رمزگشایی از معمای شهرام امیری

ماجرای شهرام امیری منازعه جدیدی را بین ایران و آمریکا گشود . این بار نهاد های امنیتی طرفین هستند که روبه روی هم صف آرایی کرده اند. از یک طرف سیا می کوشد تا خود را برنده میدان نشان دهد که به اهداف مورد نظر از این پروژه جاسوسی رسیده است و از سوی دیگر وزارت اطلاعات ایران می خواهد جبران مافات کرده و با اعلام پیروزی دیپلماتیک پاتک لازم را بزند. اما جدا از دو بازیگر عمده،موضوع ابعاد جهانی نیز پیدا کرده است . از دید عده ای روشن شدن این پرونده دروازه ای برای فهم واقعیت پرونده هسته ای ایران به شمار می آید. کسانی که فعالیت های سیا را دنبال می کنند سرنوشت این ماجرا را محکی برای ارزیابی توان این سازمان عظیم اطلاعاتی ارزیابی می کنند که آیا نهایتا برنده از این بحران بیرون می آید یا بر عکس مهارت اطلاعاتی آن در برابر نیروهای امنیتی ایران رنگ می بازد و یا آسیب پذیری خود را در مواجهه با یک پناهجوی متزلزل نشان می دهد.
بی شک این رویداد پس از کشف و اخراج جاسوس های روسی از واشنگتن دوباره تب و تب ماجراهای جاسوسی را بالا برد که برای مدتی فروکش کرده بود.این رویداد همچنین اهمیت اطلاعات و ضد اطلاعات و به خصوص عملیات جاسوسى توسط افراد در شکل دادن به کشمکش هاى ژئوپلتیک بین قدرت هاى رقیب و کشورهاى متخاصم را نشان می دهد.
مجموعه اطلاعاتی که تا کنون ا زدو سوی این میدان ارائه شده است تصویر روشنی از واقعیت این پرونده ارائه نمی دهد و ابهامات و سئوالات پاسخ نیافته ای وجود دارد که در مجموع این مسئله را پیچیده می سازد. رمز گشایی این پرونده روشن کننده بخشی از زوایای پنهان برنامه هسته ای ایران است و در عین حال میزان نفوذ شبکه جاسوسی سیا در عمق اطلاعات محرمانه نظام حمهوری اسلامی را نیز مشخص می سازد. نظامی که تمامی مخالفان خود را به وابستگی به سازمان های جاسوسی غرب محکوم می کند و خود را مظهر تمام عیار دفاع از استقلال کشور می پندارد اینک در وضعیتی قرار گرفته است که ادعا می شود جاسوس های آمریکایی در بخش های حساسش ورود پیدا کرده اند. امری که ممکن است علاوه بر بخش های هسته ای در دیگر قسمت ها و نهاد های نظامی و امنیتی نیز وجود داشته باشد.
ماجرا از روز یکشنبه دهم خرداد ۱۳۸۸ شروع شد که امیری تهران را به مقصد جده ترک کرد و پس از سه روز ناپدید شد. وی در آخرین تماس تلفنی با خانواده اش مدعی شده بود که” مأموران سعودی هنگام ورود به جده بیش از زائرین دیگر از او پرس‌وجو کرده‌اند.”
دو ماه بعد وقتی منوچهر متکی سفیر عربستان در تهران را احضار کرد و به وی متذکر شد که ایران از نحوه برخورد عربستان با زائران انتقاد دارد و تلویحا تهدید کرد که اگر این وضعیت ادامه پیدا کند ایران در اعزام زائران به حرمین شریفین بازنگری خواهد کرد، کمتر کسی فکر می کرد که منظور اصلی وی ناپدید شدن شهرام امیری بوده است.
شرق الاوسط برای اولین بار در مهر ماه ۱۳۸۸ ماجرای گم شدن امیری را فاش کرد. این روزنامه مدعی شد که منوچهر متکی در سفر به نیویورک یک یادداشت اعتراض رسمی به بان‌کی مون را «دبیرکل سازمان ملل» ارائه کرده و از ربوده شدن سه ایرانی ( امیری – عسگری – اردبیلی) طی سال‌های اخیر به طور رسمی شکایت کرده است. این روزنامه به نقل از متکی وزیر امورخارجه ایران نوشت: «ما شکایت خود در باره ربوده شدن دانشمندان اتمی ایران را تقدیم مجامع جهانی می‌کنیم.
منوچهر متکی در ۱۵ مهر ماه ۱۳۸۸ در حاشیه جلسه هئیت دولت گفت :” ایران اسنادی به دست آورده که نشان می‌دهد آمریکا در گم شدن شهرام امیری در عربستان دخالت داشته است.” یان کلی سخنگوی وزارت خارجه آمریکا در همان زمان این اظهارات و دخالت دولتش در ربایش را تکذیب کرد.
متکی فعالیت امیری در سازمان انرژی هسته ای را گمانه زنی رسانه های غربی نامید و گفت ما صرفا به عنوان یک ایرانی کار وی را دنبال می کنیم. قشقاوی سخنگوی وقت وزارت خارجه ادعای پناهنده شدن امیری به آمریکا تحت پوشش سفر به حج را رد کرد.
از این مقطع موضوع امیری علنی گشت و به یکی ا زموضوعات چالشی بین ایران و آمریکا تبدیل شد. همچنین برخی از منابع غربی مدعی شدند که امیری اطلاعات سایت فردو را در اختیار امریکا قرار داده است. در دی ماه ۱۳۸۸ رامین مهمانپرست سخنگوی وزات خارجه عربستان سعودی را متهم کرد که امیری را تحویل امریکا داده است. مقامات سعودی با تکذیب این ادعا گفتند که از این اتهام شوکه شده اند. ایران تا پایان سال ۱۳۸۸ دو بار سفیر سوئیس را احضار کرد و خواستار بازگرداندن امیری به ایران از سوی آمریکا شد. شبکه تلوزیونی ای بی سی در فرودین ماه ۱۳۸۹ در گزارشی در مورد امیری منتشر کرد وی را کارمند سازمان انرژی اتمی معرفی کرد که به آمریکا پناهنده شده است. علی اکبر صالحی رئیس سازمان انرژی اتمی پیش از ان ادعا کرده بود که امیری را نمی شناسد و وی هیچگاه در آژانس فعالیت نداشته است.
انتشار دو فیلم متناقض از امیری در خرداد ماه ۱۳۸۹ این ماجرا را وارد مرحله جدیدی کرد و وجه معماگونه آن را افزایش داد. اولین پیام ویدئویی که تلویزیون ایران در مورد ربوده شدن امیری توسط سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا و عربستان سعودی پخش کرد و پیام دیگر که در یوتیوب منتشر شد که حکایت از اقامت و تحصیل آزادانه او در آمریکا داشت.
یک روز بعد، سخن‌گوی وزارت خارجه ایران گفت با مبادله شهرام امیری و سه تبعه آمریکایی مخالفیم. سفیر سوییس در تهران نیز، پس از پخش فیلم امیری احضار و اعتراض ایران به آمریکا از طریق این سفارت‌خانه، ابلاغ شد
روز ۷ تیر ۱۳۸۹ شبکه خبری ای‌بی‌سی‌ آمریکا به نقل از منابع آگاه آمریکایی اعلام کرد، وزارت اطلاعات ایران تهدید کرده بود، در صورتی که شهرام امیری با انتشار یک پیام ویدئویی از طریق اینترنت، نگوید از سوی آمریکا ربوده شده‌است، «پسرش را آزار خواهند داد.» بر اساس این گزارش، شهرام امیری که از طریق عربستان سعودی به ایالات متحده پناهنده شده و هم اکنون در ایالت آریزونا ساکن است، در اوایل سال ۲۰۱۰ یک بار با خانواده‌اش در ایران تماس می‌گیرد. هنگامی که وی برای بار دوم قصد تماس با همسر و پسرش را داشته‌است، ماموران وزارت اطلاعات ایران، تلفن را برداشته و او را تهدید می‌کنند تا به خواسته آنها در زمینه «اعتراف به ربوده شدن توسط آمریکا» تن‌دهد.
در ادامه دو فیلم دیگر نیز از امیری در یوتیوپ پخش شد . در ویدئوی سوم، شخصی که خود را شهرام امیری می‌نامد، اعلام می‌کند این ویدئو مربوط به ۲ تیرماه ۱۳۸۹ است و می‌گوید در آمریکاست و حالش خوب است و به‌زودی به ایران بازخواهدگشت.
در ویدئوی چهارم که مربوط به نزدیک به ۹ روز پیش‌تر از آن است، وی اعلام می‌کند که در ایالت ویرجینیای آمریکاست و از دست ماموران اطلاعاتی آمریکا فرار کرده‌است و هر لحظه ممکن است دستگیر شود و ویدئویی که از او در تلویزیون ایران پخش شده‌است، کاملاً صحت داشته و ویدئوی دیگری را که در سایت یوتیوب منتشر شده بوده و در آن اعلام کرده بود که آزادانه به آمریکا آمده‌است را تکذیب می‌کند و آن را ساخته دولت آمریکا می‌داند. او که مضطرب به‌نظر می‌رسید چند بار تاکید کرد که اگر به ایران بازنگردد مسئولیت جانش با دولت ایالات متحده آمریکاست.
ایران در ۲۲ تیر اعلام کرد امیری با مراجعه به دفتر حافظ منافع جمهوری اسلامی ایران در واشنگتن، بازگشت سریع به تهران را خواستار شد. سخنگوی وزارت خارجه پاکستان اعلام کرد که یک نفر شهرام امیری را ساعت ۶٫۳۰ عصر به دفتر حافظ منافع ایران آورد. رحمانی مسئول دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن نیز در گفتگویی با شبکه خبر گفت:«شهرام امیری کارشناس ایرانی ربوده شده توسط آمریکایی‌ها، اکنون در دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن حضور دارد و به زودی با هماهنگی وزارت امور خارجه ایران به کشورمان بازگردانده می‌شود.» وی وضعیت جسمی و روحی امیری را در حد مطلوب ارزیابی کرد. وی اعلام کرد که امیری احتمالاً از طریق ترکیه به ایران منتقل می‌شود. وی افزود:«آزادی شهرام امیری در پی افشاگری‌های ایران علیه اقدام تروریستی دولت آمریکا و ارائه اسناد معتبر و موثق از ربایش شهرام امیری به سازمان ملل متحد و فشار افکارعمومی جهان محقق و دولت آمریکا مجبور به عقب‌نشینی شد و نامبرده را تحویل دفتر حافظ منافع ایران در آمریکا داد.
وزیر خارجه آمریکا درهمان روز اعلام کرد: «شهرام امیری آزادانه به آمریکا آمد وآزادانه می‌تواند از آمریکا برود.» هیلاری کلینتون همچنین گفت: برنامه ریزی شده بود که یک روز پیش از این رخداد امیری به ایران سفر کند ولی هماهنگی‌های لازم با ایران برای این امر امکانپذیر نشد. این اولین اظهار نظر رسمی دولت امریکا مبنی بر حضور امیری در خاک امریکا بود. سخنگوی وزات خارجه آمریکا اعمال امیری ،انتشار ویدئو توسط او و رفتنش به دفتر حافظ منافع ایران را نشان دهنده آن دانست که «امیری برخلاف میلش در آمریکا نگه داشته نشده و آزادانه به آمریکا آمده‌است و افزود که رفتار امیری نشاندهنده کذب بودن ادعای شکنجه او در آمریکا می‌باشد.
یک مقام مطلع آمریکایی نیز دلیل تاخیر در پرواز امیری به ایران را نداشتن ویزای تراتزیت ذکر کرد.
شهرام امیری در ۲۳ تیر ۱۳۸۹ ، از آمریکا خارج شد و روز پنشنبه ۲۴ تیر از طریق قطر وارد ایران شد. وی در بازگشت به ایران مورد استقبال مقامات ایرانی از جمله حسن قشقاوی قرار گرفت و حلقه‌های گل به او اهدا شد و اعضای خانواده‌اش با چشمان گریان از وی استقبال کردند.
شهرام امیری پس از ورود به تهران جزئیات تازه‌ای را اعلام کرد: «به من گفتند در یک مصاحبه ۱۰ دقیقه‌ای با شبکه بگویم که پناهنده شده و به خواست خودم به آمریکا آمده‌ام و حاضر بودند ۱۰ میلیون دلار به من بدهند و تا آخرین لحظه که می‌خواستم خاک آمریکا را ترک کنم، یک تلفن به من داده بودند که اگر از رفتن به ایران صرف‌نظر کنید تا ۵۰ میلیون دلار می‌دهیم و نیازی به مصاحبه هم ندارید و هر کشور اروپایی که بخواهید شما و خانواده‌تان را به آنجا منتقل می‌کنیم و در آنجا شما را تحت حمایت مالی و سازمانی قرار می‌دهیم و مشکلی پیش نمی‌آید.
امیری هدف اصلی ربایش را «تبلیغات روانی و فشار بر جمهوری اسلامی ایران» دانست.
پیش از آمدن وی منوچهر متکی وزیر خارجه ایران در پاسخ به خبرنگاری که از وی پرسیده بود که آیا امیری را فهرمان می داند اعلام کرد که باید برای ایران محرز شود که ادعاهای شهرام امیری درمورد ربودنش درست است و باید دید در این دو سال چه گذشته و بعد ببینیم آیا او قهرمان است یا نه.
روزنامه واشنگتن پست به نقل از مقامات آمریکایی اعلام کرد که بازگشت امیری به ایران به دلیل نگرانی از وضعیت خانواده اش درایران بوده‌است و خبر از پرداخت ۵ میلیون دلار پول از طرف سازمان سیا به شهرام امیری داد و افزود که به دلیل تحریم‌های علیه ایران ،امیری امکان دسترسی به این پول را نخواهد داشت.
روزنامه نیویورک تایمز نیز به نقل از منابع نزدیک به سیا فاش کرد وی از وقتی که در ایران بوده است در قالب یک شبکه کوچک جاسوسی با سیا همکاری داشته است .پس از انکه وزارت اطلاعات ایران نسبت به وی مشکوک شده است وی تقاضای خروج از ایران و پناهنده شدن به آمریکا می کند.
اگر چه تخصص امیری فیزیک بهداشت و محافظت از موجودات زنده در مقابل تشعشعات رادیواکتیو بوده است. اما این مسئله دلیل نمی شود که وی از پرونده هسته ای ایران اطلاعاتی نداشته است. در جمهوری اسلامی حضور در برخی از فعالیت های پزوهشی و یا مناصب مدیریتی لزوما نیازمند دارا بودن دانش تخصصی نیست.
مروری بر سابقه فعالیت های پژوهشی امیری نشان می دهد که وی بیش از انکه فردی علاقمند به بحث های تئوریک باشد ، پیگیر ساخت و ارائه تجهیزات فنی بوده است. همچنین چند مقاله در زمینه فیزیک هسته ای نیز منتشر کرده است. استاد مشاور پایان نامه مقطع کارشناسی ارشد وی در دانشگاه علم و صنعت فردی به نام پرویز کتانی است. نامبرده مقالاتی در زمینه آشکار سازی اشعه های ایکس ، گاما، بتا و آلفا و تیوب های گایگر- مولر دارد .امیری تز فوق لیسانسش را در زمینه همین تیوب ها تحت عنوان ” طراحی و ساخت و بهینه سازی تیوب کایگر‌مولر استاندارد با قابلیت شارژ مجدد” انجام داده است.
کتانی در زمینه آشکار ساز ها که کاربری دوگانه نظامی- پزشکی دارند فعالیت هایی در مرکز تحقیقات فیزیک کاربردی در دانشگاه علم و صنعت داشته است. این مرکز در سال ۲۰۰۴ جانشین سایت تحقیقاتی شیان لویزان می گردد. محسن فخری زاده مهابادی رئیس سابق این مرکز از افرادی بود که در قطعنامه تحریم ۱۷۴۷ شورای امنیت سازمان ملل نامش در لیست افراد کلیدی سپاه فعال در پروژه هسته ای آمده بود. دلیل ذکر نام وی خودداری از پاسخگویی به سئوالات کارشناسان آژانس در مورد نخوه فعالیت مرکز تحت مدیرتش عنوان شده بود.
اگرچه این اطلاعات برای داوری پیرامون همکاری امیری در پروژه هسته ای ایران کافی نیست و نمی توان بر اساس آنها حکمی معتبر را صادر نمود اما در عین حال گمانه هایی را تقویت می کند که ممکن است نامبرده یا مستقیما و یا غیر مستقیم در جریان برخی از فعالیت های هسته ای دولت قرار گرفته باشد.
همچنین معلوم می شود که تخصص امیری کاربرد دو گانه دارد و می تواند علاوه بر مقاصد پزشکی در زمینه های نظامی نیز بکار آید.
از سوی دیگر پیگیری شدید ایران و انجام مانور های متعدد دیپلماتیک گویای ان است که از دید مقامات جمهوری اسلامی امیری اطلاعات ارزشمندی داشته است که بشدت خواستار بازگشت وی بودند. سابقه جمهوری اسلامی نشان می دهد که چنین اهتمامی در مورد شهروندان عادی مفقود شده وجود نداشته است.
ادعای ربودن وی نیز سست و بی اساس به نظر می رسد. بررسی عملکرد سیا در پرونده های مشابه نشان می دهد که نیروهای امنیتی امریکا اگر بخواهند سوژه ای را بدزدند ،او را به داخل خاک آمریکا نمی آورند که به لحاظ قانونی با محدودیت ها و موانع متعددی برای نحوه برخورد مواجه هستند و حوزه مانور آنها با سوژه مورد نظر محدود می گردد. پناهنده ها حقوق مشخصی در آمریکا دارند و به راحتی برای هر تخلفی می توانند سیا را مورد پیگرد قانونی قرار داده و مبالغ هنگفتی غرامت طلب کنند.
سیا مراکز عمده ای در خارج از خاک امریکا دارد که بهتر می توانست از آنها برای مدیریت امیری استفاده کند. اگر وی توسط سیا ربوده شده بود و اسیر انها بود، هرگز نمی توانست آزادانه مصاحبه کند و یا به سفارت پاکستان پناهنده شود. به او اجازه چنین کار هایی را نمی دادند. زندگی امیری در اواخر دوران حضورش در آمریکا در ایالت ویرجینیا و خرید مرتب وی از یکی از فروشگاه های ایرانی ادعای اسارتش در دستان سیا را با تردید های جدی مواجه می سازد.
ادعاهایی چون پرداخت ۵ ملیون دلار و یا جاسوسی امیری قبل از اینکه به آمریکا بیاید نیز با ابهاماتی مواجه هستند. ممکن است این ادعاها بخشی از جنگ روانی سیا با دستگاه اطلاعاتی ایران و همچنین تنبیه امیری برای ادعاهای غلطش باشد. مقامات روسی رقم عنوان شده را اغراق آمیز می دانند و مدعی هستند در کل دوران جنگ سرد چنین مبلغی به هیچ جاسوس روسی پرداخت نشده است. البته مبلغ دریافتی جاسوس ها یکسان نبوده و تابع عوامل مختلفی است چون : ارزش اطلاعات عرضه شده ،میزان خطر کردن جاسوس ، توانایی او درکسب کار و زندگی در محیط جدید، سن و …
همچنین ممکن است ۵ ملیون دلار پولی نباشد که دفعتا و به یک باره پرداخت شود. بلکه یک بسته مالی شامل امتیازاتی چون پرداخت ماهانه، بیمه پزشکی ، بازنشستگی مادام العمر باشد.
سه فرضیه عمده تا کنون مطرح شده اند. نخست اینکه فشار حکومت ایران بر خانواده امیری باعث بازگشت عجولانه و غیر عقلانی وی شده است. این تحلیل عمده مقامات امریکایی است. فرضیه دوم وی را جاسوس ایران می داند که طبق برنامه به داخل سیستم امنیتی آمریکا نفوذ کرده و اطلاعاتی گمراه کننده در اختیار آنها قرار داده است تا اطلاعاتی را جمع آوری نماید. فرضیه سوم این ماجرا را سیاه بازی می بیند که طرفین راه انداخته اند تا از قبل آن معامله ای صورت گیرد. در اصل بازگرداندن امیری بهای آزادی سه تبعه آمریکا در ایران است.
اگر جه هر کدام از این فرضیه ها می تواند در شناخت حقیقت ماجرا روشنگر باشد ،اما اندکی تحقیق جدی و تطبیق داده های موجود ، حکم به بطلان آنها در مقام تنها علت روشن کننده ماجرا می دهد.
ادعای تهدید و اذیت و آزار خانواده امیری با توجه به سوابق جمهوری اسلامی امری دور از انتظار به نظر نمی رسد. اما این مسئله موقعی می تواند کارساز باشد که تاثیر این مسئله بر روی امیری آنقدر زیاد باشد که وی را مجبور به بازگشت کند. اگر امیری چنین حساسیتی نسبت به خانواده اش داشته است انوقت این سئوال جدی مطرح می شود که چرا وی خانواده اش را همراه با خود نبرده است؟ در حالی که وی به سهولت می توانست به بهانه سفر مکه و حج عمره همسر وفرزندش را با خودش ببرد. قطعا نمایندگان سیا نیز مخالفتی با حضور خانواده وی نمی کردند و حتی حضور خانواده به عنوان فاکتوری مثبت احتمال اسکان دائمی امیری در خاک آمریکا را افزایش داده و بدنترتیب ریسک امنیتی را کاهش می داد. از امیری به عنوان یک فرد بالغ انتظار می رفته است که متوجه خطری باشد که خانواده اش از قبل پناهندگی وی دچار خواهند شد. امکان انتقال خانواده از طرف امیری تحت سفر های توریستی بسیار ساده و راحت بوده است. طفره رفتن امیری و مسئولین مرتبط با وی در سیا از پاسخگویی در خصوص چرایی همراه نبردن خانواده یکی از نقاط کور ماجرا است که روشن شدن ان می تواند رمز گشایی ا زاین پرونده را هموار نماید. اگر با توجه به قرائن موجود ، وی کلا به هر دلیلی قصد همراه بردن خانواده اش را نداشته است، آنگاه فشار بر خانواده اش به تنهایی نمی تواند روشن گر باشد.
اما صحت فرضیه دوم نیز محتاج آن است که مقامات ایران تا چندی سکوت در پیش می گرفتند و پیگیر بازگشت جاسوس ارسالی نمی شدند تا پس از جمع آوری اطلاعات مورد نیاز ، خواهان بازگشت وی می گشتند. در حالی که از فردای مسجل شدن ناپدیدی امیری، مقامات وزارت خارجه ایران به دنبال وی بودند و به هر طریقی می کوشیدند تا وی را باز پس بگیرند. اگر او جاسوس دو جانبه بود ، دلیلی نداشت تا حاکمیت این همه شتابزدگی و بی قراری نشان دهد.
ادعاهای مضحک مقامات امنیتی ایران که کشف پلاک دو دستگاه خودروی سیا را به عنوان اطلاعات ارزشمند بدست آورده مطرح کردند به خوبی چنته خالی آنان را نشان می دهد.
اما هر نوع معامله و توافقی نیازمند فضای آرام و دوری جستن از جنجال و تنش است. اتفاقاتی که در بازگرداندن امیری رخ داد ، فاقد شرایط لازم برای مبادله نفرات است و نه تنها تعامل و توافق صورت نگرفته است بلکه سطح تنش ها نیز افزایش یافته است.
اما چگونه می توان پی به علت این اتفاق برد. بررسی سوابق و ماجراهای جاسوسانی که به سیا پناه بردند، می تواند منبع ارزشمندی باشد. شهرام امیری تنها کسی نیست که پس از همکاری با این نهاد پیچیده به کشورش بازگشته است. ویتالی یورچنکو افسر کاگپ در سال ۱۹۸۵ در شهر رم به آمریکا پناهنده شد. وی سریعا به آمریکا امد و مدتی با سیا همکاری کرد و دو جاسوس مهم روس ها در دستگاه اطلاعاتی امریکا را شناسایی کرد. ولی پس از چند ماه در حالی که با ماموران سیا در رستوانی در مرکز شهر واشنگتن دی سی بود ،به بهانه قدم زدن خارج شد و به سفارت شوری گریخت. مقامات سفارت بیانیه ای دادند و مدعی شدند که ماموران سیا یورچنکو را بیهوش کرده و بعد دزدیده اند. وی در بازگشت به روسیه مدال ستاره سرخ دریافت کرد. اما در عین حال مورد بازجویی ها محرمانه نیز قرار گرفت تا دستگاه امنیتی شوروی سابق اطمینان حاصل کند که وی با با ماوریتی جدید ا زسوی سیا نیامده باشد.
دانشگاه ییل مطالعاتی را در خصوص خصوصیات جاسوس هایی که پناهنده می شوند و چگونگی تغییرات شخصیتی آنها انجام داده است. در این کتاب با تعداد زیادی از مقامات ، جاسوس پناهنده ها ، کارشناس های سیا مصاحبه شده است و نتایج این تحقیق در کتابی تحت عنوان نگاهی به دنیای خصوصی سیا منتشر شده است. فصل هشت این کتاب اختصاص دارد به موضوع ویژگی های روان شناختی جاسوس های پناهنده.
این تحقیق جاسوس پناهنده را شخصیتی تعریف می کند که بر علیه کشوری که هویت خود را در آن تعریف کرده است به نفع کشور متخاصمی خیانت می کند. این تحقیق که زندگی و تجارب واقعی ده ها نفر از جاسوس پناهنده ها را بررسی کرده است، می گوید که این افراد از خصوصیات غیر عادی برخوردار هستند. اگرچه در صد اختلالات روانی در انها بیشتر از نمونه مشابه در اجتماع به لحاظ اندازه عددی نیست. اما آنها ادم های متفاوتی هستند که مشکلاتی دارند. البته مطالعات نشان می دهد که نمی توان پروفایل و هویت واحدی را برای آنان قائل شد. به عبارت دیگر هر کدام از آنها شخصیت متمایزی دارد که نمی توان توصیفی یکسان را به همه آنان تعمیم داد.
اما برخی ویژگی ها وجود دارند که بیشتر در آنها دیده می شود. این ویژگی ها عبارتند از یاس و ناامیدی از زندگی جاری ،فقدان و یا قلت حس وفاداری، رفتار ضد اجتماعی، ناپختگی و سطح پایین بلوغ یافتگی، خود شیفتگی
انگیزه ها هم متفاوت است. پیشرفت اجتماعی ، مسئله دار شدن نسبت به حکومت ها، ارزیابی منفی در خصوص حاکمان به دلیل فساد ،انگیزه های بشر دوستانه ، انتقام گیری ، ماجراجویی، ناکارامدی حکومت ها و عدول از آرمان ها ، دلایل ایدئولوژیک ، مشکلات خانوادگی ، محرومیت از رشد و نگهداری مناسب در دوران کودکی، ترس از گرفتار شدن در دست نیروهای قضایی- امنیتی رژیم ها و … هر کدام می تواند محرک اقدام برای جاسوسی و پناهندگی باشد.
بنابراین بروز رفتار های غیر عادی و خارج از موازین عقلانی در آنها رایج است. مسئله دیگر سختی شیوه زیست جاسوس پناهنده ها است. این افراد همیشه تحت نظر و کنترل هستند. آزادی عمل مانند دیگر شهروندان ندارند. با محدودیت های عمده ای مواجه هستند که در برخی موارد اجازه نمی دهد تا از زندگی لذت لازم ر اببرند. در اصل آنها گروگان نوع فعالیت و اطلاعاتشان می گردند. ترس و نگرانی همیشه در انها وجود دارد که مورد کینه جویی و انتقام رژیم هایی قرار بگیرند که به آنها خیانت کرده اند.
بدیهی است تخمل چنین وضعیتی از عهده هر کسی بر نمی آید.
با این توضیحات می توان فرضیه ای را مطرح کرد که امیری پیش از ورود به خاک امریکا انتظارات و تصوری داشته است. اما پس از تجربه واقعی این نوع زندگی سرخورده شده است. به مرور وی دچار فسردگی شده و از داشتن آینده مورد نظرش مایوس شده است. بنابراین پس از چند ماه دوری از خانواده اش بدون رعایت ملاحظات امینتی به انها زنگ می زند . حاکمیت متوجه مسئله شده و از طریق تحت فشار قرار دادن خانواده با وی ارتباط برقرار می کند. ترکیبی از دو عامل ناامیدی وی و نگرانی از سرنوشت خانواده اش باعث می شود تا با رویگردانی از سیا سناریویی را تدوین کند و به همکاری با جمهوری اسلامی بپردازد. بنابراین این بار جهت جاسوسی را معکوس کرده و خود را در خدمت نیروهای امنیتی ایران قرار می دهد. در این حالت هم باز او یک جاسوس پناهنده است که اهداف همکاری و تخاصمش را تغییر داده است. اگرچه این تصور بسیار ناشیانه وساده انگارانه به نظر می رسد. اما همانطور که تحقیقات تجربی نشان می دهد این افراد ادم های خاصی هستند که در برخی موارد بسیار ناپخته عمل می کنند.
به هر حال گذشت زمان مشخص خواهد کرد که عیار درستی این فرضیه چه خواهد بود. اکنون به نظر می رسد که مقامات ایران فعلا استفاده تبلیغاتی از وی را در اولویت قرار داده اند. تا پروپاگندایی راه بیندازند که دعاوی حقوق بشری آمریکا بی پایه است و هر جا منافعش اقتضا کند افراد را شکنجه کرده و آزادی را از آنها می ستاند. همچنین نشان دهد که امریکا در حال جعل سند و پرونده سازی علیه برنامه های هسته ای ایران است.
در گام بعد وی را تخلیه اطلاعاتی می کنند تا بدانند چه میزان اطلاعات از سیا بدست اورده است. در نهایت می توان پیش بینی کرد که پس از گذشت زمان و افتادن آب ها از آسیاب ، وی باید هزینه ای را پرداخت کند تا مایه عبرت دیگرانی شود که در موقعیت های مشابه او قرار دادند. حاکمیت چاره ای حز تنبیه او ندارد تا هزینه جاسوسی پایین نیاید.
البته این موضوع یک شکست برای سیا نیز محسوب می شود. اساسا هر کار امنیتی و عملیات جاسوسی وقتی آشکار می شود و علنی می گردد، به معنای ناکامی است. سیا ممکن است اطلاعاتی از امیری بدست اورده باشد که در امر کنترل و مهار برنامه هسته ای ایران مفید باشد اما در عین حال هزینه هایی را هم پرداخت کرده است که
باعث شده است تا بار دیگر توانایی این سازمان در شناخت جاسوس پناهنده های مطمئن و غیر متزلزل زیر سئوال برود و ریسک همکاری با جاسوس پناهنده ها افزایش یابد، امری که به نظر یکی از مقامات سابق سیا در عملیات جاسوسی از آن گریزی نیست.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای رمزگشایی از معمای شهرام امیری بسته هستند

