جایگاه ” استقلال ” بستر تحولات کنونی جامعه ایران

استقلال مفهومی مهم در سیاست سده های اخیر دنیا است . اما سیر تحولات جهانی ، تغییرات در ساختار نظم بین الملل و اشکال جدید حکمرانی سیاسی ، تعریف از استقلال و خود مختاری را نیز دستخوش دگرگونی کرده است. استقلال بمانند دیگر بر ساخته ها و نرم افزار ها چون ملت و دولت حالت ایستا و صلب ندارد بلکه از ماهیت تحول یابنده و دگرگونی پذیر برخوردار است . استقلال در ایران یکی از مصالح مهم شکل دادن به فضای سیاسی کشور، اهداف قانون اساسی ، ساختار قدرت و تنظیم روابط بین ملت و دولت و تعامل بین گروهای سیاسی بوده است. این مفهوم اگر چه در ظاهر بی ابهام به نظر می رسد ولی تفاوت در نگرش پیرامون آن چالش های متعددی را در سپهر سیاسی بوجود آورده، در برخی موارد منجر به جدایی گشته و در مواردی دیگر بسان عاملی وحدت بخش عمل نموده است. انقلاب اسلامی در تداوم نهضت ملی شدن نفت بهای زیادی به استقلال بخشید . اکثر گروه های سیاسی استقلال را در نفی وابستگی به نیروهای خارجی و کوتاه کردن دست بیگانگان و بخصوص غرب از دخالت در سرنوشت کشور می دیدند. اما تجربه پس از انقلاب و بخصوص عملکرد منفی جمهوری اسلامی تلقی ها نسبت به استقلال را دگرگون کرد. در حال حاضر در کنار درک سنتی از استقلال که حکومت نیز قائل به آن است ، تعابیر دیگری نیز وجود دارد. برخی موقعیت نازل جمهوری اسلامی و وضعیت نابسامان کشور را ناشی از تاکید حکومت بر استقلال ارزیابی کردند و به این نتیجه رسیدند که استقلال دیگر یک ارزش سیاسی نیست بخصوص که جهانی شدن مرز ها را در هم نوردیده است. آنها استدلال می کنند کره شمالی یکی از مستقل ترین کشور های دنیا است ولی وضعیت بشدت فاجعه آمیزی دارد. اما ژاپن و آلمان در عین وابستگی به آمریکا توانستند راه به سوی توسعه و پیشرفت را باز کنند و امروزه از قدرت های مهم دنیا هستند.
برخی از نیروهای مخالف ضدیت با خارجی را از الزامات استقلال بشمار می آورند بگونه ای که در ساماندهی سیاسی کشور صرفا باید از نیروهای داخلی بهره گرفت. هر نوع همکاری و یا حمایت خارجی را به صورت کلی رد می کنند. برخی این خط قرمز را فقط به دولت های خارجی محدود می کنند. اما قائلان به این تفکر بعضا استاندارد های دوگانه ای را بکار می برند. حساسیت اصلی آنها نسبت به دولت امریکا است. جماعتی نیز بر پایه میراث حزب توده که هنوز بین نسل فدیم فعالان سیاسی ایران حضور ملموسی دارد ، حفظ استقلال را مستلزم تضاد آشتی ناپذیر با امپرالیسم آمریکا و دوری از بلوک غرب می پندارند. اگر چه بر خلاف حزب توده هستند کسانی از این دسته که به شوروی سابق و روسیه فعلی نیز نظر منفی داشته و دارند و روسو امپریالیسم را نیز طرد کردند اما د رعین حال سمپاتی نسبت به کشور سوسیالیستی مطلوب خود داشتند و آن را از قاعده کلی منفی بودن عامل خارجی مستثنی می کردند. همچنین افرادی نیز هستند که استقلال و حاکمیت ملی را به نفی نظام سرمایه داری تقلیل می دهند. از منظر آنان هر کشوری که سیستم سرمایه داری بر اقتصادش حاکم است ناگزیر به ورطه وابستگی سقوط می نماید.
اینک به نظر می رسد تلقی غلط و قدیمی از استقلال که تناسب با شرایط کنونی تحولات دنیا ندارد باعث شده است این مفهوم مزیت و توجیهش را از دست بدهد اما در عین حال خلاء شکل گیری تعریف جدید غیر ایدئولوژیک که بتواند هم نیاز های کشور را تامین کند و هم قابل دفاع باشد منجر به آشفتگی پیرامون این مفهوم شده است. عبور از این آشفتگی برای نیل به توسعه پایدار ، حفاظت از منافع ملی و کرامت انسانی شهروندان ایرانی ضروری به نظر می رسد.
نخست به نقادی تلقی سنتی و رسمی از استقلال می پردازیم . شکست های سنگین از ارتش روسیه تزاری و تجربه تلخ از دست دادن بخش های مهمی از فلات ایران باعث شد تا در ذهنیت جامعه ایرانی حفظ تمامیت ارضی و حدود و ثغور مملکت با اسنقلال پیوند گسست نیافتنی پیدا کند. در حالی که این عامل ارتباط منطقی با الزامات معنایی استقلال ندارد. اما این شکست باعث گسترش دحالت های زیان بار دول قدرتمند خارجی در امور داخلی ایران و کسب امتیازات انحصاری شد و خسارت های سنگینی را متوجه زندگی ایرانیان و عزت و سربلندی کشور نمود. این رویداد در عصر کلنیسم و استعمار گرایی رخ داد. از این رو اگر چه ایران هیچگاه به صورت رسمی به حالت مستعمره در نیامد ولی وجود مناسبات شبه استعماری باعث شد تا در نا خودآگاه جامعه ایران و بخصوص توده ها ، استقلال، صرفا آزاد شدن از وابستگی به دولت های استعمار گر و پایان بخشی به اعمال نفوذ آنان معنا شود. این تلقی از استقلال وجه مشترک گرایش های انقلابی رادیکال دربهمن ۵۷ بود. از دید آنها یکی از ایرادات اصلی نظام پهلوی وابستگی به غرب بود و انقلاب می خواست بند های اسارت سلطه خارجی را بگسلد و استقلال را برای مردم ایران به ارمغان بیاورد.
جمهوری اسلامی پس از اینکه توانست نظم سیاسی پس از انقلاب را تشکیل دهد از ابتدا سیاست نه شرقی و نه غربی را سرلوحه فعالیت های خارجی خود قرار داد . لذا بر اساس تلقی سنتی توانست خود را به عنوان یک نظام سیاسی مستقل جا بیندازد. البته از این شعار برای کنار زدن و پاکسازی سیاسی نیز استفاده زیادی شد و به نوعی می شود گفت جنبه مصرف داخلی آن بر خارجی چربش داشته است. اما اگر معنای واقعی استقلال و بخصوص مفهوم جدید آن را در نظر بگیریم ، مشکلات جمهوری اسلامی از زاویه استقلال کمتر از نظام پهلوی نیست. حکومت شاهان پهلوی در ادامه سلسله قاجار در برخی جهات با دنباله روی و کوتاه آمدن در برابر مداخلات ناموجه خارجی ،الزامات استقلال کشور را رعایت نکردند ؛ به عنوان مثال یکی از دلایل استیصال محمد رضا شاه پهلوی در هنگام انقلاب و بحران تصمیم گیری وی اتکا به حمایت غرب بود. وفتی متوجه شد که دیگر غرب کار او را تمام شده می داند ،کاملا خود را باخت.
اما جمهوری اسلامی بشکل وارونه عمل کرد یعنی با ضدیت نسبت به غرب خطایی مشابه را مرتکب شد و از این نظر ضربات جبران نا پذیری به منافع ملی ایران زد و موجب انزوای بین المللی شد. استقلال، وابستگی و تبعیت کور از یک کشور خارجی را نفی می کند ولی معنای ضدیت همیشگی و خصومت با یک کشور را نیز ندارد. در واقع اگر نظام سیاسی سابق از منظر وابستگی درخور سرزنش است ولی کاربست تعبیر” استقلال منفی ” توسط حکومت بعد از انقلاب نیز سزاوار محکومیت است.
البته انصاف حکم می کند این واقعیت را گوشزد کرد که وابستگی نظام های پهلوی و قاجار ویژگی ذاتی و انتخاب آنها نبود بلکه عقب ماندگی ایران و ناتوانی از ایستادگی در مقابل کشور های قدرتمند در عصر استعمار آنها را ناگزیر به پذیرش واقعیت تلخ تسلیم و کنار آمدن کشاند . بر مبنای مستندات تاریخی نمی توان ثابت کرد که پادشاهان دوران قاجار و پهلوی شخصا افراد وابسته و سر سپرده خارجی ها بودند. به عنوان مثال تلاش رضا شاه برای خلاص شدن از نفوذ انگلستان و استیفای استقلال کشور قابل ذکر است که سرانجام تاج و تخت را بر سر آن از دست داد. محمد رضا شاه نیز می پنداشت با ایجاد رابطه استراتژیک با غرب می تواند موجبات رشد کشور را بر قرار سازد و با پذیرش برخی از نقش های بین المللی در منطقه کلیدی خاور میانه و اقیانوس هند توازنی را ایجاد کند که منافع متقابل ایران و غرب تحقق یافته و خطوط قرمز شوری نیز رعایت گردد. بدینگونه در دراز مدت وابستگی یک طرفه کشور به وابستگی متقابل تحول یابد و بدنترتیب استقلال کشور حفظ می گردد.
این نکته را نیز باید در نظر گرفت که فتحعلی شاه قاجار آخرین پادشاه ایرانی بود که تا پیش از انقلاب حکومتش را با اتکاء به شمشیر وقدرت خودش بدست آورد . هیچ عامل خارجی در جلوس وی به قدرت نقش نداشت. اما از آن موقع تا کنون دولت های حاکم در ” استقلال از ملت” وجه مشترک دارند.
دیگر ایراد جمهوی اسلامی این است که استقلال را به معنای جدایی و بیگانگی با ملت در نظر گرفته است. استقلالی مثبت و واقعی است که بر اساس وابستگی به ملت ، وابستگی به دولت خارجی را رد کند. استقلال کشور به معنای استقلال توامان ملت و حکومت است. حکومت باید از یوغ سلطه و مداخله غیر قابل قبول خارجی در امان باشد به همین نسبت نیز مردم باید از خطر زور گویی و سرکوب حکومت بدور باشند. بنابراین استقلال به معنای نبود سلطه خارجی در نظام های تمامیت خواه و استبدادی بدلیل جدایی از ملت ناقص و عقیم است. وجود ارتباط انداوم واره و نسبت نمایندگی و نبود شکاف دولت- ملت شرط لازم برای استقلال است.
همچنین استقلال به معنای ایزوله گی و انزوا نیست. تعبیر کارامد از استقلال نیازمند ارتباط سازنده با دول خارجی در چارچوب منافع متقابل و حضور فعال در مناسبات جهانی و منطقه ای است.
اما پیدایش پارادایم جهانی شدن و گسترش یافتن قدرت و اهمیت نهادهای بین المللی و همچنین افرایش در هم تنیدگی کشور ها و شکل گیری جامعه مدنی جهانی ، باعث تغییراتی در مفهوم استقلال شده است. حال با توجه به این واقعیت ها سئوالی مطرح می شود که در شرایط کنونی آیا استقلال کماکان ارزش به حساب می آید ؟ و تلفی مناسب و مثبت از استقلال دربردارنده چه عناصری است و چه مواردی خطوط قرمز محسوب می گردند؟
زیربنا و شالوده استقلال بر استقلال فردی استوار است در واقع برایند خود مختاری افراد در جامعه مناسبترین قرائت از استقلال کشور و ملت است. در استقلال که با درونزایی خویشاوندی مفهومی دارد ، فرد و یا جامعه باید بتواند بدور از اجبار عامل خارجی در خصوص خود و مصلحتش تصمیم بگیرد. از این رو استقلال در تعارض با سلطه و تحمیل معنا پیدا می نماید. استقلال یک کشور مشروط به مصالح آن جامعه می شود و ارتباط با نفس حکومت و دولت پیدا نمی کند. استقلال حکومت ها شرط لازم برای استقلال جامعه است ولی کافی نیست. یک حکومت استبدادی و یا یک امپراطوری می تواند استقلال داشته باشد و تحت سلطه هیچ دولت خارجی نباشد اما مردم کشور خودش را زیر استیلا قرار داده و مصلحت فردی و گروهی را بر خلاف مصلحت جمعی جامعه تحمیل نماید. به عبارت دیگر اگر استقلال فقط محدوده های سرکوب و چپاول یک ملت را تعیین کند ،ارزشی ندارد.
بنابراین اسنقلال ارزش مستقل و انفرادی نیست بلکه در ارتباط با آزادی و رعایت حقوق بنیادین انسان ها موضوعیت پیدا می کند. همچنین استقلال وابسته به جامعه و ملت مشخصی است. ملت ها تا زمانی که درمحیط های جداگانه زندگی می کنند و به واحد های سیاسی – جغرافیایی و اجتماعی متمایزی تقسیم می شوند ، به صورت بالقوه ممکن است بین آنها تعارض منافع پیش بیاید. بنابراین سعادت و حد اکثر شدن منافع یک کشور نیازمند استقلال است . استقلالی که با رعایت آزادی های اجتماعی ، نفی انزوا و در هم تنیدگی دولت با مردم همراه است. با این تعریف استقلال کماکان یک ارزش بحساب می آید و پیشرفت هر ملت به حفاظت از آن نیاز دارد. منتها نکته ظریف توجه به دینامیسم استقلال و وابستگی آن به بستر های ( کانتکس) ملی و جهانی است. در دنیایی که به صورت شبکه شدن پیش می رود و جامعه مدنی جهانی در حال گسترش و ریشه دواندن است ،باید الزامات کم رنگ شدن مرز ها را در نظر گرفت. بر خلاف تصور غالب، نفس عامل خارجی در مفهوم استقلال تعیین کننده نیست بلکه چگونگی ارتباط با خارج مهم است. در اصل تصمیم گیری باید در انحصار عوامل دخلی باشد. از این رو در محدوده تعیین سیاست های کلان کشور ، تنظیم روابط خارجی و تعیین سرنوشت کشور ، منحصر اعضاء یک جامعه خاص باید در فرایند تصمیم گیری و انتخاب نهایی حضور داشته باشند تا موجودیت مستقل کشور تضمین گردد. اما تعامل با عامل خارجی مشکلی پیش نمی آورد. در استقلال هم تبعیت و پیروی همیشگی از عامل خارجی و هم ضدیت دائمی و خصومت آ شتی ناپذیر توامان نفی می گردند. از کمک و حمایت خارجی تا زمانی که به حق انحصاری تصمیم گیری نیروهای داخلی خللی وارد نکند ، می شود استفاده کرد. خصوصا که نظام جدید جهانی امکانات وظرفیت های مشروع و کارامدی برای بهبود حال ملت ها دارد. دولت های استبدادی با پنهان شدن در زیر نقاب استقلال و متهم کردن مخالفانشان به وابستگی و مزدوری بیگانگان می کوشند تا مانع گسیل کمک ها و پتانسیل های خارجی به ملت تحت ستم و سلطه داخلی شوند. به عنوان مثال مردم لیبی حمایت جمعه جهانی را بر استقلال خواهی کاذب و متکی به دیکتاتوری قذافی ترجیح می دهند همانطور که مردم عراق در برابر صدام و رژیم بعث رفتار مشابهی انجام دادند. در این شرایط اساسا حکومت ضد مردمی داخلی حکم بیگانه را دارد و حضور خارجی ها به شرط اینکه در پی تثبیت سلطه خود نباشند ، به برقراری استقلال واقعی کمک می نماید. در این میان ،پذیرش نقش نهاد های بین المللی چون سازمان ملل و تسهیل فعالیت های مشروع آنها گامی ضروری برای استقلال است. اما استفاده از این ظرفیت ها و یا به طور کلی حمایت خارجی نا محدود و بدون مرز نیست. در سالیان اخیر شاهد رفتار هایی هستیم که رویکردی تفریطی را در برابر افراط های گذشته نمودار می سازند. البته اکثر نیروهای درگیر با نیت خیر و قصد خدمت به مردم این کار را انجام می دهند . صحبت بر سر پیامد های عمل است که تاثیر منفی بر سرنوشت کشور دارد. برخی دیدگاه ها که هر نوع همکاری با عامل خارجی و به طور مشخص غرب را زمینه سازی برای تجاوز نظامی ، گرفتن کاسه گدایی ، دریوزگی و انداختن طوق بندگی می پندارند و ا ز این طریق خواسته یا ناخواسته کشور را به سمت انزوا و محرومیت از حضور موثر در صحنه بین المللی سوق می دهند و نتیجه دیدگاه های آنها تفاوت چشمگیری با عملکرد جمهوری اسلامی ندارد و در نهایت منافع ملی و حقوق مردم ر ادر مسلخ توهم توطئه قربانی می کند ، سویه افراطی نگاه به استقلال را تشکیل می دهد. اما در مقابل برخی فعالیت ها هم خواسته یا نا خواسته در تعارض با استقلال است جون منجر به دخالت بنیاد ها وفعالان خارجی در مسائلی که مربوط به تعیین سرنوشت کشور ایران و راه اندازی جریان های سیاسی است ، می گردد. به عنوان مثال برخی از گروه های سیاسی و یا ائتلاف ها در خارج از کشور، جلسه اعلام تشکیل خود را در یک پارلمان خارجی برگزار می نمایند. بنده نمی خواهم هیچکس را متهم کنم ولی از گروهی که مدعی تسهیل استقرار دموکراسی در ایران است و می خواهد مردم ایران را نجات دهد ، انتظار می رود که تاسیس خود را در یک محیط غیر خارجی و صرفا وابسته به عناصر داخلی اعلام کند. بر همین منوال مشارکت و حضور گروه های خارجی و یا دولت های خارجی در خصوص جریان سازی سیاسی ،ایجاد آلترناتیو و یا نقش آفرینی در شکل گیری رهبری جنبش های اعتراضی اعم از ارشد و میانی در ایران با استقلال تعارض دارد چون پای کسانی را وارد ماجرا می کند که عضو جامعه ایران نیستند و در نهایت منافع کشور خود شان را در اولویت می بینند و هیچ تضمینی وجود ندارد که همیشه بین کشور مفروض و ایران اشتراک منافع وجود داشته باشد.
نقش مطلوب عوامل خارجی در حمایت های معنوی و لجستیکی است تا با انتقال تجربه ، ارائه خدمات آموزشی و اطلاع رسانی گفتمان دموکراسی خواهی در ایران فربه شود. حد افراطی این رویکرد تلاش های برخی از نیروهای خارجی برای آلترناتیو سازی و تقویت جریان ها و افرادی است که در جامعه درون و برون مرزی ایرانیان جایگاهی ندارند. در واقع آنان می کوشند بدون توجه به نظر افکار عمومی ایران و وزن های اجتماعی جریانات ، گروهی را به شکل مصنوعی و بادکنکی بزرگ کنند. این گونه فعالیت ها استعمار نوین را باز می تاباند که هدفی مشابه موج اولیه استعماری در قالب متفاوت و پیچیده تری را دنبال می نماید.
اخیرا در زمینه ای دیگر دو حرکت در خارج از کشور شده است که آنها را نیز می توان از مصادیق مخدوش شدن استقلال نامید. البته بانیان و کسانی که در این فعالیت ها شرکت داشتند علی العموم افرادی شریف ، ملی و وفادار به استقلال هستند . اما عمل آنان ناخواسته موجودیت مستقل کشور را تهدید می کند و رقابت ها و ملاحظات سیاست مداران خارجی را وارد مسائل داخلی ایران می کند . در برنامه ای که سازمان نایاک در خصوص مخالفت با خروج سازمان مجاهدین خلق از فهرست گروه های تروریستی برگزار کرد خانم باربارا اسلاوین سخنرانی کرد. ایشان به عنوان یک خبرنگار سابق و کارشناس سیاست خارجی کنونی آمریکایی اظهار داشت: ” حذف نام مجاهدین از فهرست سازمان های تروریستی پیامد خطرناکی برای “جنبش سبز” ایران خواهد داشت. همانطور که اشاره شد این پیامی خیلی خطرناک می فرستد. حتی بهانه بیشتر به دست دولت ایران در سرکوب جنبش سبز که یک جنبش مخالف غیرخشن است می دهد.”
از آنجاییکه ایشان فاقد دانش و مهارت لازم برای داوری در خصوص منافع و مضار جنبش سبز و اساسا مسائل سیاسی مربوط به مردم ایران است ، لذا صحت اظهار نظر ایشان به صورت جدی زیر سئوال است .اما جدا از این مطلب ، موضع گیری وی مخدوش کننده استقلال جامعه نیز است. معنی ندارد که یک کارشناس آمریکایی در خصوص مصلحت یک جنبش اجتماعی مستقل و مردمی در ایران تعیین تکلیف کند. بر همین منوال حضور برخی از مقامات سیاسی و امنیتی سابق دولت آمریکا در کنار برخی از فعالان ایرانی در خصوص دفاع از تداوم حضور مجاهدین در لیست تروریستی امریکا نیز به معنای دخالت نا موجه در امور داخلی ایران است. یکی از علل مخالفت که به امضای چهره های آمریکایی رسیده است تبعات منفی خروج مجاهدین از لبست تروریستی بر روی وضعیت جنبش سبز و به خطر افتادن جامعه مدنی ایران است. مقامات آمریکایی می توانند در خصوص تاثیرات این اقدام و یا هر اقدام دولت آمریکا در خصوص ایران بر روی منافع ملی و جامعه مدنی امریکا سخن بگویند نه اینکه مصلحت و یا مضرات جنبش اجتماعی مردم ایران و جنبش سبز را مشخص کنند! انتهای منطقی این رویکرد داخل کردن کسانی در پروسه تاثیر گزاری در مسائل ایران است که اصلا جایگاهی در آن ندارند و مشارکت انها در تصمیم گیری مخل استقلال است. تنها مردم ایران و فعالان ایرانی صلاحیت دارند که در خصوص مثبت بودن و یا منفی بودن اقدامات دول خارجی بر روی سرنوشت جامعه ایران و مطالبات مردم سخن بگویند. مقامات و فعالان خارجی فقط می توانند روایت گر نظرات متنوع جامعه کنشگران ایرانی باشند.
البته ابعاد این خطا ها در مقطع فعلی بزرگ نیست اما در صورت تداوم می تواند تاثیرات منفی بر روی جنبش دموکراسی خواهی مردم ایران بگذارد. در مقطع کنونی رسیدن به معنای موجه ، کارامد و متناسب با زمان از استقلال امری ضرروی است که هم می تواند نسبت و مرز های همکاری مشروع با نیروهای خارجی و استفاده مناسب از ظرفیت های موجه جامعه جهانی را تعیین کند و هم محدوده های نقش آفرینی انحصاری مردم ایران را مشخص سازد و مناقع ملی و سرزمینی کشور را درشرایط پیچیده کنونی منطقه ضمن ایجاد روابط خوب با دنیا و نیروهای بین المللی حراست کند. همچنین به بهره برداری حاکمیت از تحریف استقلال و یا روایت نا رسا و غلط از آن پایان دهد. رسیدن به چنین مهمی نیازمند گفتگوی منطقی و مستدل بین پاره های مختلف جامعه ایران و ارزش تلقی کردن استقلال در قرائت مناسب و سازگار با شرایط جدید است. تا بنام استقلال آزادی و حقوق شهروندی پایمال نگردد.

درباره Afshari

در سا ل1352 در خانواده ای فرهنگی در شهر قزوین چشم به دنیا گشودم. پدرم دبیر ادبیات و صاحب یک هفته نامه محلی است. تا پایان دبیرستان در قزوین بر کشیدم. کتابخانه پدر پناهگاهم بود و ارتباط با دوستان و فامیل گرمابخش زندگی ام. به ورزش ، سیاست و مطالعه از ابتدا علاقمند بودم. کوهنوردی تا حدودی حرفه ای را از نو جوانی شروع کردم. در سال 1370 در رشته مهندسی صنایع دانشگاه پلی تکنیک قبول شدم. ورود به سیاسی ترین دانشگاه ایران فرصت تحقق به انگیزه ها و آرزو هایم بخشید. از فعالیت های فرهنگی در خوابگاه شروع کردم و سپس حضور در شورای صنفی دانشکده و سرانجام در انجمن اسلامی دانشجویان . در سال 1374 به عضویت شورای مرکزی انجمن اسلامی انتخاب شدم. در پایان آن دوره طعم اولین تجربه بازداشت و سلول انفرادی را در زندان توحید چشیدم . در سال1375 برای اولین بار به جمع شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت برگزیده شدم. همان سال مسئول بخش دانشجویی ستاد سید محمد خاتمی نیز شدم. برای راه اندازی راهی جدید شروع کردیم ولی پیروزی دور از انتظار غافلگیرم کرد. در سا ل1376 مجددا برای تحصیا در دوره فوق لیسانس به دانشگاه پلی تکنیک برگشتم . دو دوره دیگر را در شورای مرکزی انجمن این بار در مسند دبیری گذراندم. سال 1377 دوباره به مرکزیت دفتر تحکیم وحدت بازگشتم که تا سال 1380 ادامه یافت. تا سال 1379 به اصلاحات در درون قانون اساسی باور داشتم و همه هم و غمم را بر این پروژه گذاشتم. اما پس از تجربه نا فرجامی کوی دانشگاه ، زندانی شدن چهره های مورد توجه مردم و سرانجام از دستور کار خارج شدن دیدگاه انتقادی پیدا کردم وبعد به اصلاحات ساختاری و تغییر قانون اساسی گرایش پیدا کردم. شرکت در کنفرانس برلین راهی زندان اوینم کرد. بعد از دو ماه بازداشت موقت دوباره آزا دشدم ولی سخنرانی هی ارادیکال و بخصوص نقد صریح وبی پرده خامنه ای باعث شد تا همراه با مهندس سحابی اولین طعمه اطلاعات موازی در بازداشتگاه 59 بشوم. تجربه ای سخت و هولناک و توام با شکنجه های فیزیکی و روانی را از سر گذارندم. در میانه راه کم آوردم وشکستم . حاصل آن تن دادن به مصاحبه اجباری و توبه آمیز بود. بار سنگینی بود اما به لطف خدا توانستم خود را در درون بازداشتگاه بازسازی کنم و به مقاومت دوباره روی بیاورم. نتیجه جبران کار و افشاگری از دورن بازداشتگاه 59 بود. اما یازده ماه پشت سر هم در سلول انفرادی و انزوای گزنده آن سپری گشت. پس از آزادی با وثیقه 200 میلیون تومانی حکم دادگاه برلین قطعی شد و همراه با محکومیت یک ساله در خصوص کوی دانشگاه ، در مجموع دو سال را در بخش عمومی اوین گذارندم. پس از آزادی فوق لیسانس را تمام کردم و با همسر دوست داشتنی و یکی از بزرگترین سعادت های زندگی ام ازدواح کردم. دوباره در سال 1383 به عضویت شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت انتخاب شدم. پس از د و سال کار در محیط های صنعتی ، مجددا دادگاه انقلاب 6 سال حبس برایم صادر نمود. این مساله و همچنین برنامه ام برای ادامه تحصیا در مقطع دکتری پایم ر ابه مهاجرت کشاند. در سال 1384 از ایران خارج شدم .سه ماه در ایرلند بودم و بعد به آمریکا رفتم. اکنون کاندیدای دکتری در رشته مهنسدی سیستم در دانشگاه جرج واشنگتن هستم و به زندگی مشعول. در حوزه سیاسی ، نوشتاری و تحقیقات تاریخ معاصر فعال هستم. در کل اگر چه سخت خودم را می توانم مقید به جمعی خاص بکم. اما گرایش به روشنفکری دینی دارم. قائل به سکولاریسم به معنای تفکیک دین و دولت. هوادار لیبرالیسم سیاسی هستم اما در حوزه اقتصاد به سوسیالیسم را می پسندم. جهان وطنی وشهروند جهانی بودن نیز دیگر باور هویتی من ضمن پابندی و احساس غرور از هویت ملی ایرانی ام است.
این نوشته در سیاسی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.