تشدید فشار بر دانشجویان در بند

اشکان ذهابیان دانشجوی دربند در اعتصاب غذا بسر می برد. او در اعتراض به شرایط نا مناسب حبس ،بلا تکلیفی و محرومیت از حقوق متعارف زندانی سیاسی ، رنح گرسنگی را بر خود هموار کرده است. اشکان ذهابیان فعال دانشجویی است که در سالیان اخیر کوشش های ارزنده ای در حفظ سنت نقادی در دانشگاه و عمل به تعهد دانشجویی داشته است. فعالیت های روشنگرانه و انتقاد های صریحش به بی کفایتی ها وبی عدالتی ها باعث شد تا از دانشگاه فردوسی مشهد اخراج گردد. بازداشت های متعدد وی را از حرکت باز نداشت و سرانجام پس از ۴۹ روز حضور در سلول انفرادی به زندان بابلسر منتقل گشت تا حکم محکومیت شش ماه اش را بگذراند. او در بند مجرمین خطرناک بسر می برد و تقاضای متعدد وی برای انتقال به بند زندانیان سیاسی با بی اعتنایی مسئولین مواجه شده است.
کوهیار گودرزی فعال دانشجویی و مدافع حقوق بشر دیگر زندانی است که وضعیت نا معلومی دارد. پس از گذشت سه هفته از دستگیری نا متعارف او به همراه مادر و دوستانش هنوز معلوم نیست وی د ر کدام زندان است. خودکشی بهنام گنجی دوست و همخانه سابق وی که همزمان با او دستگیر و پس از یک هفته آزاد گشت بود ، بر نگرانی ها افزوده است. بهنام گنجی که سابقه فعالیت دانشجویی و حقوق بشری و سیاسی نداشت به خانواده اش گفته بود که اتهام کوهیار ارتباط با سازمان مجاهدین خلق است.
این ادعا تا کنون از سوی مسئولین امنیتی و قضایی تایید نشده است اما ویژگی ها ،مواضع و سوابق کوهیار نشان از بی اساسی این ادعا دارد. کوهیار فعال دانشجویی و عضو سابق انجمن اسلامی دانشگاه شریف است که به دلیل آزاد اندیشی و روحیه انتقادیش از ادامه تحصیل وی جلوگیری شد. تلاش های خستگی ناپذیر کوهیار در زمینه حقوق بشر که هم در حوزه نظری و هم در عمل فعالیت های چشمگیری داشت ، موقعیت خاصی برای وی درجمع مدافعان حقوق بشری داخل کشور ایجاد کرده بود. وی عضو برجسته مجموعه گزارشگران حقوق بشر است و به کار تشکیلاتی و گروهی نیز بهاء بسیار می دهد. مجموعه این ویزگی ها همانگونه که بر ارزش و قدر وی در نیرو های جامعه مدنی ایران و جنبش دانشجویی می افزود ، موجب خشم و کینه اصحاب قدرت بود. او پس از آزادی بدون ذره ای درنگ ومصلحت اندیشی دوباره به فعالیت هایش ادامه داد. آرامش نداشت و خود را شرمنده رفقای دربندش می دانست و می کوشید تا با فعالیت هایش از رنج آنان بکاهد و بر امید شان بیفزاید. حال وی دوباره اسیر دستانی است که استقلال و فعالیت خارج از محدوده های ترسیم شده حاکمیت ولایی را بر نمی تابند. بهانه ای درست کرده اند و او را گرفتار ساخته اند.
این دو زندانی نمونه ای از خیل دانشجویان دربند و زندانیان سیاسی و عقیدتی هستند که تاوان نا فرمانی در برابر مطالبه نا مشروع اطاعت و تسلیم حکومت را پس می دهند. وضعیت نا مساعد و نگران کننده این دو فعال دانشجویی ضمن انکه نشان می دهد جایگاه دانشجوی منتقد و دانشگاه مستقل در نزد صاحب منصبان ارشد جمهوری اسلامی چیست ، همچنین آشکار می سازد که حاکمیت بنا ندارد در سیاست مشت آهنین و سرکوب سیستماتیک و با برنامه جامعه مدنی تجدید نظر کند.
آزادی جمعی از زندانیان سیاسی نیز تاکتیکی در راستای سیاست های اقتدار گرایانه حاکمیت بود و تصمیم گیران اصلی بلوک قدرت بنا ندارند فضای سیاسی را حتی اندکی باز کنند . بر عکس تصوری که برخی القاء می نمایند آزادی زندانیان فوق پیروزی برای جنبش سبز و آغاز کوتاه آمدن حاکمیت در بر ابر مطالبات ملت است ، این گشایش تاکتیکی علامت آن است که نظام سیاسی اعتماد به نفس لازم را به دست آورده که بر فضا مسلط است و شکل گیری اعتراضات و نا آرامی ها در کوتاه مدت را محتمل نمی داند. از قبل هم پییشبینی می شد که نظام به مجرد اینکه خود را بر فضا مسلط تسخیص دهد ، زندان ها را خالی خواهد کرد و فقط جمع محدودی را در زندان نگاه خواه داشت که حضور آنها در جامعه را مشکل ساز ارزیابی می نماید . منتها این آزادی فقط به معنای خروج از زندان و حصر فیزیکی است و به معنای آزاد گذاشتن افراد فوق برای تداوم فعالیت های گذشته وبهره مندی از حقوق شان نیست . در اصل آنان ر ا از زندان کوچک و محسوس به زندان بزرگ و نا محسوس منتقل کرده اند.
مقامات ارشد نظام سیاسی در پایان دهه شصت به این نتیجه رسیدند که شمار بالای زندانی سیاسی درد سر ساز است و هزینه هایش بر منافعش می چربد. هزینه ها عبارت بودند از اینکه حضور در زندان به مشروعیت نظام در عرصه جهانی و داخلی لطمه می زند و همچنین سوژه تبلیغاتی به دست مخالفان می دهد. همچنین حضور طولانی در زندان تاثیر بازدارنده بر زندانی ندارد و حتی وی را در موضع خودش مستحکم تر می سازد. لذا تصمیم بر این گرفته شد که زندان های به صورت نسبی خالی باشد اما تمهیداتی اندیشیده گردد که شرایطی مشابه زندان در بیرون برقرار گردد. در همین چارچوب بود که از پدیده هایی چون حبس تعلیقی ، تمدید مرخصی و نگاه داشتن شمشیر اجرای حکم بر سر ناراضیان سیاسی و اجتماعی به طور گسترده مورد استفاده قرار گرفت. همچنین آزاد کردن زندانی ها این مزیت را برای نظام دارد که مانور تبلیغاتی راه بیندازد و مهر و عطوفت پایان نا پذیر رهبری را به رخ جامعه بکشد. همچنین روی آمار کم زندانی سیاسی در مقایسه با کشور های مشابه مانور دهد.
بنابراین می توان حدس زد که شماری دیگر اززندانیان سیاسی نیز با مقدماتی آزاد شوند ولی این آزادی تا زمانی که منجر به برطرف شدن فضای پلیسی نگردد ، محدودیت های در مقابل آزادی ها به صورت نسبی بر چیده نشود ، و زندانیان آزاد شده نتوانند فعالیت های دلخواه خود را بدون اذیت وآزار انجام دهند ،پیروزی سیاسی محسوب نمی شود.اگر چه از منظر انسانی و حقوق بشری بسیار شیرین و ارزشمند است. همچنین باعث ایجاد نشاط در عرصه عمومی می گردد و امید آفرین است .
اما روایت رنج و محنت دردناک اشکان ذهبیان و کوهیار گودرزی و توقف دو نشریه اصلاح طلب روزگار و شهروند امروز این واقعیت تلخ را تایید می کند که رهبری جمهوری اسلامی و نیروهای اصلی بلوک قدرت عزم تغییر وعقب نشینی ندارند و همانگونه که آقای خامنه ای در خطبه نماز عید فطر متذکر شد ، نگران هستند که هر نوع گشایش فضا منجر به نا امنی برای نظام سیاسی شود! البته آنهاغافل هستند که انسداد سیاسی و افزایش اختناق و بسته تر کردن فضای سیاسی ،حالت انفجاری را در جامعه تشدید می کند و دیر و یا زود آتفشان خشم و طغیان جامعه فعال خواهد شد. در آن صورت نظام سیاسی هزینه هایی به مراتب گزاف تر از امروز می پردازد. حوادث منطقه و بهار عربی گوشزد می سازد که جهان بیش از پیش برای دیکتاتور ها ونظام های تمامیت طلب تنگ شده است. درب زندان ها بسته نخواهد ماند و آزادی نه در شکل تاکتیکی و محدود بلکه در شکل نا مشروط و گسترده سرنوشت محتوم و گریز ناپذیر ایرانیان است. تلاش های فردی و جمعی برای کاستن از آلام و سختی های زندانیان سیاسی ، مسیر رسیدن به این اتفاق خجسته را کوتاه می سازد.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای تشدید فشار بر دانشجویان در بند بسته هستند

درس های احتمالی لیبی برای ایران

به نظر می رسد تاثیرات فرامرزی حوادث لیبی در قیاس با موج تحولات در مصر و تونس بیشتر بوده و به نوعی دامن تمامی کشورهای منطقه را در برگرفته است. این تاثیرات در ایران نیز ابعادی بیشتر از حوزه روابط دو کشور دارد.
واکنش حکومت و مردم ایران به تحولات انقلابی لیبی متعارض و متفاوت به نظر می رسد. گویی شکاف ملت و دولت هم در اینجا فعال است و تحلیل یکسانی از روند دگرگونی ها در لیبی وجود ندارد.
دوستان دیروز
پیروزی انقلاب اسلامی باعث گشت تا یخ روابط ایران و لیبی آب شود . حکومت معمر قذافی از سال ها قبل امکاناتی را در اختیار برخی از نیروهای مخالف حکومت شاه گذاشته و روابط خوبی با آنها برقرار کرده بود.
او پس از انقلاب، در فکر میوه چینی سرمایه گذاری هایش بود. بخشی از نیروهای انقلابی چون محمد منتظری برای برقراری رابطه نزدیک با لیبی تا آستانه ایجاد بحران سیاسی نیز پیش رفتند؛ اما دولت موقت وعلاقه مندان به امام موسی صدر با ایجاد رابطه نزدیک با لیبی مخالف بودند.
وجود عواملی چند باعث شد علی رغم سنگینی سایه ناپدید شدن امام موسی صدر، روابط ایران و لیبی در دوران جمهوری اسلامی خوب باشد. لیبی یکی از مراکز اصلی تهیه سلاح در سال های اولیه جنگ با عراق بود.
از سوی دیگر، سرهنگ قذافی در کشمکش بین حکومت ایران و کشورهای عربی چون عراق، مصر، عربستان، کویت، اردن، مراکش و … از ایران حمایت می کرد ومواضعی درست مخالف مواضع قبلی خود در قبال ایران قبل از انقلاب اتخاذ کرد.
معمر قذافی در زمان شاه، در منازعه ایران و امارات متحده عربی بر سر جزایر سه گانه طی شکایتی به سازمان ملل همراه با چند کشور عربی مدعی تصرف عدوانی جزیره های ابوموسی و تنب های بزرگ و کوچک توسط حکومت وقت ایران شده بود.
در شرایطی که جمهوری اسلامی در منطقه و بین کشورهای عربی در انزوا بود، رابطه با لیبی پس از سوریه کارگشا و مفید به نظر می رسید.
ضدیت با اسرائیل، مخالفت با صلح خاورمیانه، حضور در جناح انقلابی سازمان کشورهای غیرمتعهد و حمایت از گروه های مخالف سازش فلسطینی دیگر محوری بود که پیوند بین جمهوری اسلامی و قذافی را مستحکم می کرد.
اسلامگرایی رادیکال، مقاومت در برابر امپریالیسم و ستیزه جویی با غرب بخصوص در دهه شصت دیگر عاملی بود که دو دولت را به هم نزدیک می ساخت.
جمهوری اسلامی حمله نظامی آمریکا به لیبی در دوران ریاست جمهوری رونالد ریگان را بشدت محکوم کرد.
از دید محافل رسانه ای نزدیک به حاکمیت، این حمله، بازی های پنهان اهریمن علیه لیبی نام گرفت. به باور آنها، دولت ریگان با محوریت جان هیگ وزیر امور خارجه وقت درصدد سرنگونی دولت انقلابی لیبی بود تا یک رهبر وابسته، مثل انور سادات، رهبری لیبی را در دست بگیرد.
روزنامه جمهوری اسلامی طی مقاله ای در تاریخ ۵ شهریور ۱۳۶۰ نوشت:” مبارزه با « ترروریسم بین المللی » که گروه ریگان – هیگ آن را برنامه ریزی کرده است، در واقع برای آن طرح شده است که رژیم های پیشرو، انقلابی، ضد استعمار، ضد صهیونیسم، ضد امپریالیسم و خاصه جنبش های آزادیبخش بی اعتبار شوند.”
دولت لیبی نیز همواره از مواضع ایران حمایت و حمله “استعمار” به ایران را محکوم می کرد. به عنوان مثال، هنگامی که جنجال خرید سلاح از اسرائیل و بستن دفتر سفارت فلسطین در تهران مطرح شد، دولت لیبی تلاش تبلیغاتی و سیاسی گسترده ای در رد این اتهامات در جهان اسلام انجام داد.
اگر چه اکثریت جامعه لیبی را سنی ها تشکیل می دهند و دیگر گرایش های اسلامی در آن در اقلیت محض به سر می برند، ولی معمر قذافی علیه شیعه هراسی در جهان اسلام موضع منفی گرفت. تاکید وی بر محبت خاندان پیامبر و موضع گیری علیه کشورهایی که نسبت به گسترش هلال شیعی ایجاد حساسیت می کردند، ارتباط دو حکومت را تقویت کرد.
انطباق سیاست های نفتی لیبی در اوپک با ایران نیز در تقویت و حفظ رابطه دو کشور موثر بود.همچنین لیبی بازار خوبی برای کالاهای ایرانی بود. در دهه هشتاد دولت ایران کوشید تا روابط اقتصادی گسترده ای با لیبی برقرار سازد.
از منظر دولت ایران بخصوص در دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی و محمود احمدی نژاد، لیبی دروازه ورود ایران به شاخ آفریقا و سرمایه گذاری و داد و ستد اقتصادی در کشورهای آفریقایی بود. سفر منوچهر متکی به لیبی در سال ۱۳۸۸ نقطه عطفی در تلاش حکومت برای معماری جدید روابط بین دو کشور به حساب آمد.
با این همه به دلایل مختلف پیوندی استراتژیک بین دو کشور شکل نگرفت. امری که رفتار “شگفت انگیز، نامتعارف و فاقد ثبات” سرهنگ قذافی نقشی عمده در آن داشت.
داعیه زعامت وی بر جهان اسلام نیز خوشایند رهبران جمهوری اسلامی نبود. داد وستد فرهنگی و مذهبی نیز یک طرفه بود.
علی رغم اینکه حکومت ایران اجازه داده بود کمیته دفتر مردمی عربی لیبی در تهران به تبلیغ مواضع معمر قذافی و ترویج کتاب سبز وی بپردازد، ولی حکومت لیبی امکانات مشابهی را در اختیار ایران قرار نداد و هیچ وقت موافقت نکرد تا گفتمان و مواضع جمهوری اسلامی در لیبی تبلیغ شود.
مصالحه معمر قذافی با آمریکا و تجدید نظر در سیاست خارجی ستیزه جوی لیبی باعث شد که سطح روابط دو حکومت کاهش یابد.
اما حمایت اقای قذافی از برنامه هسته ای ایران، حمایت از جنگ سی و سه روزه حزب الله لبنان علیه اسرائیل و پشتیبانی از حماس و مخالفت با جنگ های عراق و افغانستان کماکان حفظ رابطه با لیبی را برای سکانداران جمهوری اسلامی ضروری می ساخت؛ چرا که در مجموع کفه منافع رابطه با سرهنگ قذافی برای جمهوری اسلامی بر کفه مضرات آن می چربید.
هم خوشحال و هم نگران
اما عدول معمر قذافی از آنچه انقلابیگری نامیده می شد و برقراری رابطه با آمریکا در سال ۲۰۰۸ منجر به بروز دیدگاه انتقادی در مسئولین حکومت و بخصوص در کلام آیت الله خامنه ای، رهبر جمهوری اسلامی شد. از این رو، جمهوری اسلامی نه تنها با کنار زدن معمر قذافی از قدرت انتقاد نکرد، بلکه از آن استقبال نیز کرد.
هرچند شدت قساوت معمر قذافی و انحلال کامل مشروعیت حکومت ۴۲ ساله او نیز عدم موافقت با رفتن وی را بسیار دشوار می ساخت.
به این ترتیب، دست اندر کاران اصلی سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران ترجیح دادند که با انقلابیون لیبی همراهی و موقعیت تازه ای برای خود در بین آنها جستجو کنند.
حضور پر رنگ گرایش های اسلامگرا در صفوف مخالفان نیز در رویکرد حمایتی ایران نقش زیادی داشته است.
اما حکومت ایران با شکل تحولات و حضور نظامی غرب و ناتو در لیبی مخالفت کرد.
حکومت ایران به شکل مبنایی با مداخله نظامی غرب در کشورهای اسلامی مشکل دارد. به باور جمهوری اسلامی، این اقدام باعث گسترش نفوذ سیاسی وعمق استراتژیک غرب در جهان اسلام می گردد و در تعارض با ادعای اقبال مردم کشورهای عربی به جریان بیداری اسلامی، دنباله روی از انقلاب اسلامی ایران و ضدیت با غرب قرار می گیرد.
اقدام نظامی غرب همچنین تهدیدی امنیتی را متوجه جمهوری اسلامی می کند. مقامات تهران نگران هستند با توجه به منازعه هسته ای و شکاف دولت- ملت در ایران، کاربست این شیوه و موفقیت آن منجر به تشویق استفاده از این راهبرد در ایران نیز شود.
بنابراین، جمهوری اسلامی می کوشد همان گونه که در قبال عراق و افغانستان عمل کرد، ضمن حمایت پر رنگ از نیروهای انقلابی لیبی، در عین حال به مخالفت و سنگ اندازی در برابر غرب بپردازد تا پرونده مداخله نظامی جامعه جهانی بسته شود.
نمونه ای امیدآفرین برای مخالفان؟
با وجود این، آن بخش از مردم ایران که خواهان تغییر هستند، نگاهی متفاوت به لیبی دارند. پیروزی انقلابیون لیبی پس از یک کارزار نفس گیر شش ماهه که با دادن هزینه های گزاف جانی و مالی همراه بود، انگیزه های مقاومت و مبارزه را در ایران افزایش می دهد.
سقوط معمر قذافی نشان داد که خشونت و قساوت صاحبان قدرت و جبروت ظاهری آنها نمی تواند جلو اراده ملتی بایستد که تصمیم به تغییر سرنوشتش گرفته است.
نگاه بخش غالب جامعه به تحولات لیبی مثبت است. تاثیر این تحولات می تواند هم گرما و شور به کارزار برای دموکراسی در ایران ترزیق کند و هم درس ها وتجارب جدیدی را در اختیار آنها بگذارد و افسانه شکست ناپذیری حکومت های قسی القلب را مخدوش سازد.
شاید فوری ترین نتیجه انقلاب لیبی، انداختن شک در پاره ای از پارادایم هایی باشد که در طول دو دهه گذشته به نوعی در عرصه سیاسی ایران تبدیل به جزم شده اند.
تحولات لیبی آن گونه که تا کنون پیش رفته است، اگر با موفقیت پایان پذیرد، آنگاه باطل کننده دید گاه هایی است که جمع انقلاب و دموکراسی را امکان ناپذیر می دانند و یا گذار به دموکراسی را تنها از دروازه مبارزات کاملا عاری از خشونت شدنی می پندارند.
“روند حوادث در لیبی دعوت کننده بازنگری و تفکر دوباره در نسبت دموکراسی و خشونت وهمچنین معیار تناسب اشکال مبارزه سیاسی در نظام های تمامیت خواه و خشونت طلب در جامعه سیاسی ایران است.”
مردم لیبی اگر می خواستند بر مبنای آموزه های اصلاح طلبان و پاره ای از روشنفکران سیاسی ایران عمل کنند، می بایست پس از تهاجم نظامی سرهنگ قذافی، عرصه را ترک می کردند و به آرامش روی می آوردند تا خشونت طلبان دولتی در گسترش خشونت کامیاب نشوند.
بی نیاز از توضیح است که در این صورت، نهضت تغییرخواهانه مردم لیبی متوقف گشته بود و سرهنگ قذافی نیز الان در کاخ خود حضور داشت.
روند حوادث در لیبی دعوت کننده بازنگری و تفکر دوباره در نسبت دموکراسی و خشونت وهمچنین معیار تناسب اشکال مبارزه سیاسی در نظام های تمامیت خواه و خشونت طلب در جامعه سیاسی ایران است.
اگرچه از آنچه در لیبی رخ داد، نمی توان احکام قطعی و مشخصی را برای وضعیت ایران استخراج کرد، اما دست کم می توان بر اساس آن نکات مهمی را به بحث گذاشت.
در این میان، مساله خشونت و تفکیک آن به اشکال مشروع و ناموجه نکته ای محوری به نظر می رسد.
قطعا استفاده از خشونت ابتدا به ساکن امری مطرود است و چه بسا امری اختیاری نیست، بلکه از سر اجبار بدان روی آورده می شود. ولی توجه به پیچیدگی، ماهیت ابزاری و کاربرد چند گانه این مفهوم اهمیت بسیار برای تصمیم گیری درست دارد.
ادعای ارتباط علی و معلولی و الزام آور بین گذار به دموکراسی و پرهیز تام از خشونت با واقعیت ها و تجارب تاریخی تعارض دارد. برخی از تجربه های موفق دموکراسی از کریدور خشونت و در گیری های نا خواسته نظامی عبور کرده اند. به عنوان مثال، در آمریکا از جنگ های داخلی به حقوق مدنی به مثابه سطح کیفی تر دموکراسی دست یافته شد.
همین معادله برای دو گانه اصلاح وانقلاب نیز صادق است. دموکراسی در چارچوب روش های رفورمیستی و اصلاح طلبانه محدود و محصور نمی شود.
ماهیت مباحثی از این دست آن قدر گسترده است که نمی توان احکامی مطلق و جزمی و ثابت برای آنها صادر کرد. شرایط خاص هر کشور، مزیت ها و محدودیت ها، موقعیت نیروهای دموکراسی طلب و ویژگی های ساختار قدرت و حاکمیت ها تعیین می کند که گذار به دموکراسی چه مسیری را طی کند.
حتی به بیان دقیق تر می توان گفت که گذار به دموکراسی در هر جامعه یک پدیده منحصر به فرد است که جنبه های کاملا خاص و متمایز خود را دارد.
دخالت نظامی خارجی و اساسا جایگاه نیروهای خارجی در مصاف با حکومت های خود کامه داخلی دیگر حوزه ای است که تحت تاثیر امواج انقلاب لیبی قرار می گیرد.
در این میدان نیز مجال بحث هایی تازه فراهم می شود که آیا در هر شرایطی حمله نظامی خارجی مطرود است یا اینکه چنین اقدامی تحت ضوابط و چارچوب مشخص و محدود می تواند مفید باشد؟
در حال حاضر، همان گونه که اتفاقات لیبی باعث شد تا پاره ای از نیروهای معترض در سوریه در دیدگاه های خود تجدید نظر کرده و به تکرار برخورد مشابه جامعه جهانی با سوریه روی خوش نشان دهند، افکار عمومی در ایران نیز ممکن است تحت الشعاع این بحث ها قرار گیرد.
البته لازمه تاثیر گذاری حوادث لیبی، موفقیت آن وغلبه بر مشکلات است وگرنه در صورت پیدایش معضلات جدید و ناتوانی در برقراری سامان و نظم سیاسی مبتنی بر دموکراسی، وضعیت دگرگون می شود و نسبت به این روش ها حساسیت منفی بروز پیدا خواهد کرد.
آنچه به تشخیص درست و بهره مندی مفید از تجارب لیبی و دیگر کشورها کمک می کند، پرهیز از رویکرد های تقلیدی، شباهت سازی و برخورد ایدئولوژیک و کلیشه ای با مسایل و رویدادها است. تقلید و توصیه برای کاربست روش لیبی بدون توجه به شرایط خاص ایران یک بیراهه است. همان گونه که رد کردن چشم بسته آن و بستن باب گفتگو نیز خطایی مشابه خواهد بود.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای درس های احتمالی لیبی برای ایران بسته هستند