پاسخی به سم پاشی ناشیانه بیست و سی

…که گفت ار نه سلطان اشارت کند کرا زهره باشد که غارت کند؟( شیخ اجل سعدی)
برنامه بیست و سی در روز چهارشنبه مورخ ۱۹/۰۳/۱۳۸۹ فیلمی سراسر دروغ و جعل را بر علیه اینجانب پخش کرد. این فیلم ناشیانه و موهن تکرار اباطیل و رطب و یابس هایی است که در طول سالیان گذشته به کرات بر علیه من در تلوزیون و دیگر رسانه های حکومتی پخش شده است و بخوبی چهره سخیف و قد و قامت کوتوله مسئولین امنیتی و صدا وسیما را نشان می دهد . اما شدت دستپاچگی ، مونتاژ کودکانه و کارگردان های ناشی چنان ترکیب مسخره ای را پدید آورده بود که مرغ مرده را نیز به خنده می انداخت.
ابن نگون بختان حتی از هنر دروغ گفتن نیز بی بهره اند و علی رغم صرف هزینه های نجومی و سرازیر کردن اموال بیت المال بر حلقوم این جماعت تازه به دوران رسیده و حریص قدرت نتوانسته اند از حد مبتدی بگذرند و حداقل کاری کنند تا بخشی از مزد ها و مواجیب گرفته شده حلال گردد. اگر این جماعت خام به خود من می گفتند به مراتب فیلم بهتری برای شان می ساختم که اسباب خنده و تفریح همگان نگردد.
اما شوربختی از رهبری است که مجوز این کینه توزی ها و عقده گشایی ها را به جماعتی حقیر می دهد تا عطش خودکامه گی اش تسکین یابد و در خیالی خام ، اراده فردی اش را بر جامعه تحمیل نماید . او دن کیشوت وار می کوشد تا لباس آرزو ها و خیالات متوهمانه اش را بر اندام واقعیت بپوشاند. گویی دودی افیونی چون مه ای غلیظ بر دیده اش پرده کشیده است که غافلانه می پندارد می تواند مجاز را به جای واقعیت بنشاند. اما زهی خیال باطل که چنین خواست مالیخولیایی محقق گردد.
بی شک حاکمیت کنونی رکورد دروغ پردازی در حکمرانی را شکسته است و الحق و الانصاف امپراطوری دروغ برازنده ترین صفتی است که به آن می توان اطلاق کرد. البته امپراطوری که بر دروغ های آبکی و سست بنیاد استوار است و امپراطوریش ببری کاغذی بیش نیست.
سقوط و زوال ، سرنوشت محتوم حکومت ولایی است که به قول امیر المومنین علی (ع) جاهلان در آن جولان می دهند و عالمان زبان در کام کشیده اند. امروز دستگاه خامنه ای آئینه تمام نمای عرض اندام جاهلان و متنسکان است. از روحان نمایان دون پایه ای چون رسایی ،پناهیان، حیدر مصلحی ،سید احمد خاتمی ،صدیقی ،علم الهدی ، حسینیان گرفته که سواد همه آنها روی همدیگر به درجه سطح نمی رسد یا فقهای های نا متعادل ، خشونت طلب و سنگدلی چون شیخ محمد یزدی ، احمد جنتی و یا فرصت طلبانی چون مصباح یزدی و صادق لاریجانی که آرزو های بزرگی در سر می پرورند . مکلا هایش هم که شعبان بی مخ های امروز را به تصویر می کشند. کافی است تا اندکی حال و رفتار احمدی نژاد، نجار ،جوانمرد ،جعفری، احمدی مقدم ،رادان ،متکی و جلیلی را بررسی کرد.
تنها مرجعی که در پشت سرش قرار دارد شیخ نوری همدانی است که از بس چهره عوض کرده، آفتاب پرست را نیز رو سفید کرده است. زمانی مدافع بنی صدر بود و به این جرم سال ها خانه نشین شد. بعد اولین مرجعی شد که از خاتمی حمایت کرد. اما چون انتظاراتش برای گماردن سفارشی ها بر مناصب مورد نظر برآورده نشد ، ناگاه ساز مخالف زد و به اردوگاه طرف مقابل پیوست. الان نیز در خدمت دستگاه ولایی است تا شاید بالاخره بر کرسی اقتدار تکیه زند.
جعل های انجام شده آنقدر ناشیانه است که به طرفه العینی دم خروس آن بیرون می زند. اگر تا دیروز در بازجویی ها و در اطاق ها بسته روزنامه هایی را جعل می کردند و واقعیت را تحریف می نمودند. امروز در روز روشن وب سایت ها و مطالبی را در صفحات تلوزیون نشان می دهند که یا از اصل جعلی است و یا به جای بازگویی واقعیت مطالب ،سناریو های دلخواه شان را که از بیخ و بن واهی بوده و در جهان خارج رخ نداده است را از طرف آنان بیان می کنند.
این کوته فکران فکر می کنند همین که وب سایتی را با چند جمله انگلیسی نشان دهند و بر بالای آن بنویسند کمیته روابط خارجی سنای امریکا آن وقت می توانند هر سخن کذبی را به افراد نسبت دهند و به خیال خام خود مستند و مدرک نیز ارائه دهند!
در واقع همانگونه که با انواع واقسام فشار ها من را به ستوه آوردند تا کلملات و حرف های شیفتگان آستان ولایت را در جلوی دوربین تلوزیون بیان کنم . حال همان کار را به شیوه دیگری تکرار کرده اند تا با ساختن بریده رسانه ها و وب سایت های جعلی ، سخنان مطلوب خودشان را از زبان من جاری کنند! من در کل دوران حضورم در آمریکا هیچ جلسه ای با سناتور سنتروم و کمیته روابط خارجی سنای امریکا نداشته ام. تمامی مطالب ذکر شده از وب سایت جعلی کمیته روابط خارجی سنای آمریکا کذب محض است. همانگونه که بار ها توضیح داده ام به دعوت سازمان غیر انتفاعی و مردم نهاد اف دی دی در ساختمان کنگره امریکا شرکت کردم و سناتور سنتروم نیز در انتهای این جلسه عمومی وارد شد و هیچگونه گفتگویی هم بین ما صورت نگرفت.
اگر دست اندرکاران بیست و سی ذره ای شرف در وجود شان است لینک آن وب سایت کذایی را معرفی کنند.
عملکرد من و رفتارم گواه آن است که همواره به هویت مذهبی ام معتقد بوده و در ترویج قرائت رحمانی ،راستین و انسانی از اسلام کوشیده ام و در عین حال با تفاسیر کژتابانه وفرعون مآبانه از اسلام مبارزه کردم. ایمان من به اسلام علوی و حقیقت است و از اساس به اسلام اموی و دکانداری از دین کافر و بیگانه ام.
این افراد قیاس به نفس کرده اند که چون انگیزه خود شان از کار های سیاسی ،اجتماعی و مذهبی صرفا قدرت طلبی و منفعت طلبی است ، در ادعایی واهی عنوان کرده اند که من میل زیادی برای حضور در سمت های دولتی داشته ام. من در کل دوران زندگی ام در ایران حتی یک ساعت هم در سازمانی دولتی مشاور و مسئوول نبوده ام. من فردی مستقل بوده ام و سابقه ام نشان می دهد که دغدغه آرمان ها و اهداف اجتماعی وسیاسی ام را داشته ام و از این رهرو متحمل هرینه های زیادی نیز شدم. من اگر می خواستم بسیاری از در ها به رو من باز بود که جیره خواران کنونی دستگاه ولایت برای رسیدن به یک صدم آن از هیچ خواری و تباهی فروگذار نمی کنند.
این فیلم از یک جهت منحصر به فرد است که تمامی محتویات آن دروغ های شاخدار است. انگار تدوین کنندگان کاهل کمی به خود زحمت نداده اند قدری سخنان راست را هم با آن ترکیب کنند تا باآمیختن حق و باطل فتنه ای درست کنند که حداقل افشای آن چندی طول بکشد. حتی اندکی تلاش نکرده اند که بدانند من ۴ سال است تگزاس را ترک کرده ام وعقل ناقص شان قد نداده است تا بفهمند که چگونه فردی می تواند در تگزاس زندگی کند و در عین حال مرتب در استودیوی صدای امریکا در واشنگتن حضور یابد! البته شاید کسانی که مهارت در خوری در جابجایی مدافعان سینه چاک ولایت در اقصی نقاط کشور دارند فکر می کنند آمریکا نیز چنین است.
هر کسی اندک جستجویی در دنیای وب بکند متوجه می شود که ایکرمن رئیس بنیاد خانه آزادی نیست. من در طول دوران اقامتم در آمریکا هرگز وی را ندیده و با وی صحبتی نداشته ام . همچنین هیچگاه همکاری با بنیاد خانه آزادی نداشته ام . فقط یک بار در برنامه های آنان سخنرانی کرده ام و هر از چند گاهی در نشریه اینترنتی فارسی زبانشان نوشته ام که بدیهی است این اعمال به منزله همکاری و کار در آن نهاد منظور نمی شود.
اما خنده دار ترین بخش ماجرا این است که افراد مجهول الهویتی را آورده اند به نام اعضا پیشین دفتر تحکیم وحدت که هیپگاه عضو واقعی این مجموعه نبوده اند و از زبان آنان می گویند که من علی رغم ممنوع الخروجی از کشور خارج شده ام و بدون مصوبه شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت به کنفرانس برلین رفته ام! آخر حد اقل عزت الله ضرغامی که دستی در فعالیت های امنیتی و نظامی داشته است باید پاسخ دهد چگونه فردی می تواند به صورت قانونی از مرز فرودگاه بین امللی امام خمینی خارج شود و در عین حال ممنوع الخروج باشد؟ خیل عظیم نیروهای انتظامی و باجه های کنترل گذرنامه اگر مانع نشوند ،سربازان گمنام امام زمان اجاره نمی دهند و مثل اجل معلق سر می رسند و ممنوع الخروج ها را از هواپیمای آماده پرواز پایین می کشند!
دعوت از من برای کنفرانس برلین بر اساس شخصیت حقیقی ام بود و در اصل من را به صورت فردی دعوت کرده بودند نه به عنوان نماینده دفتر تحکیم وحدت . ولی با این وجود قبل از مسافرت موضوع را در جلسه شورای مرکزی وقت دفتر تحکیم وحدت مطرح کردم و شورا موافقت خودش را ابراز کرد و بحمدالله صورت جلسه این مصوبه هم وجود دارد. اما سئوال اینجا است که یاسین محمدی و نساجی کیستند؟ یا ممکن است از اعضا تشکیلات جعلی حکومت ساخته موسوم به تحکیم شیراز باشند که آنها باید وظیفه را به اجرا در بیاورند تا روزی شان قطع نشود و تهمت ها و افترا های آنان باعث افتخار است. اما شاید از قربانیان شکنجه ها و بارجویی های اجباری باشند که آنها را تحت فشار قرار داده اند تا این نقش ها را بازی کنند. در این صورت من کاملا آنها را درک می کنم و سر آخر ممکن است از خیل ریزه خواران دستگاه ولایت باشند که پای ثابت سخنرانی های ایشان را تشکیل می دهند . بر آنها حرجی نیست چون نون شان در هتاکی ، اتهام زنی بلا دلیل و غوغا سالاری است تا مراتب ولایت مداری به زعم آقایان را به خوبی پاس دارند.
در بخش دیگری یکی از این افراد می گوید من تا قبل از انتخابات نظر به تحریم داشتم و در آستانه انتخابات دعوت به شرکت در انتخابات و حمایت از یک کاندیدای خاص کرده ام! موضع من د رانتخابات دهیمن دوره ریاست جمهوری عدم شرکت در انتخابات بود و از ابتدا نظر منفی نسبت به دعوت به تحریم ویا شرکت داشتم و به این موضع هم وفادار ماندم. هیچگاه از هیچکدام از نامزد ها نیز حمایت و جانبداری نکردم . مطلب من در سایت بی بی سی روشنگرموضع من د رانتخابات ریاست جمهوری گذشته هست که لینک آن در زیر قابل دسترسی است:
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/06/090601_pm_ir88_elec_i_afshari.shtml
پس از خیزش جنبش سبز در اعتراض به تقلب بزرگ انتخاباتی من نیزچونان بسیاری از هموطنان خارج از کشور به دفاع از حقوق مردم و کاندیداهای معترض آقایان موسوی و کروبی پرداختم و به این کا رافتخار کرده و می کنم. این فعالیت ها را هم با علم و آگاهی به تبعات کار انجام دادم که می دانستم تا چه میزان این حمایت ها باعث بغض و کینه کسانی می شود که لقمه حرام تقلب را بلعیده اند.
من و امثال بنده در خارج از کشور نقشی در راه اندازی جنبش سبز نداشتیم و این جنبش محصول تحرکات خود جوش مردم و ایستادگی تحسین پذیر مهندس موسوی و مهدی کروبی بود که البته بر بستر مبارزات یک صد ساله مردم ایران بروز و ظهور یافت.
برخورد من با حوادث یک سال گذشته کاملا حمایتی بوده است و هیچگاه خود را در موضعی قرار نداده ام که مردم داخل کشور را دعوت به انجام کاری بکنم. همین موضوع باعث شده است که دست اندرکاران برنامه برای جبران دست های خالی شان به سراغ مصاحبه من با یکی ازشبکه های تلوزیونی محلی واشنگتن دی سی رفته اند تا القا کنند که من مردم را دعوت کرده ام تا در راهپیمایی ۲۲ بهمن شرکت کنند.! همانگونه که لینک زیر نشان می دهد من جز برگزار کنندگان راهپیمایی در منطقه واشنگتن دی سی بودم و از مردم این منطقه دعوت کردم تا در راهپیمایی حمایتی فوق در پایتخت امریکا شرکت کنند.

قسمت دیگر فیلم تحریف مصاحبه ام با رویترز بود که من در پاسخ به سوال مجری با رد گزینه نظامی تاکید کردم که فشار های دیپلماتیک و تحریم های هدفمند اقتصادی می تواند منجر به تعییر رفتار منفی حکومت ایران شود.
http://www.blinkx.com/watch-video/iranian-activist-calls-for-talk-not-force/CZzuSRe5__9H_n1tpP3AAg
حال کجای این مصاحبه بر ضد مردم ایران است؟ وقایع اخیر کاملا نشان داد که برنامه هسته ای ابزاری برای بازی های سیاسی حکومت است تا با قربانی کردن منافع ملی و حقوق مردم، بده بستان های سیاسی خودش را انجام دهد و همچنین در پرتو سیاست خصمانه خارجی محدودیت های داخلی را توجیه کند.
من حکومت ایران را نه تنها معادل کشور و مردم ایران ندانسته بلکه ضد کشور ایران و ملت ایران می دانم. حاکمیت کنونی مطلوب ترین گزینه برای تمامی جریانات ضد ایرانی در دنیا است تا با علم کردن آن تضعیف جایگاه ایران در منطقه و دنیا را دنبال کنند. کسانی بر ضد منافع ملت و میهن فعالیت می کنند که در خفا و بر خلاف ژست های ظاهری تو خالی، دست گدایی به طرف قدرت های بزرگ دراز می کنند و چونان دوران قاجار در پی جلب حمایت قدرت های بزرگ از حکومت و ریاست جمهوری شان هستند. اسفندیار رحیم مشایی در قبل از انتخابات ریاست حمهوری در سفرش به آمریکا در بدر به دنبال جذب نظر مقامات وسیاست گذاران و تصمیم سازان آمریکایی بود تا آنان را اقناع کند که احمدی نژاد بهترین گزینه برای منافع آمریکا است ودر باغ های سبز زیادی نشان می داد.
چه کسانی شرط اصلی حل بحران هسته ای را دریافت تضمین امنیتی از دولت امریکا قرار دادند؟
به هر حال من با این ترفند ها به خوبی آشنا هستم و از تاریک اندیشان و منفعت پرستان انتظاری بیش از این نیز ندارم . از شیطنت های صدا و سیما و محافل امنیتی باکی ندارم و دست از روشنگری و دفاع از میهن و ملتم بر نخواهم داشت.
این چند سطر را نوشتم برای اتمام حجت و ثبت در تاریخ . از صدا و سیما نیز شکایت نخواهم کرد که امید عافیت به ویرانه قضایی نیست که خود بزرگترین مشوق بیدادگران و متجاوزان به حقوق ملت و حیثیت افراد است. اما دیر یا زود روز موعود فرا می رسد و خاطیان در برابر وجدان بیدار ملت باید پاسخگوی ظلم ها وستم های شان باشند.
فسیعلمون الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای پاسخی به سم پاشی ناشیانه بیست و سی بسته هستند

نمادهای سرافرازی جنبش دانشجویی

حکم غیر منتظره صادر شده برای بهاره هدایت و میلاد اسدی شوکی بر پیکره جنبش دانشجویی وارد ساخت. تا کنون پس از انقلاب فرهنگی سابقه نداشته است رهبران دانشجویی به چنین احکام زندان طولانی مدت محکوم شوند.
تا پیش از این حکومت در برخورد با نمایندگان دانشجویان و کسانی که منتخب جامعه دانشجویی کشور بودند، تا حدودی جانب پروا را نگاه می داشت. حتی المقدورمی کوشید تا برخورد ها به بازداشت های کوتاه مدت امنیتی محدود گردد. فقط در مواردی خاص حاکمیت مجبور شد فعالان دانشجویی راکه از پشتیبانی قاطبه دانشجویان برخوردار بودند ، به احکام زندان چند ساله محکوم نماید که سنگین ترینش ۶ سال حبس تعزیری بود. اما در موج اخیر بازداشت ها این احکام به ۹٫ ۵ سال حبس برای رهبران افزایش پیدا کرده است. فعالان دانشجویی نیز چون ضیا نبوی، مجید دری قریب به پانزده سال حبس دریافت کرده اند و در یک مورد نیز محمد امین ولیان به اعدام محکوم شد که در تجدید نظر این حکم ننگین شکسته شد. البته صدور احکام اعدام و حبس های بیش از ده سال برای فعالان عادی دانشجویی، بخصوص در پرونده کوی دانشگاه تهران سابقه داشت، اما افزایش چشمگیر کمی و کیفی احکام تنبیهی بر علیه فعالان دانشجویی نشان از دور جدید فشار و اختناق در فضاهای دانشجویی دارد.
اوج گیری جنبش کلان اجتماعی و به لرزه افتادن اندام حاکمیت در پس خیزش سبز اعتراضات عمومی باعث شده است تا آستانه تحمل حاکمیت دردانشگاه ها پایین بیاید و با بالا بردن هزینه کنش های انتقادی، جنبش دانشجویی را مهار کند. ایجاد فضای سنگین امنیتی در تهران و دیگر شهر های بزرگ سبب شده است تا اعتراضات خیابانی فروکش کند. در چنین شرایطی موقعیت جنبش دانشجویی، عمق استراتژیک و اهمیت مضاعفی پیدا کرده است که می تواند بستر تداوم اعتراضات را فراهم کند و کوره مبارزات را گرم نگاه دارد.
افزایش عمق و سطح شکاف بین گفتمان، سبک زندگی و مطالبات جامعه دانشجویی با گفتمان رسمی و انتظارات ایدئولوژیک حکومت، دیگر حوزه حساسیت و منازعه را تشکیل می دهد. پادگانی کردن دانشگاه، زندانی کردن فعالان دانشجویی منتقد و اخراج آنها از تحصیل، حربه های اصلی سیستم امنیتی و اصول گرایان افراطی برای حفظ موازنه قوا در دانشگاه ها است که علی رغم صرف هزینه های گزاف و انحصاری کردن استفاده از امکانات رسمی توسط تشکل های دانشجویی حکومتی نتوانسته است در میدان رقابت های سیاسی و دانشجویی ناکامی هایش را متوقف کند.
اینک صدور احکام ظالمانه برای بهاره هدایت و میلاد اسدی به شکلی نمادین دوره جدیدی از سرکوب دولتی در دانشگاه ها را بازتاب می دهد که در تلاش است تا این پیام را بدهد که دیگر دوره فعالیت های آزادی خواهانه حول پروژه مبارزات مسالمت آمیز و حق طلبانه وفعالیت های رسمی منتقدانه بسر آمده است. هر دانشجویی که بخواهد در این راه گام بگذارد نه تنها باید قید تحصیل را بزند بلکه باید پی زندان ها طولانی و سپری شدن دوران جوانی اش در پشت دیوار های بلند زندان را نیز به تنش بمالد.
احکام زندان صادر شده اخیر بر علیه فعالان دانشجویی در اصل علیه کلیت جنبش دانشجویی است و هدف آن انتقام گبری از پویش آزادی خواهانه دانشجویان و ایفای رسالت روشنگری دانشگاه است. مطالبه آزادی های اکادمیک و استقلال دانشگاه خوار چشم کسانی است که به اگاهی دانشجو و رویکرد انتقادی آن به چشم تهدید می نگرند. ساختار سلطه دانشگاه حقیقت طلب را نمی پسندد و دانشگاه مطیع و فرمانبر را طلب می کند که توجیه گر ساختار سلطه باشند.
بهاره و میلاد طلایه داران نسل کنونی جنبش دانشجویی هستند که با الهام از مبارزات مستمر نسل های پیش آرامش استبداد را بر هم زدند و نشان دادند که دانشگاه فرمانبر و تهی از نقادی، خواب آشفته ای بیش نیست و هرگز تعبیر نخواهد شد. آنها پرچم مقاومت را در دانشگاه ها برافراشتند که متکی به پشتوانه ای گران سنگ است و هفت دهه تاریخ پر افتخار کوشش های خستگی ناپذیر دانشجویان آرمان خواه در پشت سر آن قرار دارد. این مقاومت است که باعث شده رئیس دولت کودتا مخفیانه به دانشگاه ها بیاید و جسارت رودر رویی با دانشجویان و پاسخ به سئوالات آنها را نداشته باشد.
بی تردید در میان جنبش های اجتماعی و گروه های صنفی هیچ گروهی به مانند دانشجویان هزینه نپرداخته و در مبدان مبارزه با ارتجاع، خودکامگی و استعمار در صحنه حضور نداشته است.
اما بهاره و میلاد که نماد های کنونی جنبش دانشجویی هستند، ویژگی هایی هم داشتند که باعث شد آتش خشم نیروهای تمامیت خواه شعله ور شود. هر دو عضو شورای مرکزی دوره ای از دفتر تحکیم وحدت بودند که بیشترین فشار ها را در طول تاریخ حیات مستقل این تشکل ریشه دار تحمل کرد. هر دوی آنها همراه با مهدی عربشاهی و عباس حکیم زاده و اعضا شورای عمومی جانانه مقاومت کردند و اینک تاوان شجاعت و پایمردی شان را پس می دهند.
بهاره هدایت پس از یک دوره ده ساله به عدم حضور دختران در شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت پایان داد. عملکرد موثر و حضور پر ثمر وی در دوران مسئولیتش چنان پر رنگ بود که ارزشمندی توازن ترکیب جنسیتی تحکیم را نمایان ساخت. وی نشان داد که چه میزان حضور دختران در رده های رهبری جنبش دانشجویی می تواند مفید و موثر باشد. توانایی های وی روشن ساخت که چه قدر ظرفیت و توانمندی دختران دانشجو بالا است و عبور آنها از مرزهای تاریخ مذکر و فائق شدن بر بی میلی نسبت به کنش های سیاسی می تواند چه پتانسیل ارزشمندی را برای تقویت جنبش دانشجویی به ارمغان بیاورد. شجاعت وی در کنار صداقت، پای بندی به اصول و دفاع همیشگی از آرمان های دانشجویی چنان مثال زدنی بود که عملا مهر بطلان بر انگاره کاذبی کشید که صفت مردانه را برای توصیف شجاعت و پاکبازی بکار می گیرد. او ثابت کرد که این ادعا تنها میراث فرهنگ منحط مردسالاری است و زنانگی هم می تواند همپای مردانگی بستری برای ظهور و تجلی رشادت و ایثار انسانی باشد. فضائل انسانی در فراسوی مرز های جنسیتی قرار دارد و راه پیشرفت، تکامل و حاکمیت حقیقت در عرصه جهانی نیازمند حضور فعال و برابر زنان و مردان است.
بهاره حلقه اتصال جنبش زنان و جنبش دانشجویی نیز بود. این تلاش مضاعف و مشارکت در دو حوزه کنش مدنی که علی رغم تمایز ها، مطالبات مشترک و شیوه مشابه فعالیت دارند و هر دو متکی به شبکه ای از روابط اجتماعی در جمعیت های مخاطب شان هستند، کینه توزی ساختار سلطه از وی را دو چندان کرد. مقاومت او و امتناعش از هر گونه مصالحه با عوامل دولت کودتا و اصحاب قدرت خودکامه سرمایه اجتماعی را پدید می آورد که دیر یا زود بنیان ستم و تک صدایی را فرو خواهد ریخت.
این سرمایه اجتماعی مرهون مبارزه، رشادت و مقاومت دوشادوش مردان و زنانی است که به ندای وجدان شان پاسخ گفته و نگذاشته اند دیو استبداد آنها را به ذلت و خفت بکشاند.
امروز جنبش دانشجویی سهمی در خور در رشد سرمایه اجتماعی ایران دارد. این سرمایه اجتماعی سوخت گذار مسالمت آمیز به دموکراسی را تامین می کند. خیل عظیم دانشجویانی که به ناحق از سوی کمیته های انضباطی تنبیه شده اند، دانشجویانی که از تحصیل محروم گشته اند و دانشجویان زندانی همه همه اعتباری را فراهم می آورند که کمک می کند تا نیروی لازم برای تغییر مثبت بوجود آید. درد ها و مرارت های دانشجویان زندانی و فعالان دانشجویی سابق و لاحق در بند چون بهاره هدایت، میلاد اسدی، ، کوهیار گودرزی، عماد بهاور، مجید توکلی، مهدیه گلرو، حشمت الله طبرزدی، محمد پور عبدالله، عبدالله مومنی، علی ملیحی، مجید دری، ضیا نبوی و خیل عظیم دانشجویان گمنام همراه با مبارات و تلاش های دیگر اقشار اجتماعی، مدافعان حقوق بشر و فعالان سیاسی آزادی خواه طلوع صبح رهایی را بشارت خواهد داد.
این مطلب در روزنامه اینترنتی روز در تاریخ ۱۳۸۹/۰۳/۰۸ منتشر شده است.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای نمادهای سرافرازی جنبش دانشجویی بسته هستند

تاریخ وارونه یا منطق معیوب ؟

مطلب محمد قوچانی تحت عنوان “روشنفکران سکولار تاریخ را وارونه خوانده اند”، جنجال جدیدی را خلق کرد. برخی به انگیزه یابی انتشار مطلب وی پرداختند و تشکیک کردند که آیا قضاوت وی در خصوص روشنفکران وبخصوص روشنفکران دینی تراوش ذهن خودش است؟ یا در مطبخ دستگاه امنیتی ساخته و پرداخته شده و وی را مجبور کردند تا این مطلب را منتشر سازد. اما صرفنظر از اینکه کدام فرضیه درست است ،منطق و ادعای موجود در آن که هنرمندانه آراسته شده است ،محل بحث و ایراد جدی است. این مطلب که ناسازگاری ،بی بضاعتی علمی و گزافه گویی در آن موج می زند، ایرادات گوناگونی دارد که درادامه به برخی از آنها می پردازم. در اصل این مطلب آئینه تمام نمای جهلی است که نویسنده، روشنفکران ایرانی را بدان متهم می سازد و از آنجا که با خود شیفتگی کم مانندی نیز همراه شده است، دلزدگی بیشتری دارد.
البته نثر روان و قلم زیبای وی که نتیجه روزنامه نگاری فاخرش است، چونان حجابی نقصان ها را پوشانده است.
اینجا نقطه ای است که می توان دید روزنامه نگای حرفه ای و فن بالای نگارش اگر چه مزیت و فضیلتی است اما در پاره ای موارد می تواند تولید کننده آگاهی کاذب باشد و چون سرابی شیفتگان حقیقت را به گمراهی کشاند.
قبل از اینکه وارد بحث بشوم امیدوارم این نوشته محصول طرز فکر خود آقای قوچانی باشد. در غیر این صورت اگر سفارشی باشد با نگاه حمایتی آقای مجید محمدی موافق نیستم. به باور اینجانب هر کسی که پس از آزادی و رهایی از فضای تنگ زندان و بازجویی کماکان به همکاری با ساختار سلطه می پردازد، اگر در خور ملامت نباشد، سزاوار شفقت نیز نیست. حال این همکاری چه از سر عجز در برابر مجازات ها باشد چه به امید دریافت موهبت ها ، در اصل ماجرا فرقی نمی کند. توجه به افرادی که در موقعیت مشابه قرار داشتند ولی در دو راهی سخت انتخاب ، زندان را برگزیدند و یا کسانی که سکوت اختیار کردند و یا حداقل به تخریب دیگری مشعول نیستند بسیار آموزنده است. البته در واکنش به این حرکت ها باید ادعاها و محتویات مطالب مورد داوری و انتقاد و پاسخگویی قرار گیرد نه شخصیت و خصوصیات فردی مولف.
خمیر مایه استدلال قوچانی بر تعریف خاصی از سکولاریزم استوار است که به معنای خداناباوری و زمینی کردن همه چیز است. در اصل وی قرائت افراطی و ستیزه جویانه از سکولاریزم را به کلیت سچهر معنایی آن تعمیم می دهد. در این دیدگاه که برخی دیگر از صاحبنظران و فعالان سیاسی نیز در آن شریک هستند سکولاریزم با لائیسیته برابر انگاشته می شود .همچنین با در هم آمیختن سکولاریزم معرفتی و سکولاریزم سیاسی معجونی خلق می شود که با خلق دوگانگی و تضاد آشتی ناپذیر بین زیست مومنانه و مذهبی با حاکمیت سرمشق سکولار در نظام سیاسی، در نهایت تداوم در هم آمیختگی دین و دولت را تقویت می کند.
سکولاریزم به مانند عمده مفاهیم اجتماعی مفهومی پیچیده و پویا است که گستره معنایی فراخی را در بر می گیرد و روایت های گوناگونی از آن وجود دارد. شکل عملی تبلور یافته آن نیز در نظام های سیاسی مدرن متفاوت است و طیفی متنوع از سلب حق ظهور اجتماعی مذهب ، عدم دخالت دین در سیاست تا جدایی دین و دولت و زمینی کردن صرف مبانی قانونگذاری را در بر می گیرد. حال در این میان یک تعریف را مبنا قرار دادن و بر اساس آن نتیحه گیری کردن در تحلیل آخر فقط بیان کننده اراده ای است که یا از سر تقابل با غیر مذهبی ها ، یا دلبستگی به هویت مذهبی یا تعلق به حکومت دینی و یا به دلایل نامعلومی چنین موضعی را بر می گزیند.
لازمه برخورد علمی و سازنده روشن کردن معنای مورد نظر از سکولاریزم و سپس مواجهه نظری با آن و پرهیز از برخوردی کل گرایانه و تک شمول است.
اما جدا از این خطای فاحش، منطق و بنای استدلالی مخدوشی در این مطلب وجود دارد که با مرتبط کردن رفتار تجدید نظر طلبان مجاهدین خلق به بازرگان و یا نوشته های اکبر گنجی به سروش حکمی کلی در طرد همه آنها صادر می کند و در برخودی تکفیر مابانه همه آنهارا از میدان دیانت اخراج می کند.
اگر کنه این منطق واکاوی شود، معلوم می گردد که از دید نگارنده، مشکل تجدید نظر طلبان مارکسیست مجاهدین خلق و یا اکبر گنجی نیستند بلکه هر کس که به نوعی باور اصلاحی و نوگرایانه از مذهب معتقد است مورد حمله قرار می گیرد. این دیدگاه که مورد حمایت حاکمیت و سنت گرایان ایدئولوژیک است هر گونه تفسیر و روایت غیر ارتدوکس و متفاوت با چهارچوب سنت را بر نمی تابد و می کوشد حاملان و شارحان تجدید نظر طلبی دینی را به الحاد و خروج از دیانت محکوم کند.
اگر حوادث پس از اعلام تغییر ایدئولوژی مجاهدین خلق از اسلام به مارکسیسم را مرور کنیم می بینیم که مشکلات عمده نیروهای مذهبی سنت گرا با امثال تقی شهرام، بهرام آرام و وحید افراخته نبود، یلکه اصل و اساس سازمان و تفکر بنیانگذارانش و از جمله حنیف نژاد را انحرافی اعلام کردند. دراصل برخورد اپورتونیستی و غیر انسانی امثال تقی شهرام را به فرصتی برای تخطئه اصل نگرش سازمان مجاهدین خلق تبدیل کردند. علی رغم واکنش منفی عمده اعضاء وقت سازمان مجاهدین خلق نسبت به مارکسیست شدن و احیای دوباره سازمان در چهارچوب هویت مذهبی که تا کنون نیز باقی مانده است، اما سنت گرایان هیچوقت حاضر نشدند این موضع را برسمیت بشناسند و همه آنها را با چوب تکفیر راندند و حتی پای بازرگان و شریعتی را هم به صحنه کشیدند. از دید آنان هر تفکری که قیمومیت ، رسمیت روحانیت در اسلام به عنوان واسطه انسان و خدا و تفسیر مسلط از اسلام فقاهتی را نپذیرد باید مطرود شود. حال چه بازرگان باشد که به دنبال وحدت علم ودین است چه شریعتی کراواتی که با انحصار اسلام وشیعه در دست روحانیت و فقه مخالف است، چه تقی شهرامی که آشکارا اعلام خروج از دین اسلام و برتری مارکسیسم بر آن می کند.
تا قبل از وقایع خونین سال ۱۳۵۴ در داخل سازمان مجاهدین خلق ، نیروهای سنتی به شکل علنی به طرد مجاهدین و امثال دکتر شریعتی نمی پرداختند اما بعد از آن رویداد تلخ است که امثال شیخ مرتضی مطهری منادی موضعگیری در برابر التقاط به عنوان اولویت نیروهای اسلام گرا می شوند. برخورد منفی وی متوجه امثال تقی شهرام ها نبود بلکه او هر نگرش نوگرایی که خود را مقید به چهارچوب اسلام فقاهتی نمی دانست ، در خور طرد و تکفیر می دانست. حال نکته جالب آنجا است که خود وی و دیگر مدافعان روحانی آیت الله خمینی و در کل فقه پویا نیز از سوی روحانیت سنتی مخالف دخالت دین در سیاست محکوم بودند که با گذاشتن بدعت از چهارچوب شرع خارج شده اند. حتی به صلاحدید جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و برخی مراجه چند کتاب منتشر شده وی نیز جمع آوری شد.ولی در کل این منطق که پس از انقلاب با قدرت و منافع آن عجین شده و صلبیت و ویرانگری آن بیشتر شده است ، با اصل نگاه تجدید نظر طلبانه در بینش دینی و برخورد انتقادی با میراث حوزه های علمیه مشکل دارد و چون نمی تواند در اصل نظریات و هویت مذهبی نوگرایان موجه را مورد حمله قرار دهد به این منطق معیوب متوسل می شود.
نتیجه منطقی این رویکرد سیطره یافتن امثال مصباح یزدی ها است که به عنوان پاسداران خلوص اندیشه دینی و نگاهبانان شرع از تندباد التقاط ها و رسوخ اندیشه های غیر دینی در لباس مذهب ،مورد تجلیل قرار می گیرند. وی بر بستر این منطق بر کشیده است.
دیگر محصول این نگرش دست بالا یافتن تدریجی جمعیت موئلفه اسلامی در بین گرایش های انقلابی نیروهای مذهبی در جمهوری اسلامی بود که بر اساس همین استدلال تیغ حذف را بر سر گروه های مذهبی مدرن کشیدند. فجایعی که لاجوردی در برخورد با زندانیان مجاهدین و ملی مذهبی ها انجام داد، از چنین نگرشی تغذیه می کرد . وی خود را دارای چنان حقانیتی می دید که پروای هیچ برخوردی با قربانیان را نداشت که به زعم وی خطر نفاق شان از کفر نیرو های غیر مذهبی بیشتر بود. جریان موتلفه که ادامه منطقی فدائیان اسلام و پرورش دهنده نیروهای افراطی اصول گرای کنونی است ، تا جایی پیش رفتند که حتی می خواستند سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را نیز به مسلخ بکشند که مخالفت آیت الله خمینی آنها را ناکام گذاشت.
حتی محدودیت ها علیه دکتر شریعتی ،نهضت آزادی و آیت الله طالقانی چنین توجیه می شد که این افکاردر نهایت پرورش دهنده دیدگاه مجاهدین خلق و التقاطیون است. خطاب آیت الله خمینی به مجاهدین خلق به عنوان فرزندان عزیز مهندس بازرگان به خوبی وجه سمبلیک نگاه منفی سنت گرایان به نوگرایان دینی را نشان می دهد. از دید آنان فرقی بین مهندس بازرگان و مسعود رجوی ،حنیف نژاد ، یدالله سحابی، حبیب الله پیمان ، آیت الله طالقانی و تقی شهرام نبود بلکه همه آنان منحرف و یا بستر ساز انحراف بودند. اما برای طرد همه تقی شهرام و مسعود رجوی را چماق کردند تا جلوی ترویج افکار جدید در حوزه تفکر دینی را بگیرند.
حال این منطق را دوباره بکار گرفته اند تا با توسل به تفسیر نادرست و جهت دار از مقالات دین شناسانه گنجی ، افکار دکتر سروش را تخطئه کنند.
البته نگارنده چنین ادعایی ندارد که نوگرایان دینی بری از خطا هستند و یا سنت گرایان حق ندارند با آنها مخالفت کنند و یا برتری متاع خود در حفظ اسلام و سعادت متدینین را تبلیغ کنند. همچنین نگارنده در پی داوری ارزشی پیرامون نزاع های فکری و سیاسی بین نواندیشان دینی و سنت گرایان نیست .سخن بر سر مذمت برخوردی است که یک دیدگاه خاص را مبنای برخورد با هر نوع تکاپوی نوآورانه در میدان شرع قرار می دهد و با تشبیه سازی غلط خود حکم به تکفیر می دهد.
اگر هر فرد مسلمانی دیدگاهی مطرح کرد که با قرائت های متعارف از باور های دینی تعارض داشت و یااینکه رسما از اسلام خارح شد ،صرفا خود وی و نظرش را باید مورد نقد و داوری قرار داد نه اینکه کل جریان نو اندیشی دینی و یا مجوعه ای که فرد به آن تعلق دارد را مورد نکوهش قرار داد ومشمول حکم آن فرد خاص قرار داد.
اگر تقی شهرام مارکسیست شد هیچ ارتباطی ندارد که پای حنیف نژاد وسط کشیده شود و به بهانه خروج شهرام از اسلام ،کل جریان مجاهدین خلق را از ابتدا مسئله دار و منحرف جلوه داد. مگر اینکه برخورد بهانه جویی باشد برای رد کلیت نوگرایی و تجدیدنظر طلبی در هویت مذهبی. از آنجاییکه سنت گرایان ایدئولوژیک قدرت را در دست دارند ،این ذهنیت مغشوش و نادرست تبعات امنیتی هم پیدا کرده است که فقط به برخورد های غلط کلامی و نظری محدود نمی شود بلکه جان و حق زندگی علاقمندان به برداشت های نو از مذهب را نیز در خطر جدی قرار می دهد.
ایرادات یاداشت فوق ابعاد و نکات دیگری را نیز در بر می گیرد. ارتباط دادن غیر منطقی حوادث به یکدیگر از خطاهای فاحش است. اساسا شکل گیری سازمان مجاهدین خلق رابطه تعیین کننده ای با آراء مهندس بازرگان ندارد. یا دیدگاه های اکبر گنجی با تاملات نظری دکتر سروش. چگونه می توان اینها را به هم پیوند داد و مسئولیت واحدی را متوجه آنها کرد. هیچ توالی منطقی بین انها وجود ندارد.
بر خلاف باور نویسنده مطلب مزبور ،این نگرش ها رابطه علی – معلولی با هم ندارند . ممکن است در پیدایش یکدیگر تاثیر داشته باشند اما این تاثیر بگونه ای نیست که اگر مهندس بازرگان نظراتش را مطرح نمی کرد ، سازمان مجاهدین خلق هم تاسیس نمی شد! یا اگر دکتر سروش نظریه بسط تجربه نبوی را ارائه نمی داد، اکبر گنجی دیدگاه هایش پیرامون ناتوانی اثبات عقلانی و ذکر دلایل عقلی نزول وحی از آسمان ویا اعتقاد به وجود امام زمان را منتشر نمی ساخت! هیچ رابطه منطقی و الزام آوری بین اینها وجود ندارد. نمی توان این پدیده ها را تبعات منطقی و ارادی یکدیگر دانست.اما اگر در مقام فرض این منطق غلط را بپذیریم آنگاه تعمیم آن نتایج حیرت آوری دارد. در هر مذهب ، آئین و نحله ای پاره ای سخنان وجود دارد که مورد اعتراض است. در تاریخ اندیشه اسلامی کم نبوده اند سخنانی که برخی آنان را نادرست دانسته اند و یا اساسا خطا بوده اند. حال باید آن سخنان را به پای اصل اسلام گذاشت؟ ظهور خوارج مثال روشن کننده ای است و یا تحول اسلام از پیامبر به سلسله بنی امیه و بنی عباس. آیا صرف توالی رویداد ها و داشتن سابقه همراهی با پیامبر را باید مبنا قرار داد و بر آن اساس اصل اسلام را طرد کرد که چنین جریاناتی از دل آن برخاسته اند!
حتی اگر این مسائل را تبعات ناخواسته رویداد های دیگر بدانیم باز هم مسئولیتی متوجه مهندس بازرگان و یا دکتر سروش و یا اساسا هر نو اندیش دینی در قبال فعالیت های افراد و یا گروه های دیگر نمی شود.
وجود بت پرستی در کعبه برای سالیان متمادی دلیل نمی شود که اصل ساخت کعبه توسط حضرت ابراهیم را تخطئه کرد.
اساسا بر خلاف نظر آقای قوچانی مسیر تحولات تاریخی ،ساده و تک خطی نیست بلکه روندی پیچیده ، چند بعدی و پر از احتمالات گوناگونی است. هزاران راه پیش روی اتفاقات حال وجود دارد تا در نهایت یک گزینه لباس آینده را بپوشد. در بسیاری از موارد فقط تصادف سرنوشت قضایا را تعیین می کند. بنابراین عدم قطعیت ، چند عاملی و پویایی حرف اول را در مرتبط کردن پدیده ها می زند. البته قطعا باید رابطه بین پدیده ها را شناخت و نمی توان رویداد ها را تصادفی و تحت تاثیر عوامل ناپیدا و مجهول دانست. اما شناخت آنها نیازمند توجه به پیچیدگی و رابطه چند بعدی و پرهیز از ساده سازی های سطحی است.
کاملا محتمل بود که اگر تقی شهرام و متحدینش در تبدیل سازمان مجاهدین خلق به یک سازمان مارکسیستی ناکام می ماندند ،دیگر آن تغییر ایدئولوژی تاریخی بوقوع نمی پیوست تا موضوعی شود برای تشبیه با اکبر گنجی! حتی مارکسیست شدن تقی شهرام نیز را نمی توان اتفاقی قطعی و محتوم دانست. ممکن بود وی دچار این دگردیسی نمی شد. هیچ عامل تعیین کننده ای بین آن رویداد تاریخی و مبانی فکری و هویتی سازمان مجاهدین خلق وجود ندارد که نتیجه گرفت سیر محتوم و تغییر ناپذیر مجاهدین خلق و حتی بازرگان و نهضت آزادی ، اعلامیه تغییر ایدئولوژی بوده است! ده ها مسیر ممکن دیگر وجود داشته است!
همچنین نمی توان عملکرد غیر قابل دفاع مسعود رجوی پس از خروج از ایران را به پای گذشته سازمان مجاهدین خلق گذاشت و بنیانگذاران آن را مسئول عملکرد کنونی این سازمان دانست!
ایراد دیگر، شبیه سازی تاریخی است. اشکال بزرگ متد شبیه سازی تاریخی در این است که تفاوت ها و اختلافات وقایع و حوادث را نادیده می گیرد. مغالطه بزرگ شبیه سازی تاریخی، مغالطه ایی است که رابطه ی این همانی، میان “اکنون” و “گذشته” برقرار می کند. به عبارت دیگر فکر می کند که آنچه اکنون می بیند، درست همان چیزی است که در گذشته اتفاق افتاده است. این در حالی است که هر پدیده و واقعه ایی، فقط و فقط یک بار اتفاق می افتد. هرپدیده بی نظیر، واحد و یگانه است. به تعبیر فلسفی ” در هر رودخانه فقط یک بار می توان شنا کرد.”
زمینه های اجتماعی و فرهنگی، ساختارها، روندها، عوامل تاثیر گذار و… در هر رخداد انسانی متفاوت است. حکم هیچ وضعیتی را به زمان ها و وقایع دیگر نمی توان جاری ساخت.
چگونه و بر اساس کدام معیار منطقی می توان اکبر گنجی را به تفی شهرام تشبیه کرد؟ نه تنها هیچ خصوصیت مشترکی بین آنها وجود ندارد بلکه تفاوت های عمیقی بین آنها وجود دارد. از سوی دیگر از آنجاییکه دست تقی شهرام و متحدینش به خون انسان های بیگناهی آلوده است، قیاس او با اکبر گنجی عملی غیر اخلاقی و مذموم نیز است.
آقای قوچانی با استناد به شبیه سازی تاریخی و در نظر نگرفتن ابعاد زمانی و مکانی رویداد ها در اصل دچار عارضه فقر تاریخی نگری شده است که خود روشنفکران را بدین دلیل ملامت کرده است!
در مجموع به جای استفاده از این چهارچوب استدلالی غلط و تکیه به حربه مغالطه باید خود نظر و قوت منطقی آن را مورد نقد و مخالفت قرار داد. تعارضات آن را با ادعاهای مولف روشن ساخت. نقد سکولاریزم و عملکرد روشنفکران اعم از دینی و عرفی الزامات خاص خود را دارد تا محصول این نقد ها برای جامعه سازنده باشد نه اینکه جنبه تخریب پیدا کند و از سوی دیگر خواسته یا ناخواسته برخورد های امنیتی و ترور شخصیت های صورت گرفته از سوی محافل امنیتی را تطهیر کند.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای تاریخ وارونه یا منطق معیوب ؟ بسته هستند

پیروزی مستاجل هسته ای

توافقنامه سه جانبه ایران ،ترکیه و برزیل برای تبادل سوخت هسته ای، دوئل هسته ای ایران را وارد مرحله جدیدی کرد. این توافقنامه که در حاشیه اجلاس گروه ۱۵ در تهران منعقد شد تا حدودی برای ناظران خارجی و طرف مقابل بحران هسته ای غافلگیر کننده بود. پیشبینی ها قبل از نشست بر این فرض استوار بود که میانجیگری برزیل و ترکیه نتیجه قابل عرضه ای را در بر نخواهد داشت. مقامات ایرانی بلافاصله موج سنگین تبلیغاتی راه انداختند و توافق مذکور را پیروزی بزرگ دیپلماتیک نامیدند که حالت برد برد برای ایران دارد. به باور حاکمیت این قطعنامه شانسی برای تصویب قطعنامه تحریم باقی نمی گذارد. اما جلسه مقدماتی گروه۱+۵ و ارائه پیش نویس قطعنامه چهارم تحریم درست چند روز پس از مذاکرات تروئیکای ایران- برزیل و ترکیه ادعا های ایران را زیر سئوال برد. اظهار نظر وزیر خارجه برزیل نیز امکان عملی شدن این موافقتنامه را کاهش داد. وی به صراحت اعلام داشت که توافقنامه مبادله سوخت در تهران مقدمه موافقتنامه جامع برای اقناع ایران به توقف غنی سازی اورانیوم در داخل خاک کشورش است. این اظهارات کاملا با موضعگیری دولت ایران تعارض دارد.
اگر چه دستیابی به این توافقنامه پیروزی برای حکومت ایران محسوب می شود ولی ابعاد این پیروزی بسیار کمتر از ان چیزی است که تریبون های دولتی تبلیغ می کنند. همچنین رویداد های بعدی روشن ساخت که این پیروزی دولت مستاجلی بیش نبود. چرا که هنوز اجرایی شدن این موافقتنامه و تبدیل آن به یک قرار داد در هاله ای از ابهام قرار دارد. طرف اصلی ایران در این ماجرا امریکا ،روسیه و فرانسه هستند که در مذاکرات حضور نداشته اند . فقط میانجی ها شرایط و خواسته های طرف ایرانی را پذیرفته اند که بدیهی است این توافقات برای گروه وین الزام آور نیست که ایران در آخرین تحولات با روی گردانی از گروه ۱+۵ به ترکیب آمریکا، روسیه، آژانس بین المللی اتمی و فرانسه دل بسته است.
در مجموع نوع برخورد مذاکره کننده های ایرانی و تصمیمات جدید آنها عقب نشینی آشکاری را از مواضع قبلا اعلام شده دولت اصول گرا نشان می دهد. تا پیش از این بار ها و بار ها مقامات مسئول اعلام کردند که شرط ایران برای مبادله ، دریافت میله های سوخت در خاک ایران و مبادله همزمان است. اما بر طبق توافق جدید محموله سوخت ایران به کشور ثالث به صورت امانی انتقال داده می می شود و دریافت اورانیوم غنی شده بیست درصدی پس از مدت زمان نا معلومی به ایران تحوبل داده خواهد شد.
هنوز مشخص نیست هدف اصلی حکومت ایران از این توافقنامه چیست؟ عکس العمل و دفاع رسانه های حکومتی و بخصوص حمایت ۲۳۳ نفر ا زنمایندگان مجلس گویای آن است که مذاکرات اخیر با نظر موافق رهبری انجام شده است. در نگاه اول به نظر می رسد که این برخورد سیاست جدید حاکمیت در انداختن توپ به زمین آمریکا و متحدانش هست تا با خرید زمان مانع تصویب دور جدید تحریم ها شود. بررسی روند تصویب سه دور قطعنامه های تحریم قبلی نشان می دهد که ایران همواره نهایت تلاش خود را بکار برده است تا تحریم ها تصویب نشوند. رصد کردن عملکرد ایران پیش از تصویب مجازات های بین المللی به خوبی روشن می سازد که ادعای مقامات ایران واقعی نبوده وصرفا جنبه مصرف داخلی داشته است . آنها قطعنامه های تحریم را غیر موثر نمی دانند و گرنه تصویب کاغذ پاره به زعم احمدی نژاد ،ارزش این همه تلاش را ندارد.
ولی این بار تلاش ایران برای ممانعت از اعمال تنبیه های جدید بیشتر از گذشته است. حاکمیت در شرایط فعلی ترجیح می دهد تا از حالت انزوا خارج شود . در شرایطی که حاکمیت نتوانسته است بر اوضاع مسلط شود و تعادل شکننده ای بین حکومت و نیروهای اجتماعی معترض وجود دارد ،تنگ تر شدن حلقه محاصره فشار های بین المللی حاکمیت را بیشتر در معرض خطر بی ثباتی قرار می دهد.
البته ممکن است ایران این بار به شکل واقعی به دنبال مصالحه و حل و فصل ماجرا باشد. دلایل مختلفی می تواند حکومت ایران را بدین سمت سوق دهد. مهمترین آن دلایل داخلی است. حکومت برای تثبیت خودش می خواهد در جبهه خارجی آتش بس بدهد و پس از مصالحه با دنیا ،فارغ البال به سرکوب کامل اعتراضات پرداخته و معترضین را به نقطه صفر برساند. دلیل دیگر می تواند ناتوانی ایران در تامین سوخت راکتور اتمی تحقیقاتی تهران باشد. جلوگیری از تعطیلی این راکتور اهمیت استراتژیک برای ایران پیدا کرده است. چون در صورت تعطیلی عملا معلوم می شود که ادعاهای ایران در زمینه توانایی هسته ای اش اغراق آمیز بوده و ایران حتی نمی تواند اورانیوم یک راکتور تحقیقاتی را تامین کند چه برسد به تهیه سوخت هسته ای نیروگاه بوشهر و نیروگاه های دیگر در دست ساخت!
همچنین عملکرد حاکمیت بخصوص در دوره احمدی نژاد به صورت جدی زیر سئوال می رود که دستاورد ماجراجویی ها و رویکرد های تقابلی چه بوده است؟ اگر واقعا دغدغه مسئولین استفاده صلح آمیز از انرژی هسته ای است ، سیاست غلط آنها باعث شده که دستیابی کشور به این توانمندی دچار مشکلات و موانع جدی گردد. اکنون در سایه این رفتار های نابخردانه و نسنجیده علی رغم صرف هزینه های میلیاردی برای تولید سوخت هسته ای و تحمیل هزینه های گزاف غیر مستقیم به دلیل تحریم ها ،کشور به جایی رسیده است که معامله ای که به راحتی و با هزینه ای پایین در سال ۱۳۷۳ انجام شد ، اکنون با کلی دردسر و هزینه های مازاد و طی فرایند زمانبری باید تامین گردد. تازه تضمینی هم وجود ندارد که ایران نهایتا بتواند میله های سوخت را در زمان مورد نظر بدست آورد.
بنابراین برنامه حکومت این است که بتواند سوخت مورد نیاز راکتورتحقیقاتی را قبل از تمام شدن ذخیره موجود دریافت کند و پس از آن دوباره سیاست ماجراجویانه هسته ای را ادامه دهد. از ابتدا هم معلوم بود که ایران نمی تواند این سوخت را خودش تولید کند. حتی اگر ادعای ایران در زمینه تولید اورانیوم غنی شده بیست درصدی صحیح باشد باز توانایی قرار دادن آن در داخل میله های سوخت را ندارد. این نیاز گرانیگاه امید امریکا برای عقب نشینی ایران از موضع پیشین هسته ای اش است.
مشاهده واقعیت ها بر ادعای ایران خط بطلان می کشد که مدعی است در حال تولید اورانیوم بیست درصد غنی شده است. با توجه به نزدیک شدن زمان پایان موجودی سوخت هسته ای راکتور تحقیقاتی تهران و امتناع غرب از پذیرش شرایط مبادله سوخت هسته ای مد نظر حکومت ایران ، استفاده از این مسئله به عنوان اهرم فشار نیز بیهوده است و حاصلی را در بر ندارد.
حال اگر هر دو تحلیل در مورد اهداف حاکمیت را مورد برسی قرار دهیم باز به نظر می رسد تصور مقامات حکومتی بسیار ساده اندیشانه است، توافقنامه راه بسیار درازی برای تبدیل به یک قرارداد بین المللی معتبر و قابل اجرا را دارد و اصلا ممکن است هیچوقت هم به مرحله نهایی نرسد. بنا به مفاد موافقتنامه، گروه وین باید شروط ایران را بپذیرد و مفاد موافقتنامه را قبول کند. در شرایطی که نمایندگان گروه وین در خلال مذاکرات حضور نداشته اند، الزامی برای موافقت آنها وجود ندارد. تازه مرحله دوم که اصل و اساس کار است راضی کردن گروه وین توسط ترکیه و برزیل است.
واکنش های بین المللی تا کنون نشان می دهد که دنیا محتاطانه و بدبینانه به این حرکت دیپلماتیک نگاه می کند. حتی اگر فرض کنیم آژانس بین المللی اتمی ،روسیه و فرانسه این توافق را بپذیرند ،آمریکا آن را رد خواهد کرد و بدینترتیب معامله جوش نخواهد خورد. اوباما رسما از تدوین پیش نویس قطعنامه جدید تحریم استقبال کرده است. کلینتون وزیر خارجه آمریکا گفته است اعلام خبر تدوین پیش نویس تحریم ها “قانع کننده ترین پاسخی است که می توانیم به تلاش هایی که در چند روز گذشته در تهران صورت گرفته بدهیم”.
شنیده ها حاکی است که مقامات چین و روسیه هم تلویحا با مجازات های جدید موافقت کرده اند که در بر گیرنده اعمال محدودیت های جدید در زمینه معاملات مالی ،کشتیرانی و فعالیت های هسته ای است. همچنین قرار است فروش هشت نوع سلاح سنگین از جمله تانک، خودروهای زره ای، سیستم های موشکی، هواپیماها و هلیکوپترهای جنگی و نیز کشتی های نظامی به ایران ممنوع شود و افراد جدیدی از مسئولین در لیست ممنوع السفر ها قرار بگیرند.
ا زسوی دیگر خواسته اصلی شورای امنیت سازمان ملل و جامعه جهانی از ایران متوقف کردن موقت غنی سازی اورانیوم است و مبادله سوخت هسته ای مسئله ثانوی است. حتی اگر ایران ذخیره اورانیوم غنی شده اش را مطابق شرایط آمریکا تحویل دهد باز تازه آغاز ماجرا است نه پایان آن .امری که حتی وزیر خارجه برزیل به صراحت بیان می کند که توافق تهران مقدمه توافق جامع برای تعطیلی غنی سازی اورانیوم در ایران است.
بنابراین با توصیفات فوق نه این توافقات اجرایی می شود و نه حتی دور جدید تحریم را به تعویق می اندازد. با توجه به رضایت چین و روسیه ، مخالفت ترکیه ، برزیل و لبنان در شورای امنیت (با فرض اینکه آنها بر این موضع تا آخر بایستند) نمی تواند جلوی تصویب تحریم های تازه را بگیرد. امری که مدافعان آن مصمم تر از قبل به دنبال نهایی کردن مجازات های جدید در جلسه بعدی شورای امنیت در ماه جون هستند.
اما از زاویه ای دیگر اگر واقعا مقامات اصلی تصمیم گیر به دنبال مصالحه بر سر بحران هسته ای باشند و این امر با رعایت منافع ملی همراه باشد، این موضع به نفع نیروهای اپوزیسیون و دموکراسی خواه است. چرا که باعث غلبه عقلانیت در دستگاه دیپلماسی و به حاشیه رفتن رویکرد تهاجمی و ستیزه جویانه در سیاست خارجی می شود. این سیاست جدید در اصل سیاست نیروهای خرد گرا، اصلاح طلب و بخش میانه روی حکومت بوده است که بیخود بر طبل تنش نکوبند. پایین کشیده شدن فتیله منازعه هسته ای ضمن آنکه خطر جنگ و انهدام زیر ساخت های اقتصادی، دفاعی و فنی کشور را از بین می برد ،زمینه را برای تعامل منطقی ایران و جهان مساعد می سازد که در دراز مدت می تواند به فرایند توسعه کشور و تقویت جامعه مدنی کمک کند.
نیروهای اصول گرا با عدول و عقب نشینی آشکاز از موضعشان به همان موضع مصلحت جویانه اصلاح طلبان رسیدند. کسانی که قرار داد سعد آباد را خائنانه می دانستند. اکنون موافقتنامه ای به مراتب ضعیف تر و از موضع پایین تر را امضا کرده اند و هفت سال بیهوده منافع مردم و منابع ملی را تلف کردند. نشست تهران و عقب گرد صریح حاکمیت روشن ساخت چه کسانی به منافع ملی کشور خیانت کرده اند و اکنون باید پاسحگوی فرصت سوزی ها و لطمات سنگین بر پیکره اقتصاد کشور باشند.
این ماجرا دستاورد مهم دیگری نیز دارد که از این به بعد حقوق بشر این قابلیت را پیدا می کند تا به مطالبه اصلی جهان از حکومت ایران تبدیل شود. اکنون مسئله هسته ای دست بالا را دارد و باعث به حاشیه رفتن مشکلات مردم و حقوق بشر شده است. البته این ریسک هم وجود دارد که حکومت با دادن چراغ سبز به نوعی معامله با نیروهای قدرتمند خارجی دست بزند که اجازه دهند حکومت بدون مزاحمت به کنترل جامعه و سلب حقوق شهروندی و آزادی های اساسی بپردازد.
حضور فعال نیروهای جامعه مدنی و تحول خواه در صحنه مناسبات جهانی و استفاده از ظرفیت های مشروع بین المللی و خارجی می تواند این نگرانی را خنثی کند. افزایش و تشدید فشار جامعه جهانی بر حکومت ایران برای اجرای تعهدات بین الملی اش ، جلوی ترکتازی حکومت در برخورد با مردم را می گیرد. فعال کردن جوامع مدنی کشور های خارجی نقشی مهم در بازداشتن دولت های آنها از انجام معامله با حکومت ایران و دستیابی به امتیازات مقطعی ایفا می کند.
این مطلب در تاریخ ۱۳۸۹/۰۳/۰۲ در روزنامه اینترنتی روز آن لاین منتشر شده است.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای پیروزی مستاجل هسته ای بسته هستند

شی گشتگی حکومت دینی

بررسی عملکرد تاریخی نظام جمهوری اسلامی در ترازوی معیار ها و موازین حکومت دینی و نظریه ولایت فقیه در شرایط کنونی ایران اهمیت بسزایی دارد. البته تاکید بر این اهمیت بدین معنا نیست که نفس حکومت دینی و یا نظریه ولایت فقیه خالی از ایراد و اشکال است و سپس نتیجه گیری کرد که با انتخاب کارگزاران درست و اصلاح کج روی ها ، این نوع از نظام سیاسی کارامد بوده و می تواند مطالبات مردم و نیاز های توسعه کشور را برآورده سازد. بلکه بر عکس ، هدف روشن سازی بی پایه بودن ادعای وجاهت شرعی حکومت است تا مشخص کرد که رفتار حکومت حتی با تفسیر انتصابی از ولایت مطلقه فقیه هم تناسبی ندارد و حجم زیاد تعارض ها ،ادعای دینی بودن ، اجرای تکلیف الهی و عمل به رسالت آسمانی آن را کاملا زایل می سازد.
روشنگری پیرامون این واقعیت ، با حلع سلاح کردن حکومت از ابزار دین ، موجودیت آن را تضعیف می کند و هم باعث ریزش بخشی ازنیروهای متدین جامعه می شود که همراهی با حکومت و یا مقاومت در برابر تغییر و اصلاح آن را بخشی از تکلیف دینی خود می دانند.
بدون هرگونه اغراق باید گفت که عملکرد نظام سیاسی با هیچکدام از تعاریف و اصولی که قرآن ، سنت پیامبر، آراء علمای صاحب نظر شیعه ،روایات باقی مانده از معصومین تطابق ندارد و تفاوت و فاصله عظیمی بین آنها وجود دارد . فرمالیسم ، شی گشتگی و از خود بیگانگی یکی از وجوه چرایی این شکاف را تبیین می کند.
ادعای طرفداران حکومت دینی و امتزاج دین و دولت در کلیه شکل ها و نظریه ها این است که این برساخته در خدمت ترویج و تحکیم باور های دینی و موازین شرعی است و همچنین ضمن خشنود سازی پرودگار سعادت و نیک فرجامی انسان ها را نیز به ارمغان می آورد.
در واقع بر مبنای ادعای آنها حکومت دینی یک ابزار است که فایده مندی آن تابعی از خدمت به رشد و گسترش باور های مذهبی است و اصالت بالذات نداشته و به خودی خود فاقد ارزش است. همچنین حدود و دامنه شمول آن محدود به چهارچوب شرع می گردد. چهارچوب شرع نیز اصول مختلفی را در بر می گیرد که اهم آنها عبارتند از مبارزه با ظلم ،برقراری اصول دین ،تحصیل عدالت ،رستگاری آدمیان، اجرای احکام اولیه و ثانویه شرع که در قالب فقه تجلی یافته است ،آزادی ، رعایت امنیت و حقوق مردم ،عدم ضرر رسانی به اموال ، نفوس و آبروی ملت ،دفع عقاید انحرافی ،ترویج معنویت و …
جمیع روایت ها و قرائت های موجود از ولایت فقیه، محدوده حکمرانی ولی فقیه را محدود به دو حوزه فقاهت و عدالت می نمایند.
در اصل فردیت و خواسته های شخصی حاکم اسلامی موضوعیت ندارد و وی صرفا باید بر اساس اصول راهنمای شرع و استفاده از عقل متعارف زمانه در مسائل منطقه الفراغ شرع زمامداری اش را انجام دهد.
او مجاز نیست تا خودسرانه بر اساس تشخیص فردی خودش مطلبق العنان بالعنان بتازد و خود را پاسخگو در هیچ زمینه ای نداند. نگرانی از وجود هوی و هوس و غلبه نفسانیات باعث شده است که علمای دین همواره با وسواس بر نظارت جامعه مسلمین و اجرای فرضیه امر به معروف و نهای از منکر تاکید زیاد بکنند تا جلوی انحراف احتمالی حاکم گرفته شود.
این اصل در مورد معصومین به دلیل آنکه عصمت داشته اند ، در نظر گرفته نمی شده است البته تا جایی که مسلم بوده است که امور از سوی خداوند وحی می شده است اما در مواردی که نظر شخصی معصومین مطرح بوده است دیگر تبعیت مطلق وجود نداشته و به بحث و گفتگو می پرداخته اند و در موادری نیز نهایتا نظر شخصی معصومین پذیرفته نمی شده است. اساسا عصمت پیامبر در امور مربوط به خداوند ، حلال و حرام شرعی ، وجوب و عبادات مورد توجه قرار می گرفته است و در زمینه سیاست و مملکت داری و یا تصدی خدمات عمومی دیگر صرفا نظر شحصی پیامبر و یا سایر معصومین در نظر گرفته نمی شده است. در این موارد از طریق شورا و شور کردن با اصحاب حل و عقد و روش های عرفی شکل می گرفته است.
خود پیامبر گرامی اسلام علی رغم جایگاه رفیعش در اداره حکومت و مسائل سیاسی مشورت می کرد و بر مبنای خرد جمعی تصمیم می گرفت. حاکم اسلامی و حتی معصومین هم موظف بوده اند که فقط قوانین خدا را اجرا کنند ،عدالت را جاری سازند و مردم را راضی نمایند. فعال ما یشا نبودند تا هر طور که می خواهند عمل کنند.
بر مبنای نظر غالب فقها بزرگ در دوره غیبت ، جاری کردن احکام خداوند می بایست در چهارچوب فهم متعارف علما و صاحبنظران از منابع چهارگانه شرع صورت گیرد. حتما باید با قران و سیره پیامبر همخوامی داشته باشد. حاکم نمی تواند به صرف استنباط شخصی اش عمل کند بلکه باید در مشورت با اهل نظر بر مبنای اصولی که مورد اجماع است حکومت نماید. آیاتی در قران وجود دارد که انبیا به صراحت برجستگی شان را ناشی از برخوداری از فیض دریافت وحی بر می شمارند و در غیر آن، خود را مانند دیگر افراد عادی به حساب می آورند.
به عنوان مثال آیه ۱۰ سوره ابراهیم که از زبان پیامبران به مردم عادی می گویند : درست است که ما بشریم و امتیازی بر شما نداریم ولی خداوند جهان از میان بندگانش هر کسی را بخواهد بر او منت می گذارد و به مقام رسالت انتخاب می نماید. و یا به دفعات ذات اقدس الله پیامبر را مخاطب قرار می دهد که به بندگان بگو من بشری هستم به مانند دیگران که فقط به من وحی می شود. این آیات به روشنی نشان می دهند که انبیا بواسطه شخصیت حقیقی خود سلطنت بر مردم ندارند .
حاکمان دینی در مقام حکمرانی باید بر اساس ضوابط عمل کنند که یکی از اصول مهم آن عدالت است. در تمامی عناوین شرعی از بزرگ و کوچک از مقام نبوت گرفته تا امام ،فقیه ،قاضی ،حاکم شرع ،امام جماعت ،عاقد و غیره همه باید عادل باشند و اگر ملکه عدالت از وجود آنان رخت بربست ،خود به خود از مقام شان خلع می شوند.
بنابراین حکمرانی دینی خودسرانه و نا مشروط نیست بلکه محدود به اصول و ضوابط و چهارچوبی است. حتی خداوند در قرآن به حضرت داوود می گوید : ای داوود تو را خلیفه روی زمین قرار دادیم تا به عدل در بین مردم رفتار کنی و هرگز از هوای نفست پیروی نکن. یعنی حتی داوود پیامبر نیز انذار داده می شود که مواظب باشد تا هوای نفس و خود محوری بر او چیره نگردد.
شماری از علمای برجسته انحراف و عقب ماندگی جهان اسلام را ناشی از خودسری حاکمان اسلامی و بی توجهی به سنت پیامبر می دانند. ملا رسول کاشانی از علمای مدافع مشروطه و صاحب رساله انصافیه دلیل بی اعتقاد شدن برخی از مردم به شریعت را هوی و هوس حاکمان اسلامی می داند که در نهایت آنچنان از اسلام راستین و سنت پیامبر فاصله می گیرند که وقتی امام زمان اقدام به اصلاح انحرافات می کنند ، اکثریت مردم فکر می کنند وی دین جدیدی آورده است. وی می گوید: “شاید این باشد سر اینکه در زمان حضرت قائم عجل الله فرجه افراد زیادی کشته می شوند ، چرا که به هواهای خود رفتار کرده و با قیاس و استحسان کم کم احکام عدلیه و قضائیه (محمدیه) صلی الله علیه و آله و سلم را تغییر داده به نحوی اصل حکم متروک و این حکم هوایی معمول گشته و حضرت قائم علیه السلام به صرف احکام آن حضرت حکم می فرماید و چون در نظر آقایان زمان آن حکم دور و مهجور و مخالف با احکامی که نتیجه هوای خودشان بود ، می آید ، منکر می شوند و قتل آنها واجب می گردد .”
” اینکه در بعضی از اخبار است (یاتی بکتاب جدید) یعنی آن حضرت کتاب تازه می آورد، سر آن همین است که در انظار و اعتقاد مردم بی قانون ، قوانین آن حضرت تازه می نماید نه اینکه دعوای نبوت فرماید. چنانکه بعضی می گویند خداوند ما را از راه حق آن حضرت نگرداند”
بنابراین بر اساس مطالبی که تا کنون ایراد شد ، نتیجه می گیریم:
۱- اصل حکومت دینی و حتی قرائت های انتصابی از ولایت فقیه جنبه فردی و خودسرانه ندارد. به عبارت دیگر اراده شخصی حاکم اسلامی هیچ مدخلیتی ندارد بلکه او باید در چهارچوب معیار ها و اصول حکومت دینی عمل کند. یعنی جایگاه فردی حاکم فرع بر اصل حکومت دینی است و اصول حکومت و نتایج عملی آن متن و اساس کار را تشکیل می دهد.
۲- منابع چهارگانه شرع و بخصوص فقاهت و عدالت معیارهای ارزیابی عملکرد حاکم اسلامی هستند.
۳- حاکم اسلامی مصونیت ندارد . تخطی او از اصول حکومت دینی و خلاف عهد با قراردادی که با عامه مردم داشته است. سبب برکناری او می شود. این مسئله در قانون اساسی جمهوری اسلامی نیز گوشزد شده است . اعطای اختیا رغزل رهبری به مجلس خبرگان نشان می دهد که ا زدید نویسندگان قانون اساسی این احتمال وجود داشته است که ولی فقیه منحرف شده و صلاحیتش را از دست بدهد.
۴- عدالت نقش بسیار پر رنگی در حکومت دینی دارد. بدون عدالت ، مشروعیت حکومت دینی از بین می رود.
۵- تنها در حکومت معصوم ،تا جایی که قطعیت وجود دارد آراء صادره از سوی شارع نازل شده است، حق تبعیت بی چون و چرا وجود دارد. در غیر این صورت حتما نمایندگان مردم و متخصصین در شرع باید بر امر حکومت نظارت داشته باشند و تعیین حاکم باید بر اساس مقتضیات زمان جنبه انتخابی داشته باشد و در امر ممکلت داری نیز باید با مشورت و اصل شوری صورت گیرد.
۶- حاکم دینی مسئولیت در قبال عملکردش دارد و نمی تواند هر طور که پسندید عمل کند بلکه باید در چهارچوب ضوابط و معیار های مربوطه حکمرانی کند.
۷- پذیرش مقبولیت و رضایت مردم در محقق شدن حکومت دینی جنبه ضروری دارد . با اجبار و اکراه نمی توان چنین حکومتی ر اشکل داد ولو کاملا حقانیت داشته باشد.
۸- حکومت دینی یک برساخته و ابزار است که جنبه مقدس وارزش بالذات ندارد بلکه ارزشمندی آن تا جایی است که بتواند گسترش باور های دینی و سعادت و رفاه آدمیان را به ارمغان بیاورد.بعنی محتوی و برونداد این حکومت اهمیت دارد نه نفس وجود آن. جنبه نهادی و فرمال آن فی نفسه مطلوبیت ندارد.
حال اگر رفتار حکمت را بر اساس اصول فوق رصد کنیم در می یابیم که جمهوری اسلامی یک انحراف کامل از تمامی ضوابط لازم برای حکومت دینی است. سنگ بنای جمهوری اسلانی بگونه ای شکل گرفت که از ابتدا اصل حکومت بر فراز همه امور و در صدر قرار گرفت . اطلاق پسوند مقدس به نظام جمهوری اسلامی از سوی رهبرانش به خوبی این مسئله را نشان می دهد که اصل حکومت ونظام در سرلوحه قرار گرفته است و چگونگی عملکرد آن تحت الشعاع مقدس بودن شاکله حکومت و ضرروت بقاء آن قرار گرفته است .
جمله معروف آیت الله خمینی که حفظ نظام از اوجب واجبات است ، نشان می دهد که خود نظام چنان فربه و قداستی یافته است که وجود و حفظ آن بر هر اصلی مقدم است. بر همین بستر برخی از فجایع و اعمال ضد حقوق بشری شکل گرفت . آیت الله حمینی یک بدعت دیگر نیز به جای گذاشت که برای اولین بار در کسوت یک مرجع شیعه ،لزوم تطابق وتبعیت نظام از احکام ثانویه و اولیه اسلام را رد کرد و با این استدلال که ولایت فقیه شعبه ای از حکومت رسول الله است ،تصمیمات حکومت را بر فراز احکام شرع قرار داد. بر این اساس حاکم اسلامی می تواند بر اساس مصلحت احکامی چون نماز و شرع را تعطیل کند! این تلقی از سوی برخی دیگر از روحانیون حامی حکومت تا جایی به افراط کشیده شد که آیت الله آذری قمی مدعی گشت : “ولی فقیه حتی می تواند توحید که زیر بنا و جوهره ادیان آسمانی است ،را نیز تعطیل کند.”
تاکید بر ولایت مطلقه فقیه و اختیارات نا محدود آن تعریف و شکل جدیدی از حکومت دینی را خلق نمود که اینبار احکام واصول دینی در خدمت حکومت هستند که هر طور حکومت خواست با آنها رفتار کند و یا اساسا آنها را کنار بگذارد. یعنی حکومتی که خود داعیه اسلامی دارد به گونه ای تحول می یابد که قالب و فرم و مصلحت حکومت و خواست حاکم مبنای کار قرار می گیرد و اصول اسلامی متروک و مهجور می گردد!
اینجا نقطه ای است که حکومت کاملا از جنبه و محتوی ایدئولوژیک خود تهی می گردد و صرفا به بستری برای مانور شخص و یا گروه حاکم تبدیل می شود. در این حالت بر خلاف شروط لازم حکومت دینی ، اراده شخصی حاکم وتشخیص فردی وی حرف آخر را می زند و او خود را ملزم به رعایت اصول و قرار داد نمی داند و بالاجبار حکمرانی اش جنبه خود سرانه پیدا می کند و یک استبداد تمام عیار می شود.
ممکن است عده ای بگویند که آیت الله خمینی اختیارات مطلقه را برای نظام می دانست نه برای شخص ولی فقیه! نظام نیز بر اساس قانون اساسی باید خواست مردم را در نظر بگیرد. ایشان می خواسته از این طریق در هنگام بروز تعارض بین مصوبات مجلس به عنوان ترجمان رای مردم با احکام شرعی ،راه ر ابرای تصویب آنها هموار گرداند.
چنین ادعایی بر تکیه گاهی سست استوار است . چون وقتی حکومت از هر گونه ضابطه و چهار چوب تحدید کننده آزاد می شود ،دیگر قدرت هست که سرنوشت همه چیز را تعیین می کند. این قدرت نا محدود همان لویاتانی است که بشر به حکم تکاملش با ابزار قانون آن را مهار کرد. اما تدبیر آیت الله خمینی خواسته و یا ناخواسته این لویاتان را از حصار های نسبی تاریخی اش در ایران آزاد کرد که با توجه به اینکه خود را مقدس هم می داند ، به مراتب ویرانگری بیشتری را به بار آورد.
از سوی دیگر مرکز ثقل در قانون اساس شخص ولی فقیه است که در هندسه نظام تصمیم گیری در محور قرار می گیرد و بنابراین مطلقه کردن ولایت فقیه عملا به نا محدود شدن احکام و تصمیمات ولی فقیه منجر می شود. در واقع اراده شخصی وی بر سرنوشت کشور و مردم حاکم می گردد.
مروری بر عملکرد حکومت نشان می دهد که دقیقا این اتفاق افتاد و شی گشتگی و از خود بیگانگی کاملا برای جمهوری اسلامی اتفاق افتاد که به جای آنکه اصول اسلامی و باور های مذهبی را تقویت و اعتلا بخشد و همچنین عدالت و سعادت انسان ها را به بار آورد عملا با دولتی کردن دین ،مناسبات قدرت و آفات آن مد نظر قرار گرفت و استبدادی فوق الاستبدادات که خود را مقید به هیچ اصلی جز تشخیص فردی ولی فقیه و یا هیئت حاکمه ملزم نمی داند ،را پدیدار ساخت .
اگر چه در ابتدا ولایت فقیه به معنای ولایت بخش مدافع حکومت حوزه و روحانیت بر جامعه و حکومت تفسیر می شد ولی به مرور به سمت حکومت فردی پیش رفت . در حال حاضر آقای خامنه ای در نهایت تصمیم گیر امور است که بن یاز از توضیح است که عملکرد ظالمانه و بیدادا گرایانه وی نه با عدالت سازگاری دارد و نه با اصول فقاهت. در اصل دین و اسلام در خدمت حکمرانی خودکامه وی قرار گرفته اند که در پوشش شرع و اجرای هندسه الهی ، عطایا ومزایای قدرت را نثار جریان حامی اش در حکومت می کند . در اصل هم اسلام ،هم اصل حکومت دینی، هم حقوق ملت ،هم منافع ملی کشور گروگان قدرت طلبی عده ای قرار گرفته اند که نظریه ولایت فقیه مطلقه و رها کردن آن از تمامی قیود و شرایط لازم ،ستون فقراتش را تشکیل می دهد.
بنابراین جمهوری اسلامی بر اساس ضوابط مشخص و مورد توافق در اندیشه سیاسی شیعه یک انحراف آشکار و کامل است. این انحراف هم از نتایج عملی و عملکرد تاریخی حکومت نشات می گیرد و هم جنبه های تئوری ، مبانی مشروعیت و تلقی بنیانگذار آن در اصل موجب شکل گیری آن می گردد.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای شی گشتگی حکومت دینی بسته هستند

سرافرازی مومنی و تیره روزی سید

در خبر ها آمده بود بازجوی عبدالله مومنی و تعداد دیگری از زندانیان اخیر که خود را “سید” معرفی می کند، کسی است که خشن ترین رفتار را با آنها انجام می داده است. او با افتخار خود را “تهرانی” مامور ساواک معروف رژیم شاه لقب داده است. او در تمام مراحل بازجویی اش از انواع کتک ها و فحاشی ها استفاده می کند.شنیده شده است که او بارها به زندانیان گفته است: “من می توانم شما را برای همیشه در اینجا نگه دارم. می توانم از قاضی بخواهم سالها برایتان حکم زندان بزنند. نمی گذارم به این زودی ها دادگاه شما تشکیل شود.”
این خبر خاطرات دوران بازجویی ام در زندان اوین را برایم زنده کرد. در آن دوران فردی با همین خصوصیات سید با من بدرفتاری می کرد. مسئول شکنجه و اذیت و آزار من بود و خود را ثابتی معرفی می کرد تا بگوید به اندازه پرویز ثابتی مامور معروف ساواک، هم سفاک است و هم توانا در شکستن زندانیان سیاسی.
در برهه ای از دوران بازداشتم، صدا و حضور وی قاصد خبر های بد بود و لحظات عذاب آور کشمکش با کسی که می خواست همه شخصیت و شرافتم را به باد فنا دهد. او در میدانی نابرابر تمامی انتقام و دلخوری حکومت از بی پروایی هایم را می گرفت. فکر می کرد که خداوندگار است و قادر است هر کاری را انجام دهد. می گفت من به آقایش توهین کرده ام و او می خواهد خرخره من را بجود که دیگر جرات نکنم به زعم او به این پلشتی و ناپاکی دست بزنم.
گسترش فشار ها و عبور آنها از آستانه تحملم باعث شد که بپذیرم که او قدرتمند است و من چاره ای جز خرد شدن در برابر او ندارم. روزهایی که او بر من مسلط بود گذشت و او خوشحال که فتح الفتوح کرده است. رجز می خواند که هیچ متهمی نمی تواند از دستش در برود و او اجازه نمی دهد که هیچ زندانی قهرمان شود.
اما زمان به نفع او پیش نرفت و پس از اینکه مقاومتم را باز یافتم و در برابر تیم بازجویی ایستادم، باز او را آوردند تا به اصطلاح حالم را سر جا بیاورد. اما واکنش من فرقی نکرد. تلاش هایش بی فایده بود و وقتی من شیوه های بکار رفته از سوی او را برای بازجوی دیگری (که تازه برای بررسی ادعاهای من فرستاده بودند) می گفتم، صدای ناله او را می شنیدم که چطور به خود می پیچید. این بار صحنه عوض شده بود و او بود که به زمین افتاده بود.
آن وقت فهمیدم که چقدر انسان های زبونی هستند این افراد که قدرت پوشالی شان از گرفتار کردن افراد در تنهایی و مستاصل کردن آنان است. ولی در فضای عادی به مانند موش هستند که با اندک حمله ای قافیه را می بازند. فهمیدم که آنها قوی نبودند و این من بودم که قامتم خم شده بود و وقتی قامتم را راست کردم، آنها بر زمین خوردند و با اندک تهاجمی متواری شدند.
حال داستان این سید تهرانی که احتمال دارد همان ثابتی بازجوی من باشد، از همین قرار است. قدرت و توانایی وی نیز بواسطه فضای خلوتی است که حکومت ایجاد کرده و دست وی را بازگذاشته تا چون گرگی به جان افرادی بیفتد که جسارت کرده اند چهره زشت و کریه حاکمیت را آشکار سازند. اما وی فقط در تاریکخانه ها می تواند قلدری کند چون خفاش که فقط در دل شب می تواند پنجه هایش را به رخ بکشد اما به مجرد تابش اولین پرتو نور، محو خواهد شد.
این افراد مفلوک همچون حکومت خودکامه و نظام های توتالیتر مانند کوه های های شنی هستند که از دور مهیب جلوه می کنند اما با وزش اولین توفان می بینی چقدر سست و توخالی هستند و به راحتی از هم فرو می پاشند.
دولتی که مدعی است آمده تا گفتمان انقلاب اسلامی را احیا کند اینک بازجویانش برای ترساندن و در هم شکستن زندانیان سیاسی عنوان باز جوهای معروف ساواک را به عاریه گرفته اند. این واقعیت نشان می دهد که چقدر این ادعا مضحک است. در واقع تداوم شیوه های بازجویی و امنیتی ساواک در دستگاه امنیتی بعد از انقلاب، سندی مهم است که نشان می دهد چگونه انقلاب از مسیرش منحرف شد.
یکی از دلایل اصلی انقلاب، پایان دادن به حیات دستگاه هایی چون ساواک بود. تا هیچکس دیگر از ترس آن خودسانسوری نکند و افراد بتوانند آزادنه از حقوق شهروندی و مدنی خود استفاده کنند. به جای دستگاهی که ترس بر اندام شهروندان بیندازد، نظام امنیتی جدیدی بر پا شود که امنیت و آسایش را برای مردم بخواهد و تعریفش ازامنیت ملی برایند امنیت شهروندان باشد.
هر جامعه ای برای تعادل ، سلامت و امنیتش نیاز به دستگاه اطلاعاتی دارد اما دستگاهی که در خدمت مردم باشد و در چهارچوب دموکراسی و با تعهد به اصول حقوق بشر مدیریت و اداره گردد.
به هر حال این روز ها نیز می گذرد و این سید ها هم دچار همان سرنوشتی می شوند که امثال تهرانی ها و ثابتی ها شدند. یا به دار مکافات آویخته خواهند شد و یا دربدر غربت می گردند. در آن هنگام است که از توهم بیرون می آیند که قدرت شان از خود شان نبوده است و در اصل هر چه می کرده اند به پشتوانه قدرت خودکامه بوده است که با فروپاشی آن دستگاه، ماهیت مفلوک و زبون آنها نیز آشکار می گردد.
البته در سیستم امنیتی جمهوری اسلامی قبل از فروپاشی برخی از نیروهای امنیتی دچار چنین تجربه های درد آلودی شدند. سعید امامی که روزگاری خود را خداوند بارداشت گاه های امنیتی و سلول های انفرادی اوین و توحید می دانست و فکر می کرد سرنوشت و زندگی روشنفکران و فعالان سیاسی مستقل کشور در دستان وی قرار دارد، هرگز فکر نمی کرد روزی در سلول انفرادی و در ضیافت داروی نظاقت چشم بر دنیا می بندد.
تصمیم ارزشمند عبدالله مومنی در رد خواست تیم بازجویی و ترجیح دادن زندان بر آزادی ذلت بار ، آغاز راهی است که هم سعادت وی را در بر دارد و هم با وارونه شدن زمین بازی، این سید تهرانی است که خواهد شکست و آئینه عبرت برای همگنانش خواهد شد.
همیشه مقاومت و ایستادگی آینده بهتری دارد. اگرچه در کوتاه مدت فشار زیادی می آید اما آن گذرا است و بعد از آن تیم بازجویی هستند که به اسارت در می آیند. در حالی که آزادی که از قبل همکاری و یا پذیرش تحمیلی خواست اطلاعاتی ها بدست می آید آزادی نیست بلکه محکم شدن حلقه اسارت رنج آوری است که انتها ندارد و هر آن، فرد باید خواسته های ریز و درشت تیم بارجویی را برآورده سازد که انتهایی ندارد. تحمل این رنج بسیار بیشتر از تحمل زندان است. چون اگر چه بدن انسان و ظاهر فیزکی اش آزاد است اما میله ها ی زندان، وجدان، شخصیت و شرافت فرد زندانی را احاطه کرده اند و فشار درون وی را مستاصل می سازد.
تجربه نشان داده است زندانیانی که مقاومت می کنند نه تنها به لحاظ درونی شاد و راضی هستند بلکه حتی هزینه و دردسر کمتری را نیز تحمل می کنند. اما زندانیانی که ناگزیر به همکاری با تیم بازجویی تن می دهند ضمن اینکه به لحاظ درونی پریشان شده و دچار اختلالات شخصیتی و روانی می گردند، در مجموع مکافات و دردسر بیشتری را نیز تجربه می کنند. عمل تحسین برانگیز مومنی می تواند الگویی باشد برای دیگر زندانیانی که در شرایط مشابه هستند.
این مطلب در تاریخ ۰۱/۲۸/۱۳۸۹ در روزنامه اینترنتی روز منتشر شد.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای سرافرازی مومنی و تیره روزی سید بسته هستند

درس های بیشکک و بانکوک

حوادث اخیر رخ داده در قرقیزستان و تایلند درس های مفیدی برای جنبش دموکراسیی خواهی ایران دارد. بهره گیری از این درس ها می تواند ضریب موفقیت تلاش های نیروهای تحول خواه در به ارمغان آوردن دموکراسی در ایران را به میزان موثری بالا ببرد. شباهت های موجود در بروز و اوج گیری خیزش عمومی این سئوال را مطرح می کند که چرا معترضین در قرقیزستان توانستند ظرف دو روز دولت مستقر را سرنگون سازند و رئیس جمهور مورد چالش را وادار به ترک کاخ ریاست جمهوری و فرار به میان قبیله خود نمایند؟ و یا در تایلند با تسخیر ساختمان تلویزیون ملی این کشور ضربه ای اساسی به اقتدار و ثبات دولت ان کشور می زنند اما فوران خشم و نارضایتی در ایران علی رغم اینکه ارکان حاکمیت را به شدت لرزاند، اما تا کنون نتوانسته است خللی اساسی در بقا و کارکرد حکومت ایجاد کند؟
مقایسه آنچه در ۱۰ ماه گذشته در ایران رخ داد با وقایع روی داده در این دو کشور روشن می سازد که دلایل عدم پیروزی جنبش سبز را باید در عواملی جست که باعث پیشروی در قرقیزستان و تایلند گشتند.
البته تفاوت های جدی در ویژگی نظام سیاسی ، فرهنگ دموکراتیک در بین نخبگان، میزان انسجام نیروهای مخالف، موضع گری نیروهای نظامی و امنیتی در این کشور ها با ایران وجود دارد که باید این تمایزات را در نظر گرفت. اما صرفنظر از تفاوت ها برشمرده شده، مزیت های موجود در این جنبش ها بالقوه می تواند در جنبش دموکراسی خواهی ایران نیز وجود داشته باشد.
نخستین عامل وجود رهبری موثر و توانمند در میان نیروهای اپوزیسیون است رهبری که تکلیف خودش را با نظام حاکم روشن کرده و با انتخاب هدفی مشخص تمام توانش را برای بسیج مردم و سازماندهی آنها بکار گرفته است.
رهبری و جنبش اعتراضی خواسته های ملموس ، صریح و قابل دسترسی را معین نموده اند و تمام توان خود را برای تحقق آنها بکار گرفته اند.رهبری موثر نیازمند برنامه مشخص و کارامد و وجود صراحت و استواری در تعقیب و اجرای آن است. چنین رهبری جلو دار حرکات اعتراضی می شود و با پذیرش مسئولیت، ریسک و مخاطرات رهبری را قبول می کند و می کوشد تا با اتخاذ تدابیر سنجیده ریسک را کاهش دهد.
وجود ارتبط و پیوند مناسب بین بدنه و رهبری دیگر مزیت جنبش اعتراضی بیشکک و بانکوک است. رهبری در چهارچوب توافق حول خواسته ها و مطالبات معترضین بوجود آمده و با عزم مصمم و اراده محکم در پیگیری خواسته ها جایگاه و موقعیتش را تثبیت کرده است. در اصل موجودیت رهبری در تعهد او به خواسته های بدنه جنبش شکل می گیرد و حوزه رهبری او به تطابق، همراهی و عدم مغایرت با خواسته های معترضین محدود و مشروط می گردد. رهبری آیت الله خمینی در انقلاب اسلامی نمونه مناسبی از رهبری موفق است که از ابتدا با مشخص کردن شعار شاه باید برود و تغییر نظام سیاسی به تحریک و بسیج نیروهای معترض پرداخت و همه منابع را برای رسیدن به این هدف در خدمت گرفت.
استفاده مناسب از زمان و مدیرت بهینه آن ، نقطه کلیدی پیروزی های نسبی این دو جنبش است. جنبشهای اعتراضی فراگیر و یا انقلاب ها وقتی با مشارکت گسترده مردم مواجه می شوند ، نیازمند سرعت در اتخاذ عمل هستند. این فراگرد ها گذرا هستند و باید در کوتاه مدت به دستاورد ملموسی برسند. این موقعت ها را نمی توان به آینده مبهمی و درازمدت احاله داد. مدیریت زمان بسیار حساس است .توده فراگیر مردم حوصله و شکیبایی طولانی مدت را ندارد. شانس موفقیت درلحظات اولیه فوران یافتن اعتراضات عمومی بیشتر وجود دارد که نظام سیاسی حاکم غافلگر شده و روحه نیروهای حامی اش به میزان چشمگیری پایین می آید. د راین شرایط باید ضربه کاری را وارد ساخت و دستاورد مشخصی اعم از پیشروی مخالفین و یا عقب نشینی حکومت را بدست آورد. چنین پسامد های موفقی می تواند انرژی و روحه معترضین را افرایش داده و آنها را تا رسیدن به پیروزی نهایی تشجیع کند و در روندی معکوس بر وحشت و هراس حاکمیت بیفزاید که منجر به سست شدن پایه های موجودیتش گردد. د رغیر این صورت دل بستن به مبارزات در افق دراز مدت بدون چشم انداز روشن و مشخص ، بخت پیروزی را بشدت کاهش می دهد و با فرسایشی شدن مبارزات هم منجر به میرا شدن جنبش اعتراضی در درازای زمان شده و هم فرصت ارزنده ای را به حاکمیت برای بازسازی خود و ترمیم روحیه نیروهایش می دهد. به عبارت دیگر رابطه زمان و موفقیت در جنبش های فراگیر اعتراضی بر علیه نظام های تمامیت خواه حالت معکوس دارد.
در انقلاب فرانسه به مجرد اوج گیری اعتراضات و به صحنه امدن اکثریت مردم ، توجهات معطوف به تسخیر قلعه باستیل شد. اگر آن اقدام دوران ساز صورت نگرفته بود، انقلاب کبیر فرانسه بعید بود اتفاق بیفتد.
به قول یکی از صاحبنظران ،دو هفته در زندگی سیاسی زمان زیادی است چه برسد به ماه ها. از جنبه مطایبه آمیز این سخن در گذریم اما حقیقتی در آن نهفته است که موقعیت های ناپایدار سیاسی فرصت کوتاهی را در اختیار نیروهای ناراضی و خواهان تغییر قرار می دهند.
عامل مهم دیگر انسجام و همبستگی نیروهای معترض و مخالف است که بر سر تغییر دولت و تعیین شعار های سیاسی به وحدت و اشتراک عمل رسیدند و از بحث های انحرافی و رقابت برای در دست گرفتن رهبری اجتناب کردند.
اما عنصر دیگر استفاده مناسب از اهرم خارجی و مناسبات قدرت در صحنه بین المللی است. خانم رزا اتانبیوا رهبر دولت خودخوانده و موقتی قرقیزستان به پشتوانه ارتباطات خارجی خود توانست نظر مثبت کشور ها ی تاثیر گذار خارجی را برای پذیرش تغییر در فضای سیاسی قرقیزستان جلب کند و بر اساس توازن قوا در صحنه بین الملل تعادل و موازنه ای را برقرار کند تا هم روسیه و هم غرب با خواسته های معترضین همراهی کنند. هراس از اتهام وابستگی به خارج و یا دیدگاه های متعلق به دوران جنگ سرد مانع از این نشد که رهبران معترضین بعد بین المللی و خارجی به اعتراضات شان نبخشند. آنها با حفظ استقلال و درونزایی حرکت اعتراضی شان از ظرفیت های مناسب و مشروع خارجی در چهارچوب پارادایم جهانی شدن استفاده کردند.
فاکتور آخر، تعریف درست و ثمربخش از مبارزات بی خشونت است تا نیروی اعتراض مردم در چنبر توصیه های ناکارامد عقیم نگردد. معترضین از نیروی قهر استفاده کردند و وقتی نیروهای دولتی دست به خشونت زدند با برخورد های محکم انها را متواری کردند و سپس نهاد های مهم و حساس دولتی را تسخیر نمودند.
اینگونه اعمال و فلج کردن ساختار و شریان های حیاتی حکومت های استبدادی تعارضی با اصول مبارزات مسالمت امیز ندارد. قرائت خاص عده ای ا زمبارزات مسالمت آمز در ایران که آن را از هر عنصر مقاومت فعال و عقب راندن نیروهای مهاجم دولتی تهی می سازند، با توجه به ویژگی های خاص حکومت در ایران ، پتانسیل سازنده اعتراضات خیابانی را از بین می برد.
در شرایط خاص ایران کاربست روش های بی خشونت به معنی احتراز از خشونت در کارزار با حکومت است اما این اصول حق دفاع در برابر خشونت دولتی و جلوگیری از سرکوب وحشیانه و خونین تجمعات مسالمت آمیز را به رسمیت می شناسد. تنها با فلج کردن ماشین سرکوب می توان مبارزات مسالمت آمیز را به ساحل موفقیت رساند در جایی که نظام حاکم از هر گونه سفاکی و سبعیتی برای تداوم بقاء نامشروعش پرهیزی ندارد.
البته بر شماری نکات فوق بدین معنا نیست که باید به سرعت نکات فوق توسط جنبش سبز بکار گرفته شود. بدیهی است که فعلا شرایط استفاده از این عناصر مهیا نیست. اما استفاده از این تجربیات در بازخوانی عملکرد گذشته جنبش سبز و تدبیر اندیشی برای تحرکات بخشی به فعالیت های آینده آن اهمیت زیاد دارد.
این مطلب در روزنامه اینترنتی روز در فروردین مااه ۱۳۸۹ منتشر شد.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای درس های بیشکک و بانکوک بسته هستند

آینده روابط ایران و آمریکا

روابط دولت اوباما با جمهوری اسلامی وارد فصل نوینی شده است. این فصل نوین در مقایسه با سیاست اولیه این دولت به لحاظ استراتژیک، تغییراتی ماهوی را نشان می دهد. سیاست اوباما در آغاز ادامه راه ناکام بیل کلینتون در ذوب کردن یخ های رابطه بود. از این رو رسما سیاست دیپلماسی فعال و گفتگوی نامشروط با ایران را در پیش گرفت. قرار بود از طریق گام های کوچک چون نامه نگاری مستقیم به رهبری جمهوری اسلامی، درخواست از ایران برای شرکت در اجلاسی پیرامون بازسازی افغانستان و دعوت سفرای ایران به مراسم جشن استقلال آمریکا، فرایند آغاز گفتگو ها تسریع شود.
دولت اوباما رسما پیش شرط دولت بوش را کنار گذاشت که هر نوع گفتگویی با ایران را منوط به توقف غنی سازی اورانیوم می کرد. البته دولت بوش در اواخر عمرش به صورت غیر اعلام شده این پیش شرط را نادیده گرفته بود، هنگامی که ویلیام برنز در مذاکرات گروه ۱+۵ در ژنو در اواخر سال ۲۰۰۸ شرکت کرد. به هر صورت این دولت سیاستی را مورد توجه قرار داد که بر مبنای نظریه واقع گرایی سیاسی، مسائل آرمانی چون حقوق بشر و دموکراسی از موضوعات مورد مذاکره خارج گردد و صرفا بر برپایی روابط اقتصادی، ثبات در خاورمیانه و حل مشکل هسته ای تاکید شود. بر مبنای این دیدگاه در صورت پیوستن ایران به شبکه تجارت جهانی، جمهوری اسلامی ناگزیر به سمت اصلاحات و اعتدال پیش خواهد رفت و دموکراسی هم در دراز مدت حاصل می گردد. در این میان مجموعه متنوع و مختلفی از نیروهای ایرانی فعال در عرصه سیاسی آمریکا نیز از این گزینه حمایت و برخی از آنها در تدوین آن مشارکت داشتند. البته انگیزه های آنان مختلف بود. برخی به دلیل جلوگیری از جنگ و تحریم های مضر به حال منافع ملی ایران از این سیاست پشتیبانی می کردند. برخی عادی شدن روابط ایران و آمریکا را مفید به حال کشور و مردم می دانستند و برخی متاثر از فضای دو قطبی سیاست واشنگتن، برمبنای ضدیت و مخالفت با سیاست های جورج بوش، معتقد به اتخاذ سیاست متفاوتی با ایران بودند. اما کسانی نیز بودند که برای دریافت امتیازات ناشی از ورود شرکت های آمریکایی به بازار ایران و یا ارتقا در فضای سیاسی واشنگتن بر این تنور می دمیدند.
پیش فرض اصلی این دسته این بود که جمهوری اسلامی تمایل به مذاکره را دارد و سیاست های غلط امریکا باعث شده است که احساس امنیت از عادی سازی روابط نکند. اگر آمریکا دست دوستی دراز نماید و لحن و چهارچوب برخوردش را تغییر دهد، آنگاه حکومت ایران اطمینان می یابد که تهدیدی از قبل این رابطه متوجه بقایش نیست و لذا به برقراری دوباره رابطه رضایت می دهد.
همچنین عده ای معتقد بودند حکومت ایران تا زمانی که در انزوا است می تواند رویکرد خصمانه داشته باشد اما وقتی در برابر میز مذاکره قرار بگیرد ناگزیر می شود تا تعدیلی در مواضعش ایجاد کند. بنابراین جمهوری اسلامی تمایل دارد تا در تاریکی و خلوت بر طبل ستیزه جویی بکوبد اما وقتی انوار دیپلماسی فعال و سازنده بر آن بتابد دیگر غافلگیر شده و در تور مذاکره مهار می گردد.
بر این اساس مشوق های جدیدی به مقامات ایران ارائه و تلویحا نیز پذیرفته شد که ایران غنی سازی اورانیوم زیر ۵ درصد را در داخل انجام دهد منتها به شرط اینکه حجم عمده اورانیوم غنی شده از کشور خارج شود. موقعیت برتر منطقه ای ایران نیز در صورت عدم تعارض با نظم نوین بین المللی و بخصوص سیاست های آمریکا در منطقه نیز برسمیت شناخته می شد. البته پذیرش این کا رمستلزم تغییر رویکرد حمایتی ایران از حماس و حزب الله و ترغیب آنان به پذیرش صلح خاورمیانه بود و همچنین همکاری با آمریکا در تثبیت نظام های سیاسی جدید التاسیس در عراق و افغانستان.
در این مقطع آمریکا به اسرائیل نیز فشار آورد که برخوردی با ایران نداشته باشد و به آنها توصیه کرد که کاهش تنش بین ایران و آمریکا خطرات بر علیه اسرائیل را نیز کاهش خواهد داد. جریانات تند روی اسرائیلی و حامیان آنها در واشنگتن نیز در واکنش، بر مشخص کردن چهارچوب زمانی تاکید کردند تا در صورتی که این سیاست جواب نداد دوباره کفه ترازو به سمت چماق سنگین شود.
مقامات تهران نیز روی کار آمدن اوباما را فرصتی برای جلو بردن سیاست های منطقه ای و جهانی ارزیابی کردند تا با کاسته شدن از فشار ها مجال بیشتری برای خرید زمان و جلو بردن برنامه های حساس هسته ای فراهم گردد. آنها همچنین در خیالی خام، فکر می کردند سیاست های آمریکا در منطقه می تواند به پذیرش حوزه نفوذ حکومت ایران و قبول خواسته های جریان اسلامی بنیاد گرا تغییر یابد.
در این دوره مسئله تشدید تحریم ها بر علیه حکومت ایران به تعلیق درآمد و موضع آمریکا نرمتر و آشتی جویانه تر از تروئیکای اروپا شد. موافقت اولیه جلیلی دبیر شورای امنیت ملی با طرح مبادله سوخت نقطه اوج این دوران بود که با شادی فوق العاده ای از سوی واشنگتن همراه شد و اوباما می رفت تا عنوان موفق ترین رئیس جمهور امریکا در خصوص ایران را دریافت کند که پس از سی سال بالاخره مشکل ایران را حل کرده است. اما این شادی، دولت مستاجل بود و رد پیشنهاد از سوی مقامات اصلی تصمیم گیر نظام چون آب سردی آتش این خوشحالی را خاموش ساخت.
گسترش خشونت ها بر علیه جنبش سبز و انعکاس صحنه های خونین سرکوب دولتی، بالا گرفتن جو بر علیه حکومت ایران در افکار عمومی آمریکا، گسترش و تداوم برنامه هسته ای و برخورد ستیزه جویانه دولت احمدی نژاد با جامعه جهانی باعث شد تا این سیاست زود به خط پایان برسد و مجددا سیاست افزایش فشار و سخت گیری بر روی میز دیپلماسی قرار گیرد. در واقع دولت اوباما پس از چند ماه دوباره برگشت به همان نقطه ای که دولت بوش در مورد ایران قرار داشت.
طراحان این سیاست غافل از این بودند که خصومت با آمریکا، ستیزه جویی در سیاست خارجی و به چالش طلبیدن نظام بین المللی، بخش های راهبردی نظام جمهوری اسلامی هستند و بارها رهبری اعلام کرده که به دشمنی با آمریکا برای بقاء نظام و تداوم قرائت ارتدوکس و اصول گرایانه از نظام نیاز دارد. همانگونه که برخی از مشاورین و محققان امریکایی و ایرانی می پندارند که رابطه با امریکا ناگزیر باعث تغییر هویتی در جمهوری اسلامی می گردد، آقای خامنه ای نیز آن قدر هوش دارد که این مطلب را بفهمد و برای جلوگیری از استحاله نظام با آن مخالفت کند.
اساسا یکی از ژن های سلول جمهوری اسلامی ضدیت با آمریکا است. با تسخیر سفارت آمریکا شالوده کنونی جمهوری اسلامی پی ریخته شد. البته گرایش غالب در زمان انقلاب میل به برخورد با آمریکا به عنوان سمبل نظام سلطه را داشت. سوابق منفی عملکرد دولت های آمریکا نیز به چنین گرایشی مشروعیت می داد. جمهوری اسلامی از همان آغاز سعی کرد که در منطقه از بین نیروهای مخالف با آمریکا یار گیری کند و به مرور جریانات و هسته هایی را تقویت نماید که به سرکشی در برابر نظام روابط بین الملل می پردازند. آقای خامنه ای هنوز به این مشی وفادار مانده است که حاکمیت وجهه ضد آمریکایی داشته باشد و در موضع رهبری نیروهای ضد امپریالیستی در منطقه و همسو در جهان قرار گیرد و هم در عین حال این خصومت کنترل شده باشد و منجر به رویارویی خسارت بار نگردد. مروری بر کارنامه جمهوری اسلامی نشان می دهد که این ضدیت اگرچه صبغه ایدئولوژیک دارد ولی حالتی پراگماتیست نیز پیدا کرده که بدان انعطاف می بخشد. ولی مشابه القاعده و دیگر گرایش های بنیاد گرایانه این خصومت به جهت مخالفت مبنایی با سلطه و تبعیض در مناسبات بین المللی نیست، بلکه خود شکل و شمایل دیگری از سلطه طلبی است که چون ابزاری در خدمت حفظ و گسترش قدرت خودکامه است.
به هر حال همانگونه که پیش بینی می شد این مصالحه به سرانجام نرسید و اینک کار به جایی رسیده که رهبری جمهوری اسلامی قدرتش در منطقه را بیشتر از امریکا می داند و منافع و امتیازات رویارویی و مخاصمه را بیشتر از سازگاری ارزیابی می کند.
اینک امریکا دوباره به نقش جلو دار برای تصویب دور جدید تحریم ها برگشته است. سیاست چماق و هویج از طریق دیپلماسی سختگیرانه تعقیب می شود تا حکومت ایران دست از جاه طلبی هایش بردارد. بخش های انرژی و مالی اقتصاد ایران،سپاه پاسداران،فعالان و نهاد های درگیر در برنامه اتمی، اهداف آمریکا برای اعمال فشار هستند که می کوشد برخی از آنها را در شورای امنیت سازمان ملل تصویب کند و برخی دیگر را با متحدینش در غرب جلو ببرد و نهایتا اقداماتی را نیز به صورت یکجانبه انجام دهد.
تلاش برای تشکیل جبهه ضد ایران در خاورمیانه با میدان داری عربستان سعودی، دیگر ضلع سیاست تهاجمی امریکا را تشکیل می دهد تا با محکم تر کردن حلقه محاصره، روند انزوای ایران را سرعت بخشد.
سفر های متعدد مقامات بلند پایه آمریکا به منطقه و اظهار نظر های صریح در حمایت از اسرائیل در خصوص خطر نظام سیاسی ایران، نشانگر تند شدن کم سابقه لحن و جهت سیاست خارجی آمریکا بر علیه جمهوری اسلامی است.
موضعگیری تند مقامات ارتش آمریکا و بخصوص ژنرال پترائوس مبنی بر اینکه حکومت ایران در حال مبدل شدن به اوباش سالاری است، تا حدودی عزم آمریکا برای عقب راندن حکومت از مواضع کنونی اش را روشن می سازد.
در حال حاضر تکیه بر افزایش فشار ها و اقدامات دیپلماتیک است تا در روندی فزاینده، تحریم ها حکومت را فلج سازد و در عین حال درب برای مذاکره نیز باز گذاشته شده است. اما به بن بست رسیدن این روند و نزدیک شدن توانایی هسته ایران به مرز های حساس، نقاطی هستند که می تواند منجر به برخورد نظامی محدود شود.
آینده روابط ایران و آمریکا تا حدود زیادی بستگی به اوضاع سیاسی کشور دارد. اگر جنبش سبز بتواند تغییراتی را بوجود بیاورد و دولت کودتا سقوط کند و یا تضعیف شود، آنگاه نوع نگاه جهانی به برنامه هسته ای ایران نیز تغییر پیدا می کند. دموکراسی و تغییرات مثبت در عرصه سیاسی ایران می تواند خلا اعتماد به فعالیت های اتمی ایران را پر کند و سوء ظن ها را بر طرف نماید. حمایت امریکا از جنبش دموکراسی خواهی در ایران ضمن آنکه در تضعیف تروریسم در منطقه موثر است منافع ملی آمریکا را نیز ارتقا می دهد. بر این اساس بین شکل گیری دموکراسی در ایران و منافع آمریکا درمنطقه حساس خاور میانه در مقطع فعلی همسویی استراتژیک بوجود آمده است.
عوامل دیگری نیز چون موازنه قوا در جامعه جهانی، رابطه چین و آمریکا، تاثیر بازدارنده تلاش های اعراب بر رفتار حکومت ایران و نوع برخورد اسرائیل در شکل دهی به سیاست آمریکا در مورد ایران مهم هستند.
روند آینده نشانگر افرایش فشار ها و تشدید شکاف و تنش در روابط ایران و آمریکا است و در افق کوتاه مدت شانسی برای برقراری رابطه دیده نمی شود، مگر اینکه بعد پراگماتیستی حکومت ایران دست بالا را پیدا کند و با احساس خطر از افرایش هزینه ها تصمیم به عقب نشینی بگیرد و یا اینکه تغییرات سیاسی در ایران به سیاست خارجی ستیزه جو پایان بخشد .
البته تداوم وضع موجود می تواند به وضعیت وخیم تری در روابط دو کشور منجر گردد. در حال حاضر برآورد نهاد های نظامی و اطلاعاتی آمریکا، ایران را دور از توانایی دست یابی به بمب هسته ای در چشم انداز یک ساله ارزیابی می کند اما تضمینی نیست که این برآورد دستخوش تغییر نشود. در آن صورت نگرانی از بابت فعالیت های اتمی ایران می تواند درگیری نظامی بین طرفین را ایجاد نماید.
این مطلب در تاریخ ۱۵/۰۱/۱۳۸۹ در روزنامه اینترنتی روز آن لاین منتشر شده است.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای آینده روابط ایران و آمریکا بسته هستند

بند زنی کاسه ترک خورده قدرت

رسانه های راست افراطی و اصول گرا در روز های پایانی امسال سعی کردند سالگرد درگذشت مرحوم سید احمد خمینی را به فرصتی برای بازسازی مشروعیت آقای خامنه ا ی تبدیل کنند. اوج گیری اعتراضات پسا انتخاباتی و اعمال خشونت لجام گسیخته حاکمیت در سرکوب خونین تجمعات مسالمت آمیز مردم تیر خلاص را بر بحران مشروعیت رهبری آقای خامنه ای زد که از همان ابتدا بر پایه های سستی استوار شده بود. خیزش دوباره اعتراضات و همراهی چشمگیر و پر رنگ آیت الله منتظری با مطالبات و خواسته های معترضین ،بار دیگر حقانیت و شایستگی وی را در سطحی فراگیر متبلور ساخت. مطرح شدن گسترده آیت الله منتظری و ارتفاع گرفتن پژواک شعار مرگ بر دیکتاتور ، پایه های اقتدار پوشالی رهبری وی را به شدت لرزاند. پایه های بنای رهبری وی از ابتدا بر اساس فریب و دروغ شکل گرفت و سپس با تکیه بر زور ، تزویر و تطمیع تداوم یافت.
اگر چه سابقه نسبتا بهتر وی در مقایسه با دیگر صاحب منصبان بلند مرتبه نظام در دهه شصت ،امیدواری هایی را در ابتدای دوران رهبری وی برانگیخت واز همین منظر انتظار می رفت که وی مسیر اعتدال و میانه روی را خواهد پیمود و به تندروی ها ،فضای بسته سیاسی و ستم ها پایان خواهد داد. اما خیلی زود معلوم شد که امید عافیت از وی پندار باطلی بود و ردای کریه استبداد این بار بر قامت خرد وی جای گرفته است . البته چنین روندی ریشه در ذات قدرت مطلقه دارد که هر کسی را آلوده فساد می کند. او هم به مانند همه مستبدین راه تداوم بقایش را در شکستن قلم ها ،بریدن زبان های سرخ ، اذیت و آزار آزادگان و بسط اختناق جستجو کرد.
حضور آیت الله منتظری در همه این سال ها چون خاری در گلوی او بود و وی که بیش از دیگران از فقدان صلاحیتش برای قرار گرفتن در منصب ولایت فقیه آگاه بود، همه سال های قبل ازدرگذشت آیت الله منتظری را با کابوس ظهور مجدد این مرجع آزاده گذراند. این کابوس در نه ماه گذشته و پس از فوران بغض های فرو خورده ملت بیشتر شد چرا که حقانیت اعتراضات و مشی سیاسی و اعتقادی آیت الله منتظری تلالو گسترده ای پیدا کرد. موقعیت اجتماعی ایشان چنان ارتقاء پیدا کرده بود که مورد احترام طیف وسیع و متنوعی از نیروها و علائق سیاسی و اجتماعی قرار داشت.
تشییع جنازه با شکوه و تاریخی فقیه عالیقدر پاسخ کوبنده ای بود بر تمامی تخریب ها ،ناجوانمردی ها ،تحریف تاریخ ها و هتاکی هایی که شیفتگان قدرت انحصاری و عمله استبداد دینی بر علیه این روحانی شریف انجام دادند. پیکان اصلی حملات در مراسم آن تشییع جنازه دوران ساز علیه مستبدی بود که دین و شرع را ابزار دنیا طلبی و خودکامگی اش کرده است و بر عکس از روحانی تجلیل کردند که تا پایان عمرش در کنا ر مردم ماند و اسیر هوی وهوس و شیرین و چرب دنیا نشد.
شرکت خانواده آیت الله خمینی در مراسم تشییع جنازه آیت الله منتظری و حمایت آنها از جنبش سبز دیگر عاملی بود که وجود شکاف بین منسوبان آیت الله خمینی و خامنه ای را برجسته ساخت وبدنترتیب ضربه دیگری بر مشروعیت ادعایی رهبری زد.
آقای خامنه ای به حکم تصادف در مجلس خبرگان برای تصدی رهبری انتخاب شد وقتی پیشنهادات اولیه ای چون انتخاب آیت الله گلپایگانی و تشکیل شورای رهبری رای نیاورد و نمایندگان در استیصال قرار داشتند با میدان داری آقای هاشمی رفسنجانی وی را برگزیدند. این انتخاب در حالی صورت گرفت که عمده نمایندگان می دانستند که آیت الله خمینی نظر چندان مساعدی به وی نداشت و حتی برخی از آنها وی را در ضدیت با خط امام می دانستند. آقای خامنه ای جزو معدود مقامات بلند پایه نظام بود که به شکل علنی مورد عتاب آیت الله خمینی قرار گرفت. وی همچنین نه تنها مرجع نبود بلکه کیفیت پایین دانش فقهی وی اجازه نمی داد تا وی آیت الله خطاب گردد. آنچه دراین میان به تردید ها پایان داد شهادت مرحوم احمد خمینی بود که مدعی شد:” پدرش هنگام دیدن تصاویر بازدید آقای خامنه ای از کره شمالی در هنگام ریاست جمهوری اش بر پرده تلوزیون گفته است وی شایسته ترین فرد برای رهبری آینده جمهوری اسلامی است”. البته این ادعا بر خلاف وصیتنامه آیت الله خمینی بود که انتساب سخنان به وی را فقط مشروط به سخنرانی ها و مکتوبات علنی منتشر شده وی از رسانه های عمومی و بالاخص صداو سیما کرده بود.
بنابراین چنین تصدیقی از مدارک اصلی شایستگی وی به شمار می رفت. اما سید احمد خمینی به مرور تغییر موضع داد و برخوردی انتقادی را در پیش گرفت و حتی به شکل علنی از سیاست های حکومتی انتقاد کرد. برخی از نزدیکان وی بیان داشته اند که وی نسبت به برخوردش با آیت الله منتظری دچار پشیمانی شده است. مرگ مشکوک سید احمد ،ادعاها پیرامون مسئله دار شدن وی به خامنه ای و تجدید نظر در مواضع پیشینش را تشدید کرد.
وقایع بعد از انتخابات باعث شد تا مجددا این بحث فعال گردد. تا جایی که آقای عیسی ولایی از اعضاء مجمع روحانیون مبارز مدعی شده است که سید احمد خمینی در مراسم ختمی که آیت الله منتظری نیز حضور داشته است، به وی گفته می خواستم بروم و بر دست این مرد شریف بوسه بزنم اما دیدم مردم در مورد من چه قضاوتی خواهند کرد که یک روز رنجنامه را منتشر کردم و حال از وی تجلیل می کنم ،لذا منصرف شدم! فرو ریخته شدن اقتدار کاذب رهبری و تضعیف دستگاه سرکوب باعث شد تا عده ای دیگر از دوستان سید احمد نیز از لاک وحشت بیرون بیایند و ادعاهای مشابهی انجام دهند که وی از نوشتن رنج نامه و اقداماتش که منجر به برکناری آیت الله منتظری شد ، پشیمان گشته بود. در دوران قتل های زنجیره ای ، نیازی رئیس وقت سازمان قضایی نیروهای مسلح د رملاقات با سید حسن خمینی مدعی شد که برخی از متهمان اعتراف کرده اند که به دستور سعید امامی پدرش را به قتل رسانده اند. حتی مدارکی از صفحات بازجویی سعید امامی نیز از سوی عده ای انتشار یافت که دلایل و چگونگی قتل وی را توضیح داده بود.
حال مدافعان و ارتزاق کنندگان از رهبری خامنه ای می کوشند تا اینگونه القا کنند که سید احمد خمینی تا پایان عمر تسلیم ومطیع وی بوده است و شایستگی ایشان برای رهبری را قبول داشته است. در این میان بیت رهبری به صحنه آمده است و پس از ۱۵ سال از درگذشت وی خاطرات ناگفته اش را در این خصوص منتشر می سازد و یا افراد بریده از جریان چپ چون رحیمیان و سید حمید روحانی را به صحنه آورده اند و یا افراد هئیت موتلفه تا از ولایت پذیری سید احمد خمینی داد سخن سر دهند.
این برخودهای انفعالی کاملا نشان می دهد دست حضرات خالی است که این معدود افراد بعد از پانزده سال تازه این خاطرات به یاد شان امده است. از طرف دیگر کاملا معلوم است که نقطه ضعفی وجود دارد که به این مسائل می پردازند و گرنه ولی فقیهی که به زعم آنها نطفه ولایتش در آسمان ها بسته شده است چه نیازی به تایید فردی دارند که پانزده سال از مرگ وی گذشته است.!
در اصل این کوشش ها تلاش های نافرجامی است تا شکاف بین سید احمد خمینی با رهبری را مخفی کنند و ادعا کنند که هیچ فاصله ای بین امام و بیتش با رهبری وجود نداشته است و در اصل سید حسن دچار انحراف شده و گام در راه خطای سید حسین خمینی گذاشته شده است! مصاحبه های متعدد رسانه های افراطی و وارد کردن خود رهبری به صحنه در واقع آسیب پذیری وی را روشن می سازند.
در این میان بار دیگر به تخریب آیت الله منتظری پرداخته اند. اما این برخورد ها نتیجه بر عکس می دهد و هم بر حقانیت بیشتر آیت الله منتظری می افزاید . چنین واکنش های انفعالی و هراس آلود به جای آنکه بر چهره درخشان ایشان غباری بیفکند ،غصبی بودن جایگاه ولی فقیه کنونی را عریان تر می سازد.
در شرایطی که خانواده امام ساکت است و اکثر یاران و نزدیکان سید احمد خمینی نظرات تریبون های رسمی حکومت را تایید نمی کنند ،بدیهی است اکتفا به سخنان معدود افرادی که برخی از آنها در زمان حیات سید احمد خمینی رابطه خوبی با وی نداشتند ،فرجام متضاد با خواسته صاحبان قدرت را در پی دارد و بیشتر شکاف بین آیت الله خمینی و منسوبانش با آقای خامنه ای را متمایز می سازد. البته مشابهت با آیت الله خمینی فقط در خانواده ایشان تا حدودی صبغه نظری دارد اما در خصوص دیگران تجانس به ایشان متاثر از روابط شخصی است و گر نه به لحاظ عقیدتی ، مواضع و خط فکر آقای خامنه ای در مقایسه با نظرات کنونی چهره های شاخص خط امام نزدیک تر به دیدگاه های بنیانگذار جمهوری اسلامی است.
افرادی که در دوره رهبری آقای خامنه ای از جمله سید احمد خمینی خانه نشین شدند کسانی بودند که از نزدیکان و افراد مورد اعتماد آیت الله خمینی بودند. به مرور زمان برخی از آنها دیگاه های شان تحول یافت و امروز اگر چه به لحاظ تاریخی از معتمدین و افراد مورد وثوق وی بودند ولی مواضع امروز شان با نوع نظرات آیت الله خمینی تفاوت بارز دارد.
بنا به شواهد بسیار سید احمد خمینی در اواخر عمرش نسبت به عملکرد آقای خامنه ای نظر منفی داشت و این مسئله در سخنرانی منتشر شده در نشریه امید جوان کاملا مشخص است. وی از طرقی هم تلاش نمود تا روابطش با آیت الله منتظری را ترمیم نماید. وقایع بعد از فوت پدرش آنگونه که می خواست پیش نرفت و او به مرور از موضع اولیه اش در پشتیبانی از رهبری آقای خامنه ای فاصله گرفت.
این حقیقت را نمی توان با تحریف تاریخ پوشاند و این تقلا ها بیشتر بنای معیوب رهبری آقای خامنه ای را آشکار می سازد که از ابتدا صلاحیت این منصب را نداشت . گذشت زمان روشن ساخت که حق با آیت الله منتظری بود که به درستی ریشه انحراف را تشخیص داده بود . اینک فقدان مشروعیت رهبری خامنه ای چنان عیان شده است که وی با اتکا به معدودی روحانی که مصداق بارز آخوند های درباری هستند و نیروهای نظامی و امنیتی کار را به پیش می برد و هر شب با کابوس فروپاشی نهایی عمارت دروغینش دست و پنجه نرم می کند. تحریف تاریخ و نشان دادن اینکه رهبری وی از ابتدا مورد حمایت همگانی بوده است، نشانه ای است از اوج گرفتن ترس ها و هراس های وی که در بین اصحاب انقلاب و موسسین نظام جمهوری اسلامی تنها تر از همیشه شده است وفقط به معجزه مشت آهنین و فریبکاری دلخوش کرده است تا شاید جعل واقعیات و وحشت پراکنی بتواند کاسه چینی ترک خورده قدرت اش را بند زنی کند.
این مطلب در تاریخ ۲۹/۱۲/۱۳۸۸ در سایت جرس منتشر شده است.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای بند زنی کاسه ترک خورده قدرت بسته هستند