سنتز فعال سیاسی و روشنفکرقلمرو عمومی

تفاوت فعال سیاسی و روشنفکر قلمرو عمومی همواره موضوعی بحث برانگیز و چالشی است.
همان‌قدر که مفهوم روشنفکر قلمرو عمومی حساس و داوری پیرامون آن نیازمند ملاحظات گوناگونی است، تفکیک دو حوزه ارزشی‌ای که با دو چهره “فعال سیاسی” و “روشنفکر قلمرو عمومی” مشخص می‌شوند، اهمیت استراتژیک دارد و سلامت حیات سیاسی جامعه را تضمین می‌کند.
دو نوع کنشگری اجتماعی
دو نقش‌ فعال سیاسی و روشنفکر قلمرو عمومی، دو گونه متمایز از کنشگری اجتماعی را نمایان می‌سازند که الزامات، ویژگی‌ها و جهت گیری متفاوتی دارند. هر دوی این نقش‌ها برای جامعه لازم و مفید هستند. اما آیا می‌توان این دوگانه را به برابر نهاد تقابل قدرت طلبی و حقیقت مداری فرو کاست ؟ و یک طرف را قداست بخشید و طرف دیگر را نکوهش کرد؟
قضاوت صحیح نیازمند موشکافی و تقسیم این دو وادی به حوزه‌های گسترده تر از دو عنوان کلی است. پهنه فعالیت سیاسی طیفی را شامل می‌شود و نمی‌توان تعدد اشکال سیاست ورزی را نادیده گرفت.
قطعا در برخورد کلی و نگاه اول روشنفکر قلمرو عمومی به دلیل پایبندی به حقیقت ارج وقرب بیشتری دارد و تکیه گاه جامعه از آفات قدرت است. البته در ساز و کار مدرن ساماندهی جامعه، قلم روشنفکران وخصلت نقادی پایان ناپذیر آنها تنها وسیله رفع نگرانی مردم از تعدی اصحاب قدرت نیست، بلکه رسانه‌ها و نهادهای تخصصی غیر دولتی نظارت کننده و گروه‌های حقیقت یاب نقش‌های مهمی در حفظ منافع میهن و حقوق ملت دارند.
با توجه به این مقدمه ابتدا گونه‌های مختلف کنش سیاسی تشریح می‌گردد سپس به توصیف نوع فعالیت‌های جداگانه روشنفکر قلمرو عمومی پرداخته می‌شود که از دامنه تنوع کمتری برخوردار است. بدینترتیب در نهایت می‌توان نتیجه گیری منصفانه تر و نزدیک تر به واقعیت داشت
اگرچه منطقی نیست انتظار داشت که این نزاع به پایان برسد . ویژگی سوبژکتیوی، گره خوردن این مباحث با ذهنیت فاعل شناسایی و غیبت ابژه‌ها و نمود‌های عینی اجازه نمی‌دهد اختلاف نظر و بحث به فرجامی فیصله بخش برسد.
حوزه سیاست
با توجه به تنوع و گوناگونی چشمگیر در حوزه سیاست، ارائه مدلی که بتواند تمامی شیوه‌های عملگری سیاسی را در بر بگیرد، اگر نا ممکن نباشد کاری به غایت دشوار است.
اما می‌توان دست بر روی نمونه‌های برجسته تر و پر شمار گذاشت. سیاست ورزی دو قطبی نیک و زشت که در قالب فساد سیاسی و حکمرانی سالم نیز بیان می‌شود، رایج‌ترین سکه در بازار سیاست از سپیده دم تاریخ تکوین دولت در اجتماعات بشری تا کنون است . فساد سیاسی قابل اطلاق به کسانی است که با سوء استفاده از قدرت، بساط ظلم، ستم و تبعیض را گسترانده‌اند وبرای آسایش و رفاه وابستگان، با ترویج مناسبات مافیایی و قبیله گرایی سیاسی، اکثریتی را به خاک سیاه نشانده‌اند.
ولی در مقابل کسانی هستند که انگیزه آنها در مشق سیاست افزایش خیر عمومی و گسترش کرامت انسانی است.
افرادی سیاست را یک بازی کثیف می‌انگارند که راهی برای دوری از آلودگی‌های آن وجود ندارد لذا باید در نوعی از سیاست ورزی مهارت پیدا کرد که وسیله را برای رسیدن به هدف توجیه می‌کند، هر عملی را برای حقط ثبات و امنیت جامعه مجاز بشمار می‌آورد، صلاح خود را معادل مصلحت ملت قرار می‌دهد و محدودیتی برای اعمال قدرت حاکم قائل نیست .
اما کسانی با رد این نوع سیاست ورزی منفی، سیاست اخلاقی را تبلیغ می‌کنند که سیاست ابزاری برای خدمت به انسان‌ها و گسترش قضیلت‌های اخلاقی و ارزش‌های انسانی است . در این نگرش، مرز‌های سیاست ورزی محدود می‌گردد و تحت نظارت اخلاق، عدالت و انسانیت مضبوط می‌شود.
صرف نظر از این دو قطب، سیاست در جوامع مدرن یک حرفه هست و به مانند دیگر حرفه‌ها اصول و آئینی برای خود دارد که مرز رفتار‌های مجاز را از تخلفات مشخص می‌کند. عده‌ای اکنون می‌کوشند تا چارچوبی برای فعالیت سیاسی بنا کنند که حتی المقدور از ارزش داوری تهی باشد و صرفا یک سری نقش و رویه برای رفتار بازیگران سیاسی وضع کند.در اصل قانون و آئین نامه‌ها به صورت عینی حوزه عمل مشروع را مشخص سازند. بر این مبنا هر فرد و جریان سیاسی با اصولی خود را تعریف می‌کند و می‌کوشد با پایبندی به این اصول و شفافیت اعتبار کسب نماید.
در برابر این دیدگاه، هرهری مسلکان و طرفداران سیاست بی‌اصول قرار دارند که قطب نمای حرکتشان را مطابق سنجش جهت ورزش باد قدرت تنظیم می‌نمایند . این خصیصه زهدانی است که جنین فرصت طلبی و اپورتونیسم را می‌پرورد.
البته مُدگرایان سیاسی نیز از منظری متفاوت این سنخ سیاست ورزی را تقویت می‌کنند. انگیزه آنها لزوما منفعت طلبی نیست ولی در مقابل فضا‌های سیاسی جو گیر می‌شوند و خود را با مُد سیاسی روز بدون اندیشه و تفکر تطبیق می‌دهند.
در این میان کسانی نیز هستند که بدون تشخیص فقط دنباله روی صرف بزرگان و روسا هستند و بدون تامل و بینش مستقل، طوطی وار خواست و اراده آنان را تکرار کرده و ابزار دست آنها می‌شوند. در این مدل مناسبات مرید و مرادی به میدان سیاست تعمیم داده می‌شود . توده‌های نا آگاه بسیار مستعد این کنش ورزی هستند وبعضی وقتها نیروی مخربی را خلق می‌کنند که هستی جوامع را تباه می‌سازد. آنان در واقع نوعی پوپولیسم افراطی را رواج می‌دهند که نمونه وطنی اش در رهبری آیت الله خمینی و الگوی جهانی اش در آلمان نازی و فاشیسم دیده شد.
به قول مانس اشپربر هیچ جبّاری بدون کسانی که او را عَلَم می‌کنند و به او ایمان می‌آورند موضّوعیتنمی‌یابد.” با وجود هر فردی که آماده پیروی و اطاعت از نظام جباریت باشد، یک سنگ ازمفروضات و مقدمات روان شناسانه بنای رژیم خودکامه در اشکال گوناگونش فراهم شده است.”
همچنین سوداگران سیاسی در انتظار نشسته‌اند تا با دمیدن بر تنور هیجانات زود گذر و دروغ پردازی‌های ماهرانه نان شان را بپزند . آنها سعی می‌کنند تا توهمات ذهنی شان را به شمار انبوه آدمیان تعمیم دهند.
همیشه فعال سیاسی در معرض خطر است تا رفتارش اسیر منافع و مصالح سیاسی گروه و جریان متبوعش قرار بگیرد. کارگزاران سیاسی وقتی در چارچوب مصالح حزبی و جبهه‌ای واقع می‌شوند در تحلیل آخر خواستها و علائق شان را در کانون توجه اصلی قرار می‌دهند. اینجا جایی است که اکثرا قبح دروغ و فریب ریخته می‌شود و اهداف سیاسی مباح می‌سازد تا مسائل را وارونه جلوه داد و باطل را به جای حق نشاند .
در نظام‌های سیاسی توسعه یافته پلورالیسم و حضور انتقادی رسانه‌ها و سازمان‌های مردم بنیاد باعث می‌شود تا افکار عمومی بتواند در شناخت حقیقت کمتر دچار گمراهی شود. اگر چه گروه‌های سیاسی خطی را دنبال می‌کنند که با منافع آنها سازگار است. اما پایبندی به پرنسیب‌های سیاسی و پاسخگویی این ویژگی را تعدیل می‌کند.
در این میان بدترین نقش از آن کسانی است که شیپور به دست گرفته و مواضع بالا دستی‌ها را به فراخور مقتضیات در محافل سیاسی جار می‌زنند و خود را در حد پادو و برای پیشبرد اهداف حزبی و یا توپخانه جهت از میدان به در کردن منتقدان و مخالفان تنزل می‌دهند. آنها به نوسان‌ها و چرخش‌های بی مبنا توجه ندارند بلکه فقط مبلغ مواضعی هستند که بالایی‌ها گفته‌اند و یا بفرموده صادر شده است. برخی نیز هستند که هر جا امکانات بیشتری بدهد، در خدمت آن قرار می‌گیرند.
ولی نگون بختان دیگری نیز هستند که نه از سر منفعت بلکه از سر ایمانی خدشه نا پذیر به رهبران و آنانی که تجلیل شان می‌کنند، چشم عقل را می‌بندند و فقط دل به فرمانبرداری بی چون و چرا از دستورات صادر شده از محافل مقدس می‌سپرند و بدینترتیب بازیچه تصمیماتی می‌شوند که نه تنها مشارکتی در اتخاذ آنها ندارند که حتی نسبت به درستی آنها لحظه‌ای اندیشه نکرده‌اند و لذا عاجز از دفاع منطقی هستند!
یکی از آفات سیاست ورزی مبنا قرار دادن افراد به جای اصول و دیدگاه‌ها است. یعنی ملاک حمایت‌ها و مخالفت‌ها فرد می‌شود نه دیدگاهی که مورد انتقاد است. چنین نگرشی که منبعث از ذات انگاری است و فکر می‌کند افراد سرشت ثابتی دارند و قابل تغییر نیستند اسباب گمراهی و خطا را فراهم می‌سازد. به عنوان مثال در دعوای اخیر رهبری و احمدی نژاد شخصیت فردی آنها ملاک قضاوت برخی از اصلاح طلبان است . از این رو علی رغم تداوم سیاست‌های مورد انتقاد توسط رهبری و نیروهای حامی اش، ولی باز آنها تمایل به رهبری نشان می‌دهند.
افرادی نیز هستند که در قالب استاد دانشگاه و پژوهشگر می‌کوشند تا آگاهی سیاسی مردم افزایش یابد. بدینرتیب سمت گیری آنها به سیاست کاستن ا زجهل و فقر معرفت سیاسی است.
اما در جوامع دستخوش دگرگونی، سیاست آرمانگرا و یا دولت ساز طرفداران بیشتری دارد. هدف برخی از سیاست ورزی کارکرد حزبی و حضور در قدرت نیست بلکه بر افراشتن بنایی انسانی است تا بشارت گر دوران رهایی باشد و گلستانی مشحون از همه خوبی‌ها بسازد. بگذریم که برخی از کوشندگان این راه به گاه دست گرفتن قدرت جهنمی آفریدند و خلع شدگان از قدرت را روسفید کردند.
اما سیاست‌مداران آرمانگرا بخشی از اوتوپیا پندار‌هایی هستند که می‌کوشند بین ایده ال‌ها و واقعیت پل بزنند و با توجه به واقعیت‌ها نقشه راه رسیدن به آرمان‌ها را تدوین نمایند.
برای آنان ساخت قدرت و شاکله کلی نظم سیاسی مهم است و سعی می‌کنند با تبیین قواعد درست بازی راهی برای کاستن از آلام و رنج‌ها و افزودن بر رفاه و رضایت آدمیان بگشایند. در واقع هدف و مقصد آنها با روشنفکران مشترک است اما مسیری متفاوت را می‌پیمایند.
نقش آنها در جامعه بسیار مهم است. مدیریت صحیح و بسامان جامعه نیاز به فعال سیاسی و نقش‌های گوناگون آن دارد . بنابراین وجود فعالان سیاسی خیر خواه و اشکال موجه سیاست ورزی و ضرورت استقلال روشنفکران قلمرو عمومی، روزنامه نگاران و اصحاب اثر و نظر کمک می‌کند تا انحرافات سیاسی حد اقل گردد و از دامنه و شدت تبعات مخرب سیاست ورزی منفی کاسته شود. گاهی سیلی نقد نیروهای جامعه مدنی لازم است تا اهالی سیاست را از خماری باده قدرت بیرون بیاورد . همچنین برجسته سازی قبح پادو گری سیاسی، ارادت سالاری و مرید بازی در میدان سیاست از کارویژه‌های مهم روشنفکر قلمرو عمومی است.
روشنفکر قلمرو عمومی
اما روشنفکر قلمرو عمومی نیز تجسم و بروزی یکسان ندارد بلکه شقوق مختلفی را در بر می‌گیرد . به صرف ادعای روشنفکر عرصه عمومی بودن نمی‌توان داعیه حق طلبی داشت. ملاک پایبندی عملی و همگرایی ادعا با متاع نظری ارائه شده است.
حقیقت امری پیچیده است نمی‌توان به صراحت و وضوح آن را در یافت. اعتقاد به دست نیافتنی بودن حقیقت مطلق دروازه ورود به فعالیت حق طلبانه است. حقیقت در انحصار هیچ فرد، دیدگاه، مذهب و نژادی نیست. خطای نسبی معرفت اجازه نمی‌دهد تا انسان در هر عصر بتواند به کشف کامل حقیقت نائل گردد.
اراده استوار و خلل ناپذیر برای کشف حقیقت دیگر ویژگی روشنفکر قلمرو عمومی است که خود را در جایگاه آئینه داری حقیقت قرار می‌دهد.
روشنفکر قلمرو عمومی سه راه عمده و برجسته را پیش رو دارد:
۱:
نخست نوع متعارف آن یعنی روشنفکر ایدئولوژیک است. این روشنفکر از روزنه یک دستگاه فکری خاص، احکام مشخص و پیشینی به عنوان اصولی خدشه نا پذیر به وقایع می‌نگرد و قضاوت هایش را تحقق می‌بخشد.
اگرچه گریزی از میانجیگری عقل و مکاتب نظری و روش‌های تحقیق در ارزیابی رویداد‌ها نیست. ولی روشنفکر ایدئولوژیک در خطر الینه شدن وفتیشیزم احکام کلی قرار داد. باور هایش می‌تواند به اصولی جزمی تبدیل شوند که بمانند شی گرایی توانایی دیدن حقیقت را از او سلب کنند.
نتیجه محتوم این رویکرد مطلق انگاری در رد یا تأیید پدیده‌های سیاسی و اجتماعی است. اصول و احکام در ذهن او تبدیل به قلعه‌های غیر قابل فتحی می‌گردند که پاسخ‌هایی کلیشه‌ای برای تبیین مسائل عرضه می‌نمایند. بنابراین روشنفکر ایدئولوژیک قلمرو عمومی می‌تواند از سر دلبستگی به تابو‌ها و مکتب نظری دلخواهش همانطور حقیقت را پس بزند که یک فعال سیاسی بر مبنای منفعت مورد نظر جریانش آن را نادیده می‌گیرد.
۲:
خدمت به قدرت مسلط وپذیرش وضع موجود، دیگر عرصه گشوده برای روشنفکر قلمرو عمومی است. برخی از روشنفکران به صورت غیر علنی این شیوه را جلو می‌برند منتها رویکرد شان را در زیر نقاب دفاع از مصلحت عمومی و یا الزامات نگرش آکادمیک مخفی می‌سازند و یا شکل و شمایل جذابی به آن می‌بخشند. این روشنفکران به قول مارکس تولید کنندگان آگاهی کاذب هستند ویا اگر چنین نقش منفی ندارند عملا به سمت رهایی بخشی حرکت نمی‌کنند بلکه با تمکین در برابر قدرت، تثبیت پایه‌های اقتدار گرایی را هموار می‌سازند. جاه طلبی و موقعیت محوری از عوامل مهمی هستند که باعث لغزش برخی از روشنفکران می‌شوند.
۳:
اما رویکرد مطلوب و نوین در روشنفکری قلمرو عمومی، رویکرد آرمون پذیر و بنیان ستیز یا شالوده شکن است. در این سرمشق مسائل از منظر نتایج و پسامد‌های آنان برای سعادت بشری و افزایش عدالت و آزادی ارزیابی می‌گردند. هیچ مکتب وتئوری در این رویکرد برتری دائمی ندارند. اعتبار هر حکم و گزاره‌ای تا اطلاع ثانوی است. وجود آنها نه به دلیل حقانیت ذاتی بکه به دلیل نبود دلیل قانع کننده بر بطلان آنها هست. بنابراین در این شیوه حتی المقدور کوشش می‌شود تا از صدور احکام کلی و خدشه نا پذیر پرهیز گردد. روش غالب سعی و خطا است.
ریچارد رورتی این شق روشنفکری را اینچنین توصیف می‌کند:
“از منظر بنیان‌ستیزانه، چیزی به عنوان سرشت انسانی وجود ندارد، زیرا موجودات انسانی خود را در طی طریق خویش خلق می‌کنند. آنان خود را چنان خلق می‌کنند که شاعران اشعار خود را خلق می‌کنند. چیزی به عنوان سرشت دولت یا سرشت جامعه وجود ندارد که آن را بشناسیم. تنها یک رشته تلاش‌های تاریخی کمابیش موفق برای به دست آوردن آمیزه‌ای از نظم و عدالت وجود دارد. ”
این روشنفکر با استفاده از سلاح دستاورد‌های نوین علوم انسانی و اندیشه انتقادی، قلعه‌های اسطوره پردازی‌های ایدئولوژی سیاسی، خرافه گرایی، دکان داری‌های سیاسی و عطش قدرت را نشانه می‌گیرد.
بنابراین چنین روشنفکری مستقل از منافع و مصالح اهالی سیاست و گروه‌های سیاسی، ساخت قدرت، ایدئولوژی، طبقه اقتصادی، احکام و باور‌های کلی و پیشینی و علوم اثبات گرایانه به عنوان ساختار قدرت گفتمانی به روشنگری ونظریه پردازی می‌پردازد تا با افزایش شناخت افکار عمومی ریسک فریب و خطا در تصمیمات اجتماعی کاهش یابد واز سویی دیگر سیاستمداران توجه بیشتری برای اعتماد سازی و رفتار اصولی و شفاف نشان بدهند.
توسعه اشکال مثبت و موجه سیاست ورزی و سیاست اخلاقی نیازمند کنش ورزی خستگی ناپذیر روشنفکر قلمرو عمومی است که از منظری شالوده شکنانه خود را فقط متعهد به حقیقت می‌داند. در این شرایط است که سرمایه اجتماعی شکل گرفته و توسعه می‌یابد.
به عنوان مثال این سنخ از روشنفکر قلمرو عمومی در مواجه با حمله نظامی برای نابود ساختن ماشین خشونت قذافی در سرکوب مردم لیبی هدف را حفظ جان بیشتر شهروندان غیر نظامی بیگناه قرار می‌دهد وبدون توجه به احکام پیشینی که نگاه مثبت یا منفی به غرب داشته باشد. نتایج عملی و عینی این رویداد را در بوته بررسی قرار می‌دهد و بر اساس پسامد‌ها در افق کوتاه مدت و دراز مدت به داوری می‌نشیند. او خود را در بیرون نگرش‌های خاص، دیدگاه‌های ایدئولوژیک و جریاناتی که منافعی در وقوع و یا عدم تحقق این اتفاق دارند قرار می‌دهد .همچنین وی از قبل داده‌ها را بگونه‌ای خاص آرایش نمی‌دهد تا حکم پیشینی اش در محکومیت مطلق برخورد نظامی و یا دفاع بی قید وشرط از رفتار دولت آمریکا ثابت شود. بلکه برای او نتایج عملی تعیین کننده هستند
نتیجه گیری
فعال سیاسی و روشنفکر قلمرو عمومی حالت‌های ثابت ویکسانی ندارند بلکه طیفی از اشکال را در بر می‌گیرند. البته تنوع کنش سیاسی بیشتر است. جامعه هم به فعال سیاسی نیاز دارد و هم به روشنفکر قلمرو عمومی . بنابراین نمی‌توان منزلتی خاص به یکی از این دو نقش بخشید. بلکه ضمن تاکید بر رعایت تمایز و استقلال این دو نقش باید کوشید معیار‌ها و ضوابط رفتار درست در حوزه سیاست و روشنفکری تبیین گردد و افراد به رعایت آنها تشویق شوند.
روشنفکران قلمرو عمومی باید بتوانند خارج از ملاحظلات ویژه کنشگران جنبش سبز ار صدر تا ذیل، عملکرد این جنبش را نقد نمایند.نباید انتظار داشت تا آنها فقط زبان به تحسین بگشایند ویا سکوت پیشه کنند تا مصالح جنبش صدمه نخورد. هیچ جنبشی که به مردم و خرد جمعی متکی است از فضای نقد آزاد و آزادی بیان لطمه نمی‌بیند. خلط و مخدوش کردن حوزه عمل سیاسی با تکاپو‌های روشنفکری و فعالیت روزنامه نگاری، بیراهه است . در این کویر نهال آزادی و دموکراسی سر بر نمی‌کشد. باید آستانه تحمل در برابر نقد بی پروای اصحاب حقیقت را بالا برد ودر برابر سخنان آنان حتی اگر خطا باشد شکیبایی به خرج داد و به نحو منطقی وارد گفتگو و پاسخ دادن شد تا نتیجه این تعامل و اندر کنش، افزایش آگاهی و شناخت افکار عمومی باشد.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای سنتز فعال سیاسی و روشنفکرقلمرو عمومی بسته هستند

حفظ نگین فیروزه ای انگشتر ایران

با گذشت ده روز ،اعتراضات نسبت به بی توجهی مسئولان دولتی در خصوص خشک شدن دریاچه ارومیه وارد مراحل جدی تری شده است. برخورد خشونت آمیز حکومت این بحران محیط زیستی را به بحرانی سیاسی بدل کرد. در روز شنبه ۱۲ اردیبهشت دامنه اعتراضات از ارومیه به تبریز گسترش یافت. فراخوانی نیز در تهران داده شده بود منتها به مانند تبریز و ارومیه با استقبال مواجه نشد. می توان پیشبینی کرد که موج اعتراضات در استان های آذربایجان غربی و شرقی گسترش پیدا می کند وفضای پلیسی در مناطق ترک نشین کشور حاکم خواهد شد.
حجم زیاد بازداشتی ها و ضرب وشتم گسترده با شرکت کنندگان در تجمعات نشان می دهد که دامنه حساسیت های امنیتی نظام سیاسی به موضوعات محیط زیستی و فرهنگی گسترش یافته است و حتی اعتراض به خشک شدن دریاچه ای که از نماد های هویت مردم آذربایجان است را نیز بر نمی تابد. همانگونه که شادی و سبک خاص تفریح جمعی از جوانان در مراسم آب پاشی را تحمل نکرد. ماجرا از بی تدبیری نمایندگان مجلس در رد دوفوریت طرح نمایندگان آذربایجان غربی برای نجات دریاچه ارومیه آغاز شد. مردم ارومیه خشمگین از این بی اعتنایی تجمعی مسالمت آمیز وغیر سیاسی را اعلام کردند. برخورد خشن حکومت خیلی سریع به حرکت ماهیت سیاسی بخشید.
دریاچه ارومیه بزرگترین دریاچه و از مهمترین منابع آبی ایران است .بعد از بحر المیت شور ترین دریاچه دنیا ، دریاچه ارومیه است. نقش اکو سیستمی دریاچه ارومیه فراتر از کشور ایران بوده و ترکیه و عراق را نیز در بر می گیرد.بنابراین این دریاچه فقط مختص به مردم آذربایجان نیست بلکه یک دارایی ملی و سرمایه جهانی است.
از چند سال پیش به این طرف این دریاچه شروع به خشک شدن کرده است. در حال حاضر ۵۳ درصد دریاچه ارومیه شوره زار شده است. از سا ل۱۳۸۶ کار شناسان و علاقمندان به محیط زیست نسبت به عواقب مخرب این رویداد شوم هشدار دادند. منتها مسئولین عملکرد مناسبی نداشته اند. اگر دریاچه ارومیه خشک شود ، طوفان های نمک حیات را در بخش های مهمی از استان های آذریبایجان ، اردبیل ، کرمانشاه و کردستان از بین می برند و ملیون ها نفر آواره می شوند .با غات و مزارع بسیاری خشک می گردند. این فاجعه محیط زیستی علاوه بر تبعات منفی بر روی زندگی انسا نها و دیگر جانداران ،چندین میلیارد هزار تومان ضرر به اقتصاد کشور می زند و نرخ بیکاری را افزایش می دهد. همچنین وضعیت اقلیمی در شمال غرب کشور تغییرات زیادی پیدا می کند .
طرح های پیشنهادی کارشناسان و هشدار های دلسوزانه آنها در حد سال های ۱۳۸۶ تا کنون محلی از اعراب پیدا نکرده است. در سال ۱۳۸۵ متخصصان سازمان محیط زیست طرحی را در خصوص جلوگیری از خشکسالی دریاچه ارومیه و تبعات مرگبار آن به دفتر احمدی نژاد تحویل دادند. ولی هیچ اقدامی از سوی رئیس جمهور صورت نگرفت. در چنین فضایی است که رد دو فوریت طرح نجات دریاچه ارومیه و عدم ارائه طرح وبرنامه ای که نشان از جدیت مجلس و دیگر مسئولین برای جلوگیری از این فاجعه زیست محیطی داشته باشد ، با واکنش خشمگین مردم ارومیه مواجه می شود.
علل خشک شدن دریاچه ارومیه به دو عامل کلی انسانی و طبیعی دسته بندی می شود. نظرات کارشناسان پیرامون وزن هر یک از این دو عامل متفاوت است. اما به طور متوسط نقش عامل انسانی اعم از سد سازی ، حفر چاه های عمیق ، جاده سازی وبهره برداری بیش از حد آب رود خانه ها برای کشاورزی ۳۰ درصد تخمین زده می شود و ۷۰ درصد مابقی اختصاص به تبخیر و عدم بارش کافی نزولات آبی دارد.
دولت تا کنون مدعی تخصیص هزار میلیارد تومان بودجه برای طرح های نجات دریاچه ارومیه شده است. صرفنظ از اینکه بودجه فوق پاسخگوی این نیاز نیست اما تا کنون مبلع مزبور در اختیار نهاد های مسئول قرار نگرفته است.
طبیعی است در این شرایط مردم ارومیه و دیگر نقاط کشور نگران شوند و با جدیت به صحنه بیایند ومسئولیت دست اندرکاران امر را گوشزد سازند. واکنش خود جوش و طبیعی مردم یک سرمایه اجتماعی است وخود می تواند افکار عمومی را برای کمک به حل مشکل دریاچه ارومیه بسیج نماید. متاسفانه حاکمیت بجای استفاده از نیروی مردم واحترام گذاشتن به اعتراض آنها باز زبان زور و برخورد پلیسی را برگزید.
دریاچه ارومیه برای ساکنان منطقه فقط یک مساله محیط زیستی نیست بلکه بار هویتی دارد. از دید مردم ترک این دریاچه بخشی از هویت و پیشیه تاریخی آنها است و جهت حفظ این میراث نیاکان و نماد سرزمینی رسالتی تاریخی برای خود قائل هستند.
ترکیب دو عامل محیط زیست وهویت که در عین حال اهمیت جغرافیا و خاک در گفتمان هویت طلب را نشان می دهد ،باعث شد که فعالیت برای حفظ دریاچه ارومیه ابعادی به مراتب فرا تر از یک رخداد محیط زیستی پیدا نماید.
در نظر گرفتن بستر اجتماعی وقوع اعتراضات به فهم چرایی حساسیت موضوع کمک می کند . این اعتراضات در شرایطی رخ داد که سال ها است کشمکش و شکافی بین حاکمیت و فعالان ترک هویت طلب جریان دارد. بخش مهمی از ساکنان مناطق ترک نشین احساس می کنند نسبت به هویت انها بی اعتنایی می شود وهمچنین عدالت و برابری در حق آنها رعایت نمی گردد. در این یادداشت مجال آن نیست که صحت این تصور مورد بحث قرار گیرد. اما این ذهنیت به صورت یک واقعیت در بخشی از جامعه ترک زبان کشور وجود دارد. در چنین فضایی است که هر اعتراض در منطقه رنگ وبوی هویتی و قومیتی پیدا می کند و در مرحله بعد سیاسی می شود. البته بار اصلی سیاسی شدن بر دوش حکومت است که با سرکوب و برخورد های انقباضی مجرای بروز اعتراضات آرام و غیر سیاسی را مسدود می کند. در وهله بعد برخی از گروه های هویت طلب ترک هستند که می کوشند فضا را سیاسی کنند وپروژه های مورد نظر خود را جلو ببرند.
واکنش خشن و بی رحمانه حکومت به اعتراضات فوق ، بعدی حقوق بشری این مساله را نیز پر رنگ می سازد. بر طبق برخی از مشاهدات نیرو های نظامی و انتظامی ولباس شخصی با شلیک گلوله های پلاستیکی ، ضرب وشتم با باتوم ، پرتاب گاز اشک آور تجمع کنندگان را متفرق ساخته اند . به ادعای انجمن دفاع از زندانیان سیاسی اذربایجان سه نفر تا کنون جان باخته اند و جمع زیادی مجروح شده اند و در مراکز درمانی بستری هستند. گزارشات مختلفی در خصوص بازداشت ها منتشر شده است. برخی خبر از بازداشت ده ها نفر داده اند ولی جمعی دیگر مدعی دستگیری صد ها نفر شده اند. برخی از شنیده ها حاکی از اذیت و آزار فیزیکی سنگین بازداشت شدگان است. سپاه پاسداران مسئولیت خاموش کردن شعله اعتراضات در منطقه آذربایجان را بر عهده گرفته است. اگر خبر کشته شدن سه نفر صحت داشته باشد انگاه ابعاد نقض حقوق بشر خیلی گسترده خواهد بود. از منظر حقوق بشری می باید این فجایع را محکوم کرد و کوشید تا هر چه سریعتر خشونت دولتی بر علیه معترضین متوقف شود.
از زاویه ای دیگر اعتراضات دریاچه ارومیه شکاف قومیت – ملت و یا مرکز – پیرامون را نیز فعال می سازد . اگر مرکز نشینان توجه لازم را نشان ندهند انگاه روند جدایی قومیت ها شدت می یابد.
موضع گیری در خصوص حوادث دریاچه ارومیه در وهله مخست یک وظیفه انسانی است تا جلوی نقض حقوق بشر گرفته شود و در وهله بعد عملی مدنی برای ممانعت از یک فاجعه محیط زیستی است. همچنین این عمل بعدی ملی نیز دارد چون دریاچه ارومیه یک سرمایه عمومی ارزشمند است . منافع ملی ایران ایجاب می کند که با حد اکثر توان کوشید تا این دریاچه خشک نشود.
همچنین این رویداد فرصتی است تا زمینه همکاری و تحکیم مودت بین مردم فارس و مردم ترک کشور فراهم شود. فعالان مدنی و سیاسی مرکز نشین می توانند نشان دهند که به دغدغه های مشروع هویت طلبان ترک توجه دارند . می توان ثابت کرد که ایران برای همه اقوام اعم از فارس ،ترک ،کرد ، لر ، بلوچ ،عرب ،ترکمن و … است. سامان دادن به حرکت حمایتی در تهران قادر است ضمن ایجاد همبستگی با مردم ارومیه و تبریز در شکستن فضای پلیسی بوجود آمده در شهر های فوق موثر واقع شود و بدینترتیب با تضعیف ماشین سرکوب ،راه را برای پویایی جنبش دموکراسی خواهی مساعد نماید.
در این میان محوریت دادن به جنبه محیط زیستی و ملی دریاچه ارومیه و پرهیز از جنبه گروهی و سیاسی دادن به آن نکته ای کلیدی در موفقیت جنبش اعتراضی برای نجات دریاچه ارومیه است.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای حفظ نگین فیروزه ای انگشتر ایران بسته هستند

لیبی ، شعله های جنگ ، دموکراسی و تاثیرات منطقه ای

سقوط کامل قریب القوع قذافی نوار فروپاشی دیکتاتور های خاورمیانه را تداوم بخشید. این موج توفنده از تونس برخاست ، در مصر ارتفاع پیدا کرد و کل منطقه را به تلاطم وا داشت . اینک بهار اعراب نوید بخش استقرار دموکراسی در یکی از بحران خیز ترین نقاط دنیا است که تا کنون مناسبات کهن دوران ما قبل مدرن ، اتفاقات عصر استعمار و سیطره چند دهه ای اشکال گوناگون نظام های دیکتاتوری اجازه نداده است تا از مزایای آزادی ، برابری ، مردم سالاری و چند صدایی در عرصه اجتماع برخوردار شوند. البته کشور هایی که مرحله پایین کشیدن دیکتاتور از مسند قدرت را پشت سر گذاشته اند هنوز در آغاز راه هستند و چالش های متعددی پیرامون دموکراتیزاسیون را پیش رو دارند. کشور های دیگر نیز یا هنوز جنبش اجتماعی قدرتمندی ندارند یا در حال کشمکش با حکومت های خودکامه هستند.
پس از استعفای مبارک ، اعتراضات در بحرین ، اردن ، لیبی ، ایران ،الجزایر و یمن اوج گرفت اما شرایط در کل باعث فروکش کردن شعله مبارزه در اردن ، بحرین ، ایران و الجزایر شد. تنها اعتراضات در یمن و لیبی شدت گرفت و ادامه یافت .خشونت لجام گسیخته حکومت لیبی مسیر اعتراضات را از حالت مسالمت آمیز به یک جنگ داخلی تمام عیار تبدیل کرد. روزی که سیف الاسلام پسر وی در مقایبل دوربین های تلوزیونی رسما اعلام کرد که حتی اگر نیمی از مردم لیبی کشته شوند ما اجازه تغیییر حکومت را نمی دهیم ، فاجعه انسانی در لیبی پایه گذاشته شد. قذافی اعلام کرد هر کس در لیبی عاشق او نباشد ،سزاوار زنده ماندن نیست. اما مخالفان با این تهدید عقب ننشستند. اعتراضات در لیبی بر بستر نارضایتی از وضعیت اقتصادی شروع شد. هزاران نفر در ماه ژانویه در اعتراض به مشکلات مسکن و فساد سیاسی درشهر های بن غازی ، البیدا ، دارنا و بنی ولید به خیابان ها آمدند و ساختمان های در حال ساخت دولتی را اشغال کردند. دولت قذافی در واکنش خبر از سرمایه گذاری بیست میلیارد یورویی در ساخت مسکن وتوسعه داد. اما فراخوان جمال الحاجی نویسنده معروف لیبیایی برای آزادی های بزگتر فضای اعتراضات را به سمت سیاسی سوق داد. او با الهام از مبارزات تونس و مصر ، از مردم لیبی خواست تا حرکتی مشابه را سازمان دهند. دستگیری وی مبارزه را وارد مرحله جدیدی ساخت . تهدید روزنامه نگاران ، نویسندگان و روشنفکران توسط قذافی نتیجه نداد و شعله اعتراضات افروخته تر شد. اما قذافی پس از ناکامی پلیس در توقف تظاهرات ، نیروهای نظامی را به میدان گسیل کرد و از ادوات سنگین نظامی در سرکوب خونین مردم معترض استفاده نمود. حرکت اعتراضی مردم لیبی ابتدا مسالمت آمیز بود اما پس از خشونت لجام گسیخته و نفرت انگیز نیروهای قذافی به واکنش نظامی پرداختند. پیوستن برخی از نیروهای نظامی و امنیتی و دولتی نیز در این تغییر روش مبارزاتی موثر بود. شدت یافتن ابعاد فاجعه انسانی که تنها بیش از ۶۰۰ نفر در راهپیمایی” روز خشم “در بیستم فوریه کشته شدند و گسترش یافتن دامنه جنگ بین یک دیکتاتور و مردم کشورش منجر به دخالت نظامی جامعه جهانی برای نجات جان غیر نظامیان شد. سیاست ممنوعیت پرواز توسط شورای امنیت سازمان ملل تصویب شد و توسط نیروهای نظامی غرب و برخی از متحدان آسیایی آنها اجرا گشت. پیشتر نیز اتحادیه اعراب موافقت خود را با چنین اقدامی اعلام داشت . همچنین تشکیل شورای ملی انتقال قدرت از سوی نیروهای اپوزیسیون و توافق آنها در خصوص فعالیت مشترک و هماهنگ نیز نقش مهمی در تصمیم جامعه جهانی داشت. دولت فرانسه نخستین کشوری بود که این شورا را به عنوان دولت مشروع پذیرفت. قذافی بلافاصله به صورت تاکتیکی اعلام آتش بست کرد ولی به شیوه های پچیده به سرکوب ادامه داد. شکست آتس بست ، برخورد نیروهای ناتو و امریکا را شدید تر کرد. البته آنها در مواردی از قطعنامه سازمان ملل عدول کردند ولی در کل رویکرد حمایتی داشتند و در غیاب آنها ، چه بسا سیاست حمام خون قذافی کارساز می افتاد.
مقاومت و رویارویی نیروهای انقلابی و شقاوت نادر قذافی منجر به کشته شدن هزاران نفر شد تا در نهایت نیروهای انقلابی به کمک ناتو و کمک های کشور های عربی و آفریقایی چون تونس که نقاطی از مرزش را به گذرگاه انتقال سلاح از قطر ، کویت و امارات متحده عربی به بن غازی بدل نمود ، توانستند طرابلس را فتح کنند. البته موج رو به گسترش استعفا ها و ریزش در مقامات حکومتی لیبی و پیوستن برخی از انها به صفوف انقلابیون نیز در این راستا نقش مهمی داشت. مصطفی عبدالجلیل رئیس شورای ملی انتقال قدرت وزیر سابق دادگستری کابینه قذافی است. پناهنده شدن وزیر خارجه به انگلستان پشت دولت قذافی را شکست. همچنین پیوستن سفیر لیبی در سازمان ملل و قعالیت های گسترده وی برای تشویق آمریکا به حمایت موثر از انقلابیون لیبی نیز بسان عاملی شتاب بخش عمل نمود.
حال نیروهای انقلابی در تدارک آخرین یورش ها برای تصرف شهر سیرت و بنی ولید هستند. بنی ولید محل سکونت بزرگترین قبیله لیبی است. در میان ۱۴۰ قبیله متکثر لیبی ، وارفلاح حمایت گسترده ای از قذافی داشته است. البته در حال حاضر صحبت از بروز دو دستگی در آنها بگوش می رسد. نظامیان انقلابی لیبی قصد آزادی سازی بنی ولید را ندارند و در تلاش هستند تا به مصالحه سیاسی با آنها دست یابند. اما در تصرف شهر سیرت جدی هستند. هنوز بخش های مهمی از جنوب کشور در دست نیروهای وفادار به قذافی است. تثبیت نظم سیاسی جدید در لیبی نیازمند خارج ساختن تمام نواحی لیبی از کنترل وابستگان به نظام سیاسی گذشته است.
در این میان دستگیری و خارج کردن قذافی از معادلات لیبی نیز موقعیتی استراتژیک دارد. اخبار ضد و نقیضی پیرامون محل اختفای وی وجود دارد. برخی معتقدند او در صحرا نزدیک به شهر طرابلس است و همراه با پسرش سیف الاسلام و عبدالله سن سوری رئیس اطلاعات سابق لیبی به هدایت و رهبری نیروهایش مشغول است. برخی می گویند وی در جنوب لیبی است تا به کمک دولت الجزایر بتواند عملیات ایذایی علیه شورای ملی انتقالی قدرت دست بزند. استراتژی قذافی راه انداختن جنگ نا منظم پارتیزانی و دراز مدت است تا قدرت نیرو های انقلابی لیبی فرسوده شود. مانند کاری که طالبان در افغانستان می کند. به هر حال سرنوشت کارزار های بعدی و موقعیت لرزان قذافی تعیین می نماید که فرجام نهایی کنترل لیبی چه خواهد شد. البته چالش های پیرامون تحقق دموکراسی در لیبی فقط محدود به کارشکنی های قذافی نیست. مشکلات مالی ، تخریب زیر ساخت ها و منابع انرژی وبخصوص کمبود آب آشامیدنی بزگترین معضل پیش روی بازسازی و جلوگیری از گسترش فقر در لیبی است. بروز اختلاف بین ائتلاف نیروهای انقلابی دیگر تهدید است که معمولا از آفات پیروزی ناشی از کار جبهه ای است. وجود برخی گروه های اسلام گرا که قبلا سابقه همکاری با القاعده داشته اند دیگر عامل نگرانی است. عبدالکریم بل حاجی از شخصیت مهم نظامی انقلابی که خود را “پل طرابلس” می نامد و نقش مهمی در عفب راندن نیروهای وفادار به قذافی ایفا کرده است ، فرمانده سابق گروه جهاد اسلامی لیبی است که سابقه همکاری با القاعده را دارد. وی در سال ۲۰۰۴ در افغانستان توسط سیا بازداشت شد. این گروه در سودان ،پاکستان و افعانستان با القاعده کار مشترک می کرده است. برخی از نیروهای نظامی انقلابی لیبی کسانی هستند که در عراق و افغانستان با دولت های جدید و سربازان امریکایی جنگیده اند. الته بل حاجی و گروه جهاد اسلامی لیبی همواره ارتباط تشکیلاتی با القاعده را رد کرده اند و اکنون اعلام می کنند که انتخابات آزاد و دموکراسی برای لیبی می خواهند و هرگز اجازه نمی دهند لیبی صحنه پیکار برای تروریست ها شود. عملکرد آینده آنها صحت این ادعا را روشن می سازد.
همکاری و همبستگی نیروهای انقلابی لیبی که از طیف ها وتبار های مختلفی هستند این امید را بوجود آورده است که ظرفیت کار سیاسی و فرهنگ دموکراسی در آنها به حد مناسبی وجود دارد تا بتوانند مرحله حساس گذار را با موفقت طی کنند و نهاد های جدید را مستقر سازند. نوع برخورد با نیرو های وابسته به قذافی ، پرهیز از انتقام گیری و اعمال خشونت ، پذیرش تکثر در باز سازی قدرت و نهاد های عمومی و پرهیز از دادن امتیازات ویژه به یک گروه سیاسی ، قبیله و ایدئولوژی ملاک های تعیین کننده موفقیت شورایاملی انتقال قدرت است. اکثر افراد تصمیم گیر این شورا عرفی مسلک و سکولار هستند. اما در بدنه نیروهای انقلابی مذهبی ها و اسلام گرا ها وزن بیشتری دارند. در پیش نویس شورا برای قانون اساسی جدید ، شرع به عنوان مبنای قانونگزاری معرفی شده است. در اصل آنها تداوم این ویژگی از دوران قذافی را پذیرفته اند و در عین حال تاکید کرده اند که حقوق نیرو های غیر مذهبی را برسمیت خواهند شناخت. هنوز متن کامل قانون اساسی جدید منتشر نشده است تا پیرامون تعارض امتزاج دین و دولت و دموکراسی قضاوت کرد. البته نسبت مذهب با حکومت در کشور های عربی تفاوت هایی دارد که معمولا دامنه جدایی دین از دولت در آنها کمتر است و در استفاده از قوانین شریعت و احکام اسلامی نیز شدت عمل مانند ایران وجود ندارد. برخی از احکام اسلامی در مردم کشور های عربی درونی شده وتبدیل به فرهنگ گشته است.
روز های پیش رو نشان خواهد داد پایان لیبی چه می شود. وضعیت کنونی آغاز راه دشوار پیاده سازی دموکراسی ، عدالت و توسعه در لیبی است. این کشور از همگنی نژادی – قومیتی و مذهبی بالایی برخوردار است . پیوند های ملی در آنها قوی است. آنگونه که مشاهدات تجربی و پژوهش ها گواهی می دهند ملت سازی موفق، شرطی لازم برای تکوین دموکراسی پایدار است. نهال مردم سالاری بر بستر ملت و پیوند های ملی استوار و ریشه دار تنومند می گردد. از این لحاظ کشور لیبی شرایط مساعدی دارد. علی رغم اینکه ۹۰ درصد کشور لیبی صحرا است. اما ۷۸ درصد از جمعیت ۶٫۵ ملیونی آن شهر نشین هستند. درصد با سوادی۸۳ درصد است. این شاخص ها تقویت کننده شکل گیری دموکراسی هستند. منتها فقدان نظام متکثر حزبی ، خلع سلاح گروه های انقلابی مسلح و چیره دستی ایدئولوزی گرایی تهدید های جدی هستند .
تاثیرات انقلاب لیبی فقط محدود به مرز های داخلی این کشور نیست. سقوط قذافی تحرکی مجدد به منطقه می بخشد و نیروهای خواهان تغییر را تشویق می کند. پیش از فتح طرابلس ،آهنگ تحولات در منطقه کند شده بود. اما اینک دوباره فضای اعتراضات در بحرین دارد گرم می شود. همچنین مردم سوریه نیز روحیه بیشتری گرفته اند و علی رغم شرایط مرگ بار فضای سیاسی سوریه ، به اعتراضات خود ادامه می دهند. در کل پسامد رویداد های لیبی منجر به رادیکال تر شدن فضای سیاسی خاور میانه و کارزار برای تغییر حکومت های خودکامه شده است.
نیرو های دگرگونی طلب منطقه بستگی به موقعیت سیاسی و مزیت های خود استراتژی های سیاسی را انتخاب می کنند. معمولا همه در تغییر حاکمیت ها موافق هستند. اما در خصوص دامنه تغییرات و شدت رویکرد انقلابی و دو گانه اصلاح و انقلاب بین آنها اختلاف نظر وجود دارد. برایند رویکرد نیروهای خارجی در منطقه نیز از آهنگ کند و کنترل شده تحولات استقبال می کند. اما در کل نیروهای خارجی برخورد منفعلانه داشته اند و دنباله روی حوادث و رویداد ها در منطقه بوده اند. ابتکار عمل در دست نیرو های داخلی است. نیرو های خارجی مانند امریکا ، اتحادیه اروپا ، شورای همکاری خلیج فارس و اتحادیه عرب در گام اول تغییرات آرام و اصلاحات سیاسی را توصیه کرده اند. اما وقتی اعتراضات شدت یافته است و تقاضا برای دگرگونی های عمیق بالا گرفته آنها نیز خود را بر مبنای واقع گرایی سیاسی و پراگماتیسم تطبیق داده اند ولی در فاز بعد دوباره از روند آرام حمایت کرده اند. البته این روند به صورت کلی است و در مورد همه کشورها به عنوان مثال لیبی صدق نمی کند. در حال حاضر ترکیبی از نیرو های داخلی و خارجی در هر کدام از کشور ها میزان سرعت تغییرات و سطح دگرگونی نهاد های حکومتی را تعیین می کنند. وضعتیت کنونی مصر مثال جالبی در این خصوص است.
در مصر ارتش و بقایای باقی مانده از حکومت مبارک و به اصطلاح ناصریست ها به همراه اخوان المسلمین خواهان حفظ نهاد های موجود و تغییر اشخاص هستند. به عبارد دیگر رویکرد آنها انقلابی نیست. در مقابل جوانان ، روسنفکران لائیک و ائتلاف ۶ آوریل که آغاز گر اعتراضات در مصر بود ، خواهان تغییرات زیر بنایی هستند. اخوان المسلیمن و اسلام گرا ها به دلیل تجربه بیشتر و تمایل به خصلت محافظه کاری سیاسی ، از تغییرات زیاد حمایت نمی کنند و به دنبال تقسیم قدرت با ارتش هستند. آنها برنامه دراز مدت دارند . اما جوانان و نیرو های سکولار تحقق خواسته های شان را مستلزم دگرگونی های گسترده می دانند تا حاکمیت انحصاری ارتش بر سیاست و اقتصاد مصر پایان یابد و همچنین اسلام گرا های غیر دموکرات فضا را در دست نگیرند. تقریبا اکثر قریب به اتفاق نیروهای خارجی علی رغم اختلافات ورقابت هایی که دارند از استراتژی ائتلاف ارتش واسلام گرا ها در مصر حمایت می کنند. همسویی آنها به صورت غیر هماهنگ و بدون برنامه حاصل شده است. به باور امریکا و غرب سرعت گرفتن تحولات ریسک وضعیت نا معلوم را بالا می برد. تبعات منفی این اتقاق برای سیاست های منطقه ای و ملاحظات امنیتی امریکا و اتحادیه اروپا بالا است . آنها ترجیح می دهند در وضعیت کنونی ثبات در مصر بر قرار شود و سپس در روندی آرام و تدریجی پایه های دموکراسی تقویت گردد . نظامیان در مصر شریک و نیروی همسوی آمریکا درترتیبات امنیتی منطقه هستند و ارتباط نزدیکی بین آنها وجود دارد. شورای همکاری خلیج فارس و در راس آنها عربستان گسترش یافتن تغییرات را تهدیدی امنیتی برای خود محسوب می کنند لذا رویکردی محافظه کارانه دارند . جمهوری اسلامی نیز چون منافعش را در قدرت یافتن نیرو های اسلام گرا می بیند و نگرش غالب در صف نیروهای رادیکال در مصر لائیک است ، لذا از روند کند تحولات پشتیبانی می نماید. بدینترتیب در مقطع فعلی تضاد استراتژیک جمهوری اسلامی با غرب و حکام عربی متحدش به وحدتی تاکتیکی و گذرا در خصوص سیر کلی تحولات منطقه تغییر وضع داده است. البته حکومت ایران در سوریه از تداوم وضع موجود با اصلاحاتی رو بنایی و در بحرین از رویکرد انقلابی دفاع می کند ولی در سطح کل منطقه از شعله ور شدن آتش تحولات بیمناک است و ان را تهدیدی جدی برای بقا ء بشمار می آورد.
با پیروزی نیرو های انقلابی لیبی ، طرفداران تغییرات رادیکال در مصر نیز روحیه و جانی دوباره گرفته اند. باید دید شروع دوباره تجمعات روز جمعه در میدان التحریر قاهره پس از پایان ماه رمضان چه سمت و سویی پیدا خواهد کرد.
تحولات شش ماهه لیبی فصل مهمی را در تاریخ معاصر جهان و همچنین دخالت بشر دوستانه گشود . برای بسیاری از مردم و ناظران خارجی قابل تصور نبود ۵ ماه پس از روزی که زنی جوان سراسیمه و گریان به محل استقرار خبرنگاران خارجی آمد و گفت که نیورهای امنیتی قذافی به او تجاوز کرده اند، خود قذافی آواره بیابان ها شود. انگار شگفتی های سال ۲۰۱۱ تمام شدنی نیست!

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای لیبی ، شعله های جنگ ، دموکراسی و تاثیرات منطقه ای بسته هستند

مجادلات و کشمکش های روحانیت در عصر مشروطه

صد و پنج سال از روزی که مظفر الدین شاه فرمان تاسیس عدل خانه را امضا کرد ، می گذرد. در آن خجسته روز بنای رفیع مشروطه در ایران بر افراشته شد . با پیروزی کوتاه مدت صدر مشروطه ، تاریخ ایران به مرحله جدیدی گام گذاشت که آن را می توان مرز ایران وقدیم بشمار آورد . ناکامی و نا تمامی نهضت مشروطه میراثی را از خود بجای گذاشت که الهامبخش مبارزات یک قرن اخیر مردم ایران در دستیابی به دموکراسی پایدار ، عدالت و برابری ، پایان بخشی به استبداد سیاسی ، تکوین دولت مدرن ، ملی و توسعه گرا بوده است. به عبارت دیگر هنوز آرمان ها و اهداف نهضت مشروطه در بطن جامعه ایران جریان داشته و زنده است .
نقش روحانیت یکی از پر بحث ترین جنبه های نهضت مشروطه را تشکیل می دهد و هنوز جدل پیرامون آن وجود دارد. نا معلومی معادله روحانیت و مشروطه هنوز بسان منبعی انگیزه بخش برای بسیج روحانیت و مخالفان آن در جهت نقش آفرینی در سپهر سیاسی عمل می کند.
برخلاف تصور رایج روحانیت چهره یکدستی در نهضت مشروطه ندارد. از نقطه نظر مواضع سیاسی و بینش مذهبی ، انگیزه و اهداف و سمت گیری کلی نسبت به نهضت مشروطه تنوع چشمگیری در بین روحانیت آن دوران وجود داشته است.
مشروطه آنگونه که حاکمیت ، روحانیت طرفدار جمهوری اسلامی و پاره ای از معممین تجدد ستیز تبلیغ می کنند ، عرصه رویارویی علماء و روشنفکران نبود بلکه دو رویکرد کلی مذهبی در برابر مشروطه در بین روحانیت شکل گرفت. عده ای از در موافقت و همراهی بر آمدند . برخی نیز مخالفت و ستیز را انتخاب کردند و آنگاه که تیغ شان نبرید آهنگ مشروطه مشروعه را سر دادند . صفت مشروعه مشابه اضافه کردن قید دینی به مردم سالاری ، پسوندی استحاله بخش برای بلا موضوع کردن مشروط سازی ساخت قدرت بود.
روحانیت و علما در نهضت مشروطه نقش مهم و فعالی داشتند و در مشارکت با روشنفکران ، تجار و مردم و برخی از عشایر و روسای ایل ها عدل خانه را تاسیس کردند. این سخن احمد کسروی تاییدی بر این مدعا است. : “این نکته را نباید فراموش کرد که مشروطه را در ایران علما پدید آوردند. در آن روزها که در ایران غول استبداد درفش افراشته، کسی را یارای دم زدن نبود، تنها علما بودند که دل به حال مردم سوزانیده گاهی سخنانی می‌گفتند. نمی‌گویم دیگران چیزی نمی‌فهمیدند؛ می‌گویم یارای دم زدن نداشتند. شماره‌های حبل‌المتین را بخوانید. در آن زمان که توده‌ی انبوه در بستر غفلت خوابیده و هرگز کاری به نیک و بد کشور نداشت در بسیاری از شهرها علما پیشقدم گردیدند”(۱)
البته این نکته را باید متذکر شد که کل چهره های شاخص روحانی آن دوران متفق القول بودند که احکام شریعت به نحو اجبار آمیز باید رعایت شود و شرع مبنای اصلی قانونگزاری باشد. محل نزاع نسبت اسلام با تحدید حوزه حکمرانی شاه ، مساوات و حریت و تفکیک امور مادی و معنوی بود.
دیگر فصل مشترک استفاده طرفین از منابع شرعی بود و هر کدام با استفاده از گفتمان درون دینی به دفاع از نظرات شان می پرداختند. در واقع هر دو از مفاهیم سنتی بهره می جستند.
در یک دسته بندی کلی می توان روحانیت آن دوران را به دو جریان مشروطه خواه و مشروعه خواه تقسیم نمود . در سطح مراجع بزرگ آخوند خراسانی ، میرزا حسین آقا نجل خلیل، شیخ عبدالله مازندرانی طرفدار مشروطه بودند اما سید محمد کاظم طباطبایی یزدی نظر منفی داشت.
در سطح مجتهدان طراز اول سید محمد حسین طباطبایی ، سید عبدالله بهبهانی ، شیخ محمد اسماعیل محلاتی غروی، فاضل اهری، عماد العلماء خلخالی، فاضل خراسانی ترشیزی ، سید عبدالحسین مجتهد لاری، میرزا رضای مجتهد، شیخ محمد رضا قمی ، شیخ افجه ای ،حاجی آقا نور الله اصفهانی ،ملا عبدالرسول کاشانی، شیخ رضا دهخوار قانی ،شیخ ابراهیم زنجانی ، سید نصرالله تقوی ،سید حسن مدرس ، آقا نجفی اصفهانی ، میرزا حسین نائینی با تالیف کتبی چون احیاء المله ، بیان معنی سلطنت مشروطه و فوائد ها ، کلمه الحق یراد بها الباطل ،قانون مشروطه مشروعه ، رساله قانون در اتحاد دولت و ملت ، الئالی مربوطه فی وجوب المشروطه ، رساله انصافیه ، کلمه جامعه شمس کاشمری، رساله توضیح مرام، تنبیه الامه و تنزیه المله به روشنگری و توضیح مشروطیت ، تدوین بحث های نظری مورد نیاز و توجیه شرعی پرداختند. برخی چون عبدالله بهبهانی و محمد حسین طباطبایی در رهبری میانی قیام مشروطیت و هدایت مبارزات عملی نقش برجسته ای داشتند ولی تکیه گاه اصلی آنها مراجع سه گانه نجف حضرات آیات آخوند خراسانی ، شیخ عبدالله مازندرانی و میرزا حسین نجد بودند که مشروعیت مذهبی دیدگاه ها و مواضع سیاسی آنها را برجسته می ساخت.در سطح پایین تر خطیبان ونویسندگانی چون چون سید جمال واعظ ،میرزا مصطفی آشتیانی ،سید حسن تقی زاده ، مجد الاسلام کرمانی ،ملک المتکلمین ، شیخ یحیی دولت آبادی، ثقه الاسلام تبریزی و شیخ محمد واعظ در تهییج و بسیج مردم در مبارزه با استبداد و بی عدالتی و دفاع از مشروطه فعال بودند.
در اردوگاه مقابل شیخ فضل الله نوری ، شیخ ابوالحسن نجفی مرندی دولت آبادی ، سید علی سیستانی ، میرزا لطف الله ، ملا محمد آملی،احمد عراقی، احمد حسینی طباطبایی ، محمد بن محمد صادق الحسینی الطباطبایی ، حسین الرضوی القمی ، خادم الشریعه محمد باقر، محمد حسین ابن علی اکبر تبریزی ، میرزا ابوطالب زنجانی ، ملا قربانعلی زنجانی ، سید علی یزدی ، شیخ الاسلام کردستانی ، سید ابوالقاسم امام جمعه ، ظهیر السلام ، حاج میرزا هادی نوری ، حاجی علی اکبر بروجردی، حاج شیخ عبدالنبی، حاجی سید علی شوشتری، ملامحمد رستم آبادی ، یحیی کرمانشاهی، محمد صادق شریف العلماء ،شیخ حسن سنگلجی ، شیخ علی اکبر تفرشی، شیخ باقر گیلانی ، شریعتمدار کاشانی، شیخ جعفر گلپایگانی، شیخ جعفر سلطان العلماء ، حاجی سید محمد تفرشی، شیح حسین چاله میدانی ، سید حسن شوشتری، محمد رضا قمی، علی اکبر طهرانی، ابراهیم نوری، شیخ المشایخ کردستانی ،امام جمعه کردستان، احمد موسوی بهبهانی، شمس العلماء ، میرزا محمد حسن مجتهد تبریزی ،میرزا حسین علوی ، شیخ محسن عراقی ، سید علی سادات اخوی و احمد ابن محمد کاظم طباطبایی قرار داشتند که با نگارش کتاب هایی چون رساله تذکره الغافل ،کشف المراد، حرمت مشروطه و فعالیت های قلمی و نظری سعی در خشکاندن نهال مشروطه داشتند. وعاظی چون سید محمد یزدی ، میرزا عبدالله سبوحی و سید اکبر شاه نیز حکم توپخانه مشروعه خواهان را داشتند که توده های مردم را بر علیه مشروطه تحریک می کردند.
مدافعین مشروطه دفاع از این حرکت را ضروریات دین می دانستند و تا جایی پیش رفتند که دو مرجع بزرگ مشروطه در نجف طی پیامی اعلام داشتند : ” بر تمام مردم ، بویژه عشایر، ایلات و مرز بانان واجب است که تفرقه را کنار بگذارند و دست در دست یکدیگر با آموختن روشهای نوین نظامی به پاسداری از آب و خاک ایران بپردازند… احکام مصوب مجلس شورای ملی را همانند احکام شرعی واجب الاطاعه بدانید .”
آخوند خراسانی و شیخ عبدالله مازندرانی پس از مهاجرت صغری برخی از علما و دیگر اقشار مردم تهران به حضرت عبدالعظیم و سفارت عثمانی طی پیامی حمایت از متحصنین را لازم دانستند وبیان کردند : “بر جمیع مومنین حتم ولازم است از هر کس هر قدر وهر طور ممکن است همراهی از ایشان نموده به اتحاد و اتفاق قطع ریشه استبداد نمایند تا از برکات حجت عصر ، ارواح العالمین فداه موجبات آسایش و رفاه ملت و حفظ مملکت حاصل و رفع ظلم ظالمین و شر معاندین دین شود.”
آنها در پاسخ به سئوال جمعی از مردم تبریز پشتیبانی از مطالبات مشروطه خواهان و حرمت تهاجم به نفوس و آبرو و اعمال ایشان را از ضررویات اسلامی دانستند و مهاجمان را مهدور الدم نامیدند. آنها همچنین در وقایع بعدی مخالفت با مشروطه را در حکم محاربه با امام زمان بشمار آوردند.
فرازی از پیام مشترک آخوند خراسانی و شیخ عبدالله مازندرانی که به احتمال زیاد پس از شکست استبداد صغیر صادر شده است به خوبی دیدگاه آنان نسبت به مشروطه را روشن می سازد.
” مشروطیت هر مملکت عبارت از محدود ومشروطه بودن ادارات سلطنتی و دوایر دولتی است به عدم تخطی از حدود وقوانین موضوعه ؛ بر طبق مذاهب رسمی آن مملکت و طرف مقابل آن ، استبدادیت دولت است که عبارت از رهایی و خودسری و آزادی سلطنت است و دوایر دولتی ،فعال ما یشاء ، همه کاره و حاکم مسلط و قاهر بر گردن ها و غیر مسئول از هر ارتکاب بودن آنها است در مملکت . آزادی هر ملت هم که اساس مشروطیت سلطنتی بر آن است ، عبارت است از عدم مقهوریتشان در تحت تحکمات خودسرانه سلطنت وبی مانعی در احقاق مشروعه ملیه. چون مذهب رسمی ایران همان دین قویم اسلام و طریقه حقه اثنی عشریه است ، پس حقیقتا ، مشروطیت و آزادی ایران عبارت از عدم تجاوز دولت و ملت از قوانین منطبق بر احکام خاصه و عامه مستفاده از مذهب و حفظ نوامیس شرعیه و منع از منکرات اسلامیات است”. (۱۶)
سید محمد حسین طباطبایی مشروطه را چنین تعریف می کند :” مراد از مشروطه تعیین مرسوم معینی است برای شخص پادشاه که هیچوقت نتواند پول ملت را تفریط به مخارج باطل و مصارف بی حاصل صرف کند و دور بریزد. مشروطه چیزی است که وزراء حدود شان معین ، مواجب و رسوم هر یکی آشکار است و همه مسئول جمعی هستند. تعارفات موقوف می شود. مشروطه چیزی است که وزرایی که این مدت مردم را چاپیده و همیشه فعال ما یشاء بوده اند ، امروز غیر تمکین و تسلیم چاره ای ندارند. مشروطه چیزی است که بندگان خدا که آزاد خلق شده اند ، از قید اسارت خلاص خواهند شد و از زیر فشار چندین هزار ساله ، نجات خواهند یافت. مشروطه چیزی است که عامه طعم حریت و آزادی را خواهند چشید. زبان وقلم آزاد خواهند گشت. مردم متحد خواهند شد.مساوات و مواسات در مملکت پدید خواهد آمد. خلاصه مشروطه چیزی است که تمامی کار های دولتی و ملتی و شرع و عرف و زارع و فلاح و غیره را محدود خواهد کرد که هیچکس بدون امر قانون نتواند سخنی بگوید و کاری بکند. (۶)
روحانیت مشروطه خواه دیدگاه های مختلفی را پیرامون توجیه نظام مشروطه دارند اما فصل مشترک آنها این است که در دوران غیبت که معصوم وجود ندارد لذا امکان حکومت مطلقه و فردی خود سرانه نیست از این ر و بر اساس قاعده شورا ، برگزیدگان مردم وفرهیختگان باید به تعیین قانون برای ساماندهی امور مادی بپردازند. همچنین سلطنت از حالت خود سرانه و مطلقه خارج شود و مشروط به خواست مردم ، رعایت عدالت و ضوابط شرعی گردد. محدوده عملکرد مجلس و قانونگزاری باید اصول و دستورات مذهبی باشد. به باور آنان احکام مذهبی و امور معنوی خارج از دستور مجلس و نظام مشروطه است . در اصل با تفکیک امور معاشیه از معادیه نمایندگان مردم موظف می شوند تا برای دفاع از حقوق آنها در چارچوب عدم تعارض با احکام شرع قوانین و سیاست هایی برای رفاه مردم ، تقویت بینه نظامی و دفاعی کشور ، افزایش ثروت کشور ، پاسخگویی حاکمان ، دفع ظلم ، رفع مزاحمت اشرار و سارقان ، ایجاد امنیت ،تقویت اقتصاد ملی ، جلوگیری از دخالت بیگانگان ، مبارزه با فساد و تبعیض عوامل دربار ، رسیدگی به مظالم مردم ، برقراری عدالت ، توسعه حریت و آزادی تنظیم کنند و بر کار گماشتگان و صاحب منصبان حکومتی نظارت کنند تا جلوی تعدی و دست درازی به حقوق مردم وبخصوص افراد ضعیف گرفته شود. آنها تفکیک قوای سه گانه را پذیرفتند. در اصل مجلس شورا حکم قوه مجریه برای احکام شرع و تعیین موضوعات ومصادیق و استخراج مقدمات و امور فرعی موازین اسلامی را در کنار ساماندهی به امور عرفی و تصدی خدمات عمومی را داشت.
از دید آنان حریت و آزادی معنایی چند گانه داشت. نخست آزادی ملت بود در انتخاب دار الشوری . بعد مقتضای آزادی را جمع شدن احرار و مشورت و تدبیر در اداره امور مملکتی و ولایات بر اساس حکمت و عقلانیت می پنداشتند. از دید آنان آزادی شرط انسانیت و یکی از وجوه تمایز انسان با حیوان بود و آزادی بشر را صاحب اختیار بودن بر مال ، عیال ، نفس و منزل ، کسب و امور معاشیه و همچنین خود مختاری در نوشتن ، صحبت کردن و فعالیت ها می دانستند. پیرامون آزادی بیان و انتشارات در حوزه امور معاشیه اتفاق نظر داشتند که آزادی مطلق در این حوزه باید برقرار باشد اما در حوزه اندیشه و فرهنگ اختلاف نظر وجود داشت. نظر اکثریت مبتنی بر محدود کردن این حوزه به عدم تعارض با اصول دینی و عدم انتشار افکار ضاله بود اما بودند کسانی مثل ملا عبدالرسول کاشانی که به مصداق آیه لا اکراه فی الدین معتقد بود آزادی در حوزه نیز شرع نیز باید رعایت شود. ( ۳ )
اما آنها مساوات را به معنای تساوی در محاکمات قضایی تفسیر می کردند که شاه و رعیت ، فقیر وغنی ، پیر و جوان ، روستایی و شهری باید در برابر قانون یکسان باشند و حاکم و قاضی نباید بین آنان فرق و تبعیضی بگذارد. قریب به اتفاق همه آنان برابری حقوق بین مردم و زن و مسلمان و غیر مسلمان را قبول نداشتند. برخی معتقد بودند که بر اساس قاعده شورا ،عرف باید تعیین کننده منطقه الفراغ شرع یعنی امور مادی , غیر ما انزل الله و تصدی خدمات عمومی باشد. برخی دیگر چون شیخ رضا دهخوار قانی مسیر دیگری را می رود. به باور وی آئین تشیع عبارت است از طرفداری آنکه نسبت به یک مقامی از حیث علم و بصیرت و امانت و درستکاری لایق تر است و ترک دیگرانی که لیاقت آن مقام را ندارند(۴)
به باور وی وقتی مردم از بندگی و جهل آزاد شوند اکثریت آنها میل به خوبی و درستکاری می کنند و توانایی انتخاب افراد صالح را پیدا می نمایند. لذا حکومت مشروطه با برقراری آزادی وگسستن بند های استبداد و نا آگاهی به تدریج باعث رشد فکری و اخلاقی مردم می گردد و در نهایت گزینش افراد صاحب صلاحیت برای حکمرانی ، تعارض بین شرع و مشروطیت را از بین می برد زیرا داوری اکثریت مردم در نظام مشروطه راه مناسب برای برقراری حکومت شیعی را فراهم می سازد که هدف قرار گرفتن لایق ترین و نیکو ترین افراد در راس حکومت است.
اما مخالفت مشروعه خواهان مراحل متفاوتی دارد. نخست باید متذکر شد که پس از سید محمد کاظم طباطبایی یزدی مرجع معروف عصر ، شیخ فضل الله نوری بارز ترین چهره مشروعه خواهان است و وی هدایت مخالفت با مشروطه در بین اقشار مذهبی را بر عهده داشت.
در بدو طرح مساله مشروطه ، آنان بشدت مخالفت می کنند . روایت نظام الاسلام کرمانی از ملاقات با شیخ فضل الله نوری در این زمینه روشنگر است. وی به همراه مجد الاسلام از طرف انجمن مخفی و به توصیه آیت الله طباطبایی برای جلب موافقت شیخ فضل الله در اعتراض به تبعید میرزا رضای مجتهد و عزل ظفر السلطنه حاکم کرمان پیش او می روند. شیخ پس از شنیدن حرف های مجد الاسلام می گوید:” ما اهالی ایران شاه لازم داریم. عین الدوله نیاز داریم. چوب و فلک و میر غضب نیاز داریم. ملا و غیر ملا ،سید و غیر سید باید در اطاعت حاکم و شاه باشند. برای یکنفر آخوند که چوب خورده است ، نمی توان مملکتی را به هم انداخت. این اقدام تو مثل آن مهملاتی که در روزنامه می نویسی مشروطه و جمهوری را در روزنامه اسم بردن و منشا فساد شدن مشروع نیست” (۵)
سپس او رو به ناظم الاسلام می کند و می گوید : ” ترا به حقیقت اسلام قسم می دهم آیا این مدارس جدیده خلاف شرع نیست ، و آیا ورود به این مدارس مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک عقاید شاگردان را سخیف وضعیف نمی کند؟ مدارس را افتتاح کردید و آنچه توانستید در جراید از ترویج مدارس نوشتید ، حالا شروع به مشروطه و جمهوری کردید؟ نمی دانید در دولت مشروطه اگر بخواهم روزنه وسوراخ این اطاق را متعدد نمایم ، باید مالیات بدهم ؟ . کذا و کذا” (۵)
او همچنین در رساله معروفش بنام ” حرمت مشروطه “می نویسد:” شبهه و ریبی نماند که قانون مشروطه با دین اسلام حضرت خیر النام علیه آلاف التحیه و السلام منافی است. و ممکن نیست که مملکت اسلامی در تحت قانون مشروطگی بیاید مگر به رفع ید از اسلام. پس اگر کسی از مسلمین سعی در این باب نماید که ما مسلمانان مشروطه شویم. این سعی و اقدام در حکم اضمحلال دین است و چنین آدمی مرتد است و احکام اربعه مرتد بر او جاری است. هر که باشد از عارف یا عامی “(۷)
این سخن سید علی سیستانی حد افراطی مخالفت برخی از مجتهدین با مشروطه را نمایان می سازد:” مشروطه کفر است . مشروطه خواه کافر است و مال او مباح و ریختن خونش جایز است “(۸)
در آن دوران برخی از منبری های دو آتیشه کلام مشابهی بکار می بردند و مردم را زنهار می دادند که بسمت مشروطه نروند. حتی از مستبد بودن خداوند و پیامبر سخن به میان می آوردند وگناه مشروطه خواهی را از شرب خمر و زنا بالا تر می دانستند.
اما پس از اینکه مشروطه غالب شد و بخش مهمی از علمای بلاد و بخش های مختلف جامعه حمایت کردند ،شیخ نیز از مخالفت علنی با مشروطه دست برداشت و مشروطه
مشروعه را پیش کشید.وی در مهاجرت کبری علمای تهران به قم شرکت کرد. اما در همانجا نیز به مخالفت هایش با مشروطه ادامه داد. در تحصن در حرم حضرت معصومه بحثی بین وی و سید محمد حسین طباطبایی در گرفت. استدلال های وی نشان می دهد که وی در اعماق وجودش دلش با مشروطیت صاف نشد و به عبارتی کنه اندیشه های وی با مشروطه ضدیت داشت.
وی ضمن توصیه طباطبایی به پرهیز از تند روی گفت : ” آزادی تامه و حریت مطلقه از اصل غلط و این سخن در اسلام کلیتا کفر است. از شما تمنا دارم که سخنی نگوئید و حرکتی نفرمائید که رخنه در دین اسلام وارد آید. آن وقت اجانب بر ما سخریه خواهند نمود. اما قانونی که فرمودید وضع خواهد شد. اولا قانون ما در هزار و سیصد اندی قبل نوشته و به ما داده شده.بر فرض اگر بخواهید قانونی بنویسید باید مطابقه بر قران محمد و شریعت احمدی داشته باشد. اگر از من می شنوید ، لفظ آزادی را بردارید که عاقبت این حرف ما را مفتضح خواهد کرد و دیگر اینکه فرمودید برای شرع نیز حدودی خواهد بود ، این را نیز بدانید که برای شرع حدی نیست..” (۶)
سید محمد کاظم طباطبایی صاحب کتاب عروه الوثقی نیز ابتدا از مشروطه شمروعه حمایت کرد ولی در کل نظر منفی نسبت به مشروطه داشت . وی به جمعی از شاگردانش گفته بود ” “عاقبت مشروطه را تاریک می بینم چون این آقایان به اسلام و روحانیت رحم نخواهند کرد. من می بینم روزی را که عمامه از سر روحانیون برداشته و آنان را از صحنه خارج خواهند کرد.”(۹)
شیخ فضل الله پس از تاسیس عدلخانه پیگیر رعایت موازین شرعی در قانون اساسی بود. با پیگیری های وی پیشنهاد آخوند خراسانی مبنی بر بررسی مصوبات مجلس توسط ۵ نفر از مجتهدان طراز اول در متمم قانون اساسی قرار گرفت. او به همراه بهبهانی و طباطبایی بدون وکالت از مردم در مجلس شورا حضور داشت و ناظر بر عملکرد نمایندگان بود.
اما وی به همراه مخالفان مشروطه در پوشش مشروطه مشروعه ، حرکت مشروعه خواهی را جلو می بردند و مرتب جلسات و روضه خوانی بر علیه مشروطه براه می انداختند. اقدامات تخریبی وی باعث نارضایتی مردم تهران شد . سید محمد حسین طباطبایی با گرفتن تعهد نامه از وی مانع اخراج وی از شهر تهران گشت. ولی او قول و قرارش را شکست و به مشی سابق در تضعیف مشروطه ادامه داد. اجتماع در توپخانه و آغاز استبداد صغیر نقطه عطفی در مواضع مشروعه خواهان شد و آنها مجددا به صورت علنی خواستار حذف مشروطه و بر چیده شدن بساط مجلس شدند. همسویی محمد علی شاه قاجار به آنان جسارت بخشید تا مشوق سرکوب خشن و خونین مشروطه خواهان و به تعبیر خود شان حفظ شرع انور شوند.
سید محمد کاظم طباطبایی در این دوره با صدور فتوایی حکم به حرمت مشروطه داد. ” شنیده شده از تمام بلاد عود فتنه خاموش شده را از درگاه اعلیحضرت قدر قدرت همایونی خواسته‏اند، لذا اعلان به تمام بلاد می‏شود که علماء اعلام و حجج اسلام و متدینین، هیچ راضی نیستند که فتنه خاموش شده عود کند و مشروطه موهومه اسباب خیالات اشرار گردد، لذا به تمام بلاد اعلام می‏داریم که خواهش نمودن این امر حرام است.”(۹)
شعار غالب در میدان توپخانه و همراهی با به توپ بستن مجلس چنین بود : “ما دین نبی خواهیم مشروطه نمی خواهیم ، وا محمدا ، وا اسلاما، داد از غریبی دین ، مسلمانان مشروطه کفر است . مشروطه خواهان بابی هستند. این تدبیرات بابی ها است.”(۱۰)
شدت ضدیت با مشروطه شیخ فضل الله و متحدان روحانی اش را تا جایی کشاند که پس از عقب نشینی محمد علی شاه و در آستانه عروب استبداد صغیر نیز تسلیم نشدند و افزایش برخورد و کشتار معترضین را به پادشاه مخلوع قاجار توصیه می کردند. سرانجام عداوت و سرسختی شیخ فضل الله با مشروطیت ، ترجیح مشروعه بر سلطنت مشروطه و مشارکت احتمالی وی در قتل آزادی خواهان و مشروطه خواهان باعث شد تا سرش بر بالای دار رود.
آیت الله بهجت نقل می کند که پس از اعدام شیخ فضل الله فضای حوزه نجف به نفع مخالفان مشروطه تغییر جهت داد و دوباره درس و حوزه سید محمد کاظم طباطبایی یزدی رونق یافت و کلاس های درس آخوند خراسانی خلوت شد. وی همچنین خاطره ای نیز نقل می کند که پرده از میزان ضدیت شیخ فضل الله با مشروطه خواه ها بر می دارد. (۱۱): ” پس از مرگ شیخ فضل الله نوری، میرزای نائینی ورقه ای به امضای شیخ فضل الله پیش آخوند خراسانی می خواند که در آن نوشته شده بود: “بر کسانی که داخل مشروطه شده اند باید احکام مرتد فطری را جاری کرد.” آخوند پس از شنیدن این مطلب می گوید: “من وقتی خبر کشته شدن شیخ فضل الله را شنیدم متأثر شدم، ولی اکنون از تأثرم متأثرم!”
روایتی از محاکمه شیخ فضل الله نوری شایع است که وی در پاسخ یپرم خان ارمنی که از وی پرسیده بود تو بودی که مشروطه را حرام کردی ،گفته بود : ” بله من بودم ٬ و تا ابد الدّهر هم حرام خواهد بود. مؤسسین این مشروطه ٬ همه لامذهبینِ صرْف هستند و مردم را فریب داده اند. (۱۲)
در اصل فصل مشترک معتقدان به ناسازگاری اسلام و مشروطه چنین بود که اعتقاد داشتند جعل قانون در اسلام حرام است . قران تا ابد برای قانونگزاری کافی است. مساوات در مشروطه باعث برابری مسلمان و غیر مسلمان می شود و لذا خلاف اصول شرع است. آزادی و حریت نیز باعث گسترش افکار ضاله شده و پایه های شرع را متزلزل می سازد.
به باور آنان تشکیل مجلس و محدود شدن حوزه فرمانروایی سلطان عملا آلترناتیو و بدیلی برای مذهب ایجاد می کند و چه بسا مجلس شروع به دخالت در شرع و تعیین اصول دینی بر مبنای نظر اکثریت نماید.
شیخ ابوالحسن نجفی مرندی مشروطه را به دلیل پای بندی به حریت و مساوات این چنین رد می کند: (۱۳) ” اگر مقصودشان اجرای احکام الهی بود و فایده مشروطیت حفظ احکام اسلامیه بود، چرا خواستند اساس او را بر مساوات و حریت قرار دهند که هیچیک از
این دو اصل موذی خراب نماینده رکن قویم قانون الهی نیست زیرا قوام اسلام به عبودیت است نه به آزادی و بنای احکام به تفریق و جمع مختلفات است نه بر مساوات .لازمه مساوات آن است که فرقه ضاله مضله و طایفه امامیه یکسان باشند! ”
همچنین او وجود مذاهب مختلف ،کمی نیروهای نظامی و کثرت ایل ها و قومیت ها را عوامل عدم توفیق مشروطه در ایران بحساب می آورد. زیرا از نظر وی مشروطه با از دستور خارج کردن قران وتعالیم شرع انور زمینه را برای فعالیت ادیان مخالف شیعه فراهم می کند. از طرف دیگر با تضعیف اقتدار سلطان ، باعث تحریک روسای ایل ها به طغیان و سرکشی می شود. بدینترتیب وی نتیجه می گیرد که استقرار مشروطیت منجر به نابودی دین شیعه و به هم خوردن آرامش عمومی می گردد. (۱۳)
برخی دیگر نیز تبعیت از رای جمع و الزام آور بودن اصولی که ارتباط با احکام الهی ندارد را به لحاظ شرعی جایز نمی دانستند.
اما یکی از جامع ترین دلایل مخالفت با مشروطه از پایگاه دین اسلام در کتاب کشف المراد محمد حسین ابن علی اکبر تبریزی آمده است که به نوعی می توان آن را مانیفست مشروعه خواهان قلمداد کرد. چکیده دلایل مخالفت وی با مشروطه در موارد زیر است : (۱۴)
۱- اخذ مالیات که توسط مجلس به تصویب رسیده مبنایی جز ظلم ندارد.
۲- افزودن تفاوت عمل به اصل مالیات و اخذ آن خلاف شرع و ظلم است
۳- گرفتن گمرک، خلاف شرع و حرام است.
۴-موقوف داشتن تیول ، تسعیر جنس و تخفیف خلاف شرع و ظلم است
۵-در موضوعات عرفیه که عبارت از صغرویه باشد، تقلید جایز نیست، بنابراین در اطاعت از مشروطه نباید به حکم مراجع نجف اعتنا کرد.
۶- وجود قوای مقننه و مجریه در مملکت اسلامی حرام و خلاف شریعت است
۷-مشروطه از اول وضع سلطنت گرفته تا آخر قوانین و جزئیات خلاف شرع و ظلم است.
۸-نرخ گذاری بر روی اجناس ، پول چراغ، و تنظیف از مردم گرفتن که حکم مجلس است حرام و خلاف شرع دنیوی است.
۹-سرشماری آدم و حیوان و اینکه حکما باید پنیر سیری یه شاهی و ذغال منی یک هزار و برنج سه قران فروخته شود، خلاف شرع است.
سنخ شناسی روحانیت در نهضت مشروطه
اگرانگیزه ها ، مقاصد وخصوصیات شخصیتی علماء فعال در نهضت مشروطه مورد بررسی قرار گیرد سه سنخ متمایز به صورت کلی قابل تشخیص است:
۱- مشروعه خواهان
این سنخ که شیخ فضل الله نوری بهترین نماد آن است. نماینده طیف تجدد ستیز مشروعه خواهان است که هم از زاویه پاسداری از شرع و سنت و هم به دلیل مقاصد قدرت طلبانه و حفظ زعامت مذهبی به مخالفت با مشروطه پرداختند. آنها تلاش می کردند تا با تاکید بر مشروعه خواهی مدل و سامان سیاسی و حقوقی را شکل دهند که مبانی اسلام ناب تعیین کننده سیاست های کشورباشد و همچنین روحانیت امتیازات خاص در شئونات قضاوت ، آموزش و مسائل حقوقی داشته باشند واز مواهب قدرت بهره مند گردند. در این میان شیخ فضل الله توجه ویژه ای به موقعیت و شکوه و جلال برای خود نیز داشت. در اصل ترکیبی از منفعت طلبی و محافظه کاری دینی سمت گیری این دسته از روحانیت به مشروطه را شکل می داد.
۲- مشروطه خواهان موقعیت خواه
کارنامه عملکرد سید عبدالله بهبهانی سنخی دیگر از روحانیون مدافع مشروطه را بازتاب می دهد که در عین اعتقاد به مشروطه ولی عنایتی ویژه به کسب قدرت و مکنت داشتند. به عبارت دیگر رقابت بر سر قدرت با دربار قاجار آنها را به تقابل کشاند تا پیروزی مشروطه بستری برای قدرت یافتن آنها و اعمال نفوذ در مناصب حکومتی گردد.
سید عبدالله بهبهانی در دوره ناصر الدین شاه آرزوی زعامت دینی پایتخت را داشت ولی بی اعتنایی ناصرالدین شاه وی را به ستیز با حکومت مطلقه قاجار متمایل ساخت. موارد بسیاری از دخالت های وی پس از مشروطه و سفارش برای گماردن افراد خاص و نزدیکان به مقام های حکومتی وجود دارد. همچنین او خواهان امتیازات ویژه بود.
این رفتار معرف بخشی از روحانیت بود که در پی عقب راندن نهاد سلطنت در پی بسط و گسترش قدرت و نفوذ خود بودند. البته آنها هدف حکومت انحصاری روحانیون و یا حکومت دینی فقه سالار را دنبال نمی کردند فقط منزلت ویژه و موقعیت برتر را می خواستند. این خصیصه فقط در برخی از روحانیت مشروطه خواه وجود نداشت بلکه انگیزه اصلی برخی از مکلا ها نیز نشستن بر خوان قدرت بود. این افراد به همراه بخشی از رجال تغییر چهره داده دربار قاجار و فرصت طلب ها نقش مهمی در انحراف مشروطه ایفا کردند. سرانجام مشی سید عبدالله بهبهانی حساسیت آفرین شد و در اقدامی غیر قابل قبول ترور گشت.
۳- مشروطه خواهان ارزشمدار
چهره شاخص این دسته از روحانیون آخوند خراسانی و سید محمد حسین طباطبایی هستند. هدف آنها از مبارزات بسط عدالت و کاهش درد و رنج مردم بود. آنها انتظار شخصی و گروهی از مشروطه نداشتند. آخوند خراسانی پیشنهاد در دست گرفتن حکومت را رد کرد و طباطایی نیز پس از پیروزی مشروطه سهمی برای خود طلب ننمود. او از عناوین دولتی کناره گرفت و برای دفاع از آزادیخواهی و آگاه کردن مردم از ستم و اجحافی که در حق آنان اعمال می شد بر ضرورت مشروطه تاکید می کرد و حتی تا جایی پیش رفت که موضوع حکومت جمهوری را نیز مطرح ساخت . او همیشه مطالبه حکومت ملی و اجرای قانون و عدالت را جزء وظایف خود می دانست. او در عین حال یک روحانی نو اندیش بود و مدرسه‌ اسلامیه را که بشیوه جدید تدریس می گردید ، تأسیس کرد و بیانات سودمندی در فوائد دانش و لزوم توسعه مدارس جدید ایراد می نمود.
شجاعت و پایداری وی در استقرار حکومت ملی و عدالت باعث شد که محمد علی شاه در استبداد صغیر قصد جان او کرد ولی از بیم واکنش مردم وی را به مشهد تبعید نمود. او آنقدر بر نو سازی تاکید داشت که نگران تبعات آن در تضعیف نهاد روحانیت نبود و دغدغه کاسته شدن از حوزه اعمال نفوذ این قشر قدیمی در جامعه را نداشت.
تقابل تئوری ها و نظریات مذهبی
در دوران نهضت مشروطه هر دو طیف روحانیت به دنبال حکومت دینی و در دست گرفتن تصدی حکومت نبودند. همه آنها بر خلاف تئوری ولایت فقیه متفق القول بودند که تشکیل حکومت اسلامی باید تا ظهور امام زمان به تعلیق در بیاید و تنها معصوم است که صلاحیت دارد زمام حکومت مطلقه را در دست بگیرد.
مشروعه خواهان به نظام دوگانه پیش از مشروطه باور داشتند که حاکمیت را به ولایت سیاسی و ولایت دینی تقسیم می نمود. ولایت سیاسی که تنظیم کننده امور معیشتی بود می بایست در اختیار سلطان باشد. اما ولایت دینی و ارائه خدمات حقوقی ،آموزشی ، قضائی و تقنینی از آن روحانیت بود. بدینترتیب آنها خواهان تداوم این انقسام قدرت بودند.
اما مشروطه خواهان همین پایه دو گانه را پذیرفتند ولی با محدود کردن سلطان ، اراده جمهور مردم را تعیین کننده قدرت سیاسی قرار دادند.به باور پاره ای از علماء مدافع مشروطه ، مدیریت امور مادی از یک فرد غیر معصوم به تنهایی بر نمی آید و اصولا سپردن همه کار ها به یک نفر باعث حسادت و رقابت شده و کشور را دستخوش نا امنی می کند لذا بهتر است از باب مصلحت امور مادی را به جمعی از منتخبان مردم سپرد تا با خرد جمعی به مدیریت جامعه بپردازند.
برخی با استفاده از کلام و علوم نقلی به شبیه سازی تاریخی دست زدند که حکومت پیامبر و خلفای راشدین نیز مشروطه بوده است و آنها در امور مادی بر اساس مشاوره و رجوع به اهل خبره حکومت می کرده اند. عده ای چون میرزا حسین تهرانی مدعی شد که مشروطه نامش جدید است ولی مفهومی قدیمی است که در قران به آن سفارش شده است.
میرزا حسین نائینی بر مبنای اصول فقهی به نظریه پردازی مذهبی پرداخت. وی نیابت عامه مجتهد جامع الشرایط در امور حسبیه و نظم دادن به ممالک اسلامی و حفظ دین را پایه قرار داد و بدون اینکه وارد بحث شود که این نیابت نا محدود و یا محدود است ، امور فوق را جزو شئون وظایف فقیه صاحب صلاحیت دانست ولذا تحدید استبداد و استقرار مشروطیت را مصداق اعمال نیابت امام زمان در عصر حاضر معرفی کرد. وی از قاعده امر به معروف و نهی از منکر استفاده نمود و نتیجه گرفت که اگر امکان ممانعت از کل اعمال منفی یک نفر وجود ندارد ،این امر دلیل نمی شود که در خصوص منع بخشی از منکرات نکوشید. وی همچنین وجوب تحدید تصرفات عدوانی اشخاص در حد امکان توسط فقیه را نیز به میان آورد و در نهایت استدلال کرد که مشروطه می تواند جلوی برخی از اعمال منفی شاه را بگیرد و مضرات استبداد را کم کند. در واقع وی از باب مقدور نبودن حذف کامل سلطنت ، از حکومت مشروطه سلطنتی دفاع می نماید. حتی پاره ای از نظرات وی نشان می دهد که او روی خوشی نسبت به ولایت فقیه و آرزوی تحقق حکومت عدل اسلامی داشته است. او در بحبوحه اختلافات مدافعان و مخالفان مشروطه نامه ای به آخوند خراسانی می نویسد و از وی می خواهد برای حل مشکلات به عنوان زعیم جهان تشیع و مجتهد طراز اول از تایید حکومت مشروطه دست بردارد و در عوض حکومت اسلامی تشکیل دهد تا متدینین وحدت یابند وهم قوانین بر زمین مانده شرع اجرا شده و حکومت دینی در شکل مطلوب و مورد تاکیدش توسط علماء تحقق یابد.
اما آخوند خراسانی پیشنهاد وی را رد می کند. اهم دلایل وی عبارتند از : (۱۵)
• اگر چه تشکیل حکومت مبتنی بر علائق دینی شیعه کمال مطلوب است ولی این کار باعث تحریک مذاهب دیگر می شود تا حکومت هایی با تعصبات ضد شیعی مستقر سازند که در مجموع به ضرر شیعیان خواهد شد.
• حضور در حکومت باعث دلبستگی شده ودلبستگی نیز مانع دیدن و یا اعتراف به خطا ها و اشتباهات می شود. از این رو روحانیت خصلت نقادی و اعتراض خود را بمثابه منبع اصلی محبوبیت ، از دست می دهد.
• از دید وی فساد در ذات حکومت وجود دارد لذا روحانیت وقتی بیرون است با نظارت و مراقبت بر کار حکومت بهتر می تواند در کاهش فساد موثر باشد. ولی حضور مستقیم در قدرت باعث در هم آمیزی با فساد می شود و روحانیت دیگر نمی تواند با فساد حاکم مبارزه نماید.
• روحانیت نیاز دارد تا ابتدا خود را اصلاح و تهذیب کند تا بتواند از عهده نظارت بر بیاید و گرنه ناتوانی در حل مشکلات باعث روی گردانی مردم از حکومت دینی شده و انهدام این حکومت اصل بقای مذهب و دیانت را به خطر می اندازد.
• هیچ قدرتی دوام ابدی ندارد و لاجرم به زوال می گراید. هزینه سقوط حکومت به دین اسلام ضربه می زند.
• سیاست به معنای اداره مملکت یک فن است و روحانیت چنین فنی را ندارد. نتیجه حضور آنها در عرصه حکمرانی ، پریشان شدن مملکت است و به حدیثی از پیامبر استناد می کند که عالم بی عمل فسادش از اصلاحش بیشتر است. بنابراین صاحب کتاب الکفایه صرف متدین بودن ، نیکوکاری و تسلط بر فقه جعفری را برای حکمرانی کافی نمی داند و بر عکس بر ضرورت داشتن تخصص ، مهارت و تجربه در امر حکمرانی تاکید می کند.
بدینترتیب شیخ با رد پیشنهاد تشکیل حکومت اسلامی ، حکومت فرا دینی مشروطه را مدل مناسب حکمرانی در دوره غیبت بشمار می آورد. وی شان نظارت را به جای تصدی گری حکومت برای فقیه پیشنهاد می کند.
به هر حال بررسی بحث ها و مجادلاتی که بین روحانیت وجود داشته است هنوز مجال تحقیق و بررسی بیشتر و جامع تری را می طلبد. پسامد این تحقیق کمکی ارزنده برای تسهیل مسیر گذار به دموکراسی است . همچنین در رفع مانع فقه سالاری و یا الزام تطبیق قوانین با موازین شرع، از پیش پای جدایی نهادی دین و دولت موثر خواهد بود. شناسایی معضلات کنونی جامعه و تفاوت ها و شباهت های نظام سیاسی مبتنی بر ولایت فقیه با اندیشه های سیاسی شیعه مطرح در دوران نهضت مشروطه دیگر دستاورد مثبت این پژوهش تاریخی است.
منابع :
۱- احمد کسروی تاریخ ۱۸ ساله آذربایجان
۲- تاریخ بیداری ایرانیان
۳- رسائل مشروطیت ، دکتر غلامحسین زرگری نژاد ، ص ۵۵۷
۴- رسائل مشروطیت ، دکتر غلامحسین زرگری نژاد ،ص ۶۶۳
۵- تاریخ بیداری ایرانیان ، بخش اول ، ص ۳۲۲
۶- تاریخ انقلاب ایران، میرزا نصر الله خان ؛ مستوفی تفرشی ، جلد اول ، ص ۲۶
۷- رسائل مشروطیت ، دکتر غلامحسین زرگری نژاد ، ص ۱۵
۸- ایدئولوژی نهضت مشروطیت ، فریدون آدمیت ، ص ۲۵۹
۹- ریحانه الادب ، محمد علی مدرس تبریزی
۱۰- وقایع اتفاقیه در روزگار ، جلد اول ، ص ۱۴۶
۱۱- زمزم عرفان ، محمدی نیک ری شهری ، ص ۳۴۴
۱۲- جرعه ای از اقیانوس ، رمضان قلی زاده ، ص ۲۴۴
۱۳- تذکره الغافل ، شیخ شیخ ابوالحسن نجفی مرندی
۱۴- رسائل مشروطیت ، دکتر غلامحسین زرگری نژاد ، ص ۲۸
۱۵- دیدگاه های سیاسی آخوند خراسانی و شاگردانش ، اکبر ثبوت ، فصل اول
۱۶- رسائل مشروطیت ، دکتر غلامحسین زرگری نژاد ، ص ۴۸۵

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای مجادلات و کشمکش های روحانیت در عصر مشروطه بسته هستند

جایگاه راهبرد انتخابات محور در جنبش سبز

با گذشت بیش از دو سال هنوز بحث پیرامون منشا و محور اصلی جنبش سبز جریان دارد. گمانه های مختلفی برای بیان ویژگی اصلی خیزش اجتماعی مردم ایران در خرداد ۱۳۸۸ مطرح شده است. در این نوشتار ابتدا سعی می شود دیدگاهی که معتقد است پیام اصلی جنبش سبز تاکید بر کمپین انتخابات آزاد بمثابه یک استراتژی مناسب برای گذار به دموکراسی بود ، نقد گردد سپس تفسیر نویسنده این یادداشت از عنصر اصلی شکل دهنده جنبش سبز تشریح می گردد.
مدافعان کمپین انتخابات آزاد استدلال می کنند انتخابات آزاد تداوم منطقی شعار”رای من کو ” به عنوان شناسنامه جنبش سبز است. اما این ادعا در گام نخست به بن بست می رسد و ناتوانی آن از تبیین ماجرا آشکار می گردد. رای من کو ناظر به سرقت رای و اعتراض به تقلب بود. در اصل در آن مقطع زمانی ویژگی آزادی انتخابات محل منازعه نبود بلکه عدم سلامت و دست کاری در نتایج انتخابات شعله های نا رضایتی را فروزان کرد. شرکت کنندگان در انتخابات پیشاپیش یا آن را آزاد تلقی کرده بودند و یا به دلایل مصلحت آمیز و تاکتیکی از ایراد فقدان آزادی در انتخابات چشم پوشی کرده و به آزادی نسبی رضایت دادند. کسانی که ویژگی های انتخابات واقعی و درست را تنها به پیش شرط آزادی تقلیل می دهند ، باید پاسخ دهند که آیا انتخابات ریاست جمهوری دهم را آزاد می دانند یا نه ؟ اگر پاسخ مثبت است آنگاه سئوال جدی دیگری مطرح می شود که وقتی امکان برگزاری انتخابات های آزاد و یا نسبتا آزاد در ساختار انتخاباتی جمهوری اسلامی وجود دارد ، پس کمپین فوق به دنبال چه چیزی است ؟ و چرا خود را در راهبرد اصلاحات انتخابات محور ادغام نمی کند و اساسا وجه تمایز آن با دیدگاه انتخاباتی اصلاح طلبان چیست؟ اما اگر انتخابات فوق را آزاد نمی داند ، منطق حکم می کند که از انتساب شعار رای من کجاست به استراتژی انتخابات آزاد بپرهیزد.
ممکن است در پاسخ گفته شود که انتخابات آزاد وجه اختصار کلیت شرایط و مولفه های یک انتخابات صحیح و از جمله عدم تقلب است. این استدلال نیز مخدوش به نظر می رسد. زیرا اولا باید این محتوا به نوعی در اسم کمپین گنجانده شود . ثانیا راهبرد انتخاباتی جنبش سبز تا پیش از انتخابات استفاده از ظرفیت های ساختار انتخاباتی موجود بود و ایرادی در آن برای مشارکت نمی دید ولی قائلان به استراتژی انتخابات آزاد چنین نمی پنداشتند و نظر مساعدی به شرکت در انتخابات نداشتند. اما رادیکال تر شدن حرکت اعتراضی مردم در تداوم منطقی حرکت و گسترش یافتن اعتراضات خیابانی مجال تسری حرکت به مطالبه انتخابات آزاد را ستاند. واکنش خشونت آمیز و محکم حکومت اراده و تمایل نیروهای معترض را از ایده های انتخاباتی دور کرد و آنها دریافتند که مسیر تغییرات با قدم های محکم آنها بر سنگفرش خیابان ها و آزاد کردن فضای عمومی از سلطه نیروهای حکومتی می گذرد نه از صندوق های رای. طبیعی است در چنین فضایی استراتژی انتخابات آزاد که تکیه گاه اصلی اش بر راهبرد های انتخاباتی است ، مورد توجه قرار نمی گیرد.
در اینجا خطای دید کسانی که می پندارند فاز نخست انتخاباتی جنبش سبز شرط لازم وکلیدی آن و اساسا هر جنبش سیاسی موفق در ایران است ، آشکار می شود. ریختن مردم به خیابان ها و جایگزین شدن “دست ها” با “پا ها” منجر به گسست این جنبش از دیدگاه انتخابات محور شد. در اصل شکست راهبردی که تحقق مطالبات را از طریق مشارکت در انتخابات ممکن می دید ، منجر به اوح گیری جنبش سبز و نمود خیابانی آن شد. انتخابات بستر بروز جنبش سبز بود نه پبش نیاز لازم و علت علت وجودی آن . به عنوان مثال نقطه عزیمت جنبش مدنی سیاهان در آمریکا امتناع رزا پارک از نشستن در قسمت مربوط به سیاهان در اتوبوس بود. حال بر مبنای این استدلال فعالان حقوق مدنی سیاه امریکا باید کنش های بعدی شان را در اتوبوس انجام می دادند و یا هر جنبش اجتماعی بعدی در آمریکا نیز باید از مسیر نافرمانی در اتوبوس بگذرد! این حوادث جرقه ساز و آغاز گر هستند و رابطه علی – معلولی و معنا دار با شکل گیری حرکت و اوج گیری آن ندارند. شکوفایی جنبش سبز ارتباطی با انتخابات نداشت ،بلکه بر عکس نا امیدی از ساختار انتخاباتی موجود ، معترضین را به سمت جنبش اجتماعی سوق داد . فاز اعتراضات خیابانی گسست از فاز انتخاباتی بود نه تداوم و پیوستگی آن. در اصل بار دیگر و در سطحی فراگیر تر آشکار شد که ساختار انتخاباتی موجود فاقد حدااقل های لازم برای بستر سازی تحقق مطالبات ملت است. جابجا کردن برنده و بازنده انتخابات نشان داد که حاکمیت به هیچ محدودیتی برای دستیابی به خروجی مورد نظر خود در انتخابات مهندسی شده قائل نیست . رهبری در انتخابات ۸۸ حتی با صرف هزینه گزاف این پیام را به جامعه و هم به نیروهای حاشیه ای و فرو دست حاکمیت داد که دیگر نمی توانند در سودای تغییر مسیر رسمی نظام سیاسی از طریق صندوق های رای باشند.
از این رو است که تمایل به شرکت و برخورد مثبت با انتخابات پس از تجربه جنبش سبز حتی در بین قشر های میانه رو و محافظه کار اصلاح طلبان نیز پایین است .
اگر انتخابات آزاد وجه سمبلیک رویکرد ساختار شکنانه برای دستیابی به انتخابات آزاد باشد ،چنین رویکردی در هیچکدام از مراحل جنبش سبز وجه غالب نداشته است. ممکن است عده ای از این منظر دل در گرو جنبش سبز داشته اند ولی نمی توان بر این اساس ارتباط و تناظری منطقی بین جنبش سبز و انتخابات آزاد برقرار کرد.
ضمن اینکه این تفسیر از انتخابات آزاد در جایگاه استراتژی گذار به دموکراسی نیز با چالش هایی جدی مواجه است. نخست خصلت تقلیل انگارانه آن است که دموکراسی را مساوی انتخابات می انگارد. ابعاد دموکراسی بسیار فراتر از انتخابات آزاد و تمامی پیش نیاز ها وشروط لازم آن بر مبنای قوانین و اسناد بین المللی است. انتخابات آزاد ، موثر ، رقابتی ، عادلانه ، سالم و غیر متقلبانه بستر مهم شکل گیری دموکراسی است ولی تمامیت آن نیست. در تلقی ها و نظریه پردازی های جدید مردم سالاری سویه های متعددی دارد. عمده کردن انتخابات در دموکراسی محصول نگرش ژاکوبنی است که دموکراسی را با حکومت اکثریت یکسان می پنداشت. در عصر کنونی حفظ تکثرگرایی سیاسی ،رعایت حقوق اقلیت در کنار حکمرانی موقت و مشروط اکثریت ، بی طرفی ایدئولوژیک ، نهاد سازی ، تاکید بر کیفیت دموکراسی از طریق افزایش رای های آگاهانه وکاهش نابرابری شاکله معرفتی و سیاسی دموکراسی را تعین می بخشند.
دیگر نقیصه تفسیر ساختار شکنانه از انتخابات آزاد سکوت در خصوص دوران گذار و معطل گذاشتن میانجیگری است. اگر کمپین انتخابات آزاد یک عمل انتخاباتی نیست و قرار است از طریق همسو کردن فعالیت های پراکنده انتخابات آزاد را با نفی ساختار انتخابات موجود خلق کند و در واقع با استفاه از انتخابات آزاد می خواهد چشم انداز آینده را ترسیم نماید. باید گفت چشم انداز آینده از منظر شکل گیری دموکراسی را به صورت ناقص و نا رسا توصیف می کند . همچنین توضیح نمی دهد که چگونه باید از وضع موجود به نقطه مطلوب رسید؟ قوت یک استراتژی سیاسی توانایی ان برای روشن کردن راه وغلبه بر موانع موجود است. بدون مشخص کردن میانجی بین حال و آینده نمی توان حرکتی سیاسی را سامان داد.
اگر ساختار موجود باید تغییر یابد و در اصل انتخابات درست نیازمند کنار گذاشتن ساز و کار های شبه انتخباتی حاکم و خلق ساختار انتخاباتی درست جدید است ،پس در استراتژی این موضوع را باید با صراحت وشفافیت بیان داشت . از زاویه ساختار شکنی راهکار هایی مانند رفراندوم ، انقلاب آرام ، نا فرمانی مدنی و تغییر قانون اساسی تناسب بیشتری ببرای استراتژی گذار به دموکراسی را دارند.
اما وجه اصلی جنبش سبز چه بود و چه عوامل باعث بروز و ظهور آن شد ؟ برای پاسخ به این سئوال باید این جنبش را به دو مرحله قبل و بعد از انتخابات تقسیم کرد زیرا جنس و نوع این دو فاز از یک سنخ نیستند و در مجموع نوعی انفصال و گسست را نشان می دهند البته در عین حال به لحاظ تداوم محوریت رهبران سمبلیک درجاتی از پیوستگی نیز در آن دیده می شود.
در پیش از انتخابات احیای اصلاحات و بازگشت به ایده اصلاحات انتخابات محور مبنای حرکت جنبش سبز بود . در اصل این فاز را نمی توان به معنای فنی ودقیق کلمه جنبش اطلاق کرد. چون هدف فعالیت در چارچوب نهاد های موجود و پیشبرد اهداف از طریف استفاده از ظرفیت های قانونی بود. اما در فاز دوم نگرش های متفاوت و متعارضی منجر به ظهور جنبش اجتماعی شد. این عوامل نا همگون به صورتی دفعتا ، خودجوش و ناگهانی و بدون طرح و اندیشه قبلی دینامیسمی را پدید آوردند که تا چند ماه بزرگترین چالش را برای نظام سیاسی خلق کرد.
اعلام نتایج انتخابات شوک سنگینی را به بخشی از رای دهندگان وارد ساخت که گمان می کردند که مشارکت بالا در انتخابات ، کاندیدای اصلاح طلب را روانه ساختمان ریاست جمهوری می نماید. اما انحراف فرایند شمارش و اعلام آراء از روند طبیعی و اعمال تقلب فاحش باعث غلیان و انفجار خشم در بین کسانی شد که از منظر تغییر وضع موجود به صندوق های رای روی آورده بودند. بنابراین شماری از جمعیت به دلیل عصبانیت از جابجایی برنده انتخابات به خیابان ها آمدند تا هم غیض خود را فرو بنشانند و هم با اعمال فشار زمینه ابطال انتخابات را فراهم سازند. حضور خیابانی باعث تحریک وانگیزه بخشی به طیف دیگری شد که از قبل مترصد بهره جستن از فضا برای رویکرد های سیاسی رادیکال بودند. نیروهایی که معتقد به تغییر نظام سیاسی هستند همیشه در انتظار مساعد شدن فضا برای تحرک اجتماعی هستند. الحاق نا خواسته و خاموش این دو نیرو ستون فقرات جنبش سبز در فاز اعتراضات خیابانی را تشکیل داد. حضور ملیونی تظاهر کنندگان این تصور را برای مخالفان ساختار شکن پیش آورد که لحظه موعود نزدیک است و تداوم و گسترش اعتراضات می تواند شمارش معکوس برای فروپاشی نظام سیاسی را رقم بزند. همپوشانی در مخالفت با وضع موجود همکاری های محدودی بین طیف های ناهمگون را پدید آورد. ولی تعارضات و اختلافات نیز از هم گسیختگی و عدم انسجامی را دامن زد که در نهایت در فروکش کردن امواج جنبش موثر بود.
بنابراین جنبش سبز پس از انتخابات ۱۳۸۸ یک انفجار اجتماعی و اتصال خطوط مختلف و نا همگون در اعتراض به وضع موجود بود. این تکثر و تنوع که هیچگاه جنبه موثر به خود نگرفت تا مدت زمانی با خلق هیجان ، جنبش را زنده نگاه داشت. بی نظمی و نبود ساختار کنترل بخش منجر به آزاد شدن نیروی زیادی شد. منتها ماهیت غیر سازمان یافته ، غیر توافقی و خود جوش این همکاری بدون طرح و برنامه نتوانست دینامیسم جنبش را حفظ کند
. البته ورود جنبش سبز به رکود محصول دلایل مختلف و متعددی است. در این مطلب فقط نقش عدم تجانس نیروها در پویایی ودینامیسم جنبش مورد بررسی قرار گرفت که تاثیر متضادی داشت. در مراحل اولیه نقش خیلی مثبتی داشت و با ایجاد انرژی توان اجتماعی جنبش را ارتقاء داد اما در ادامه به دلیل اصطکاک و عدم هم افزایی اثر بازدارنده و منفی بجای گذاشت.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای جایگاه راهبرد انتخابات محور در جنبش سبز بسته هستند

دموکراسی ، حق تعیین سرنوشت و تجزیه طلبی

مشاهده آنچه که در استان های کردستان ، آذربایجان ، سیستان و بلوچستان و خوزستان در جریان است نشان می دهد که بحران رابطه حکومت مرکزی با استان های قومیت نشین رو به وخامت است. در این میان سیاست های غلط حاکمیت وبخصوص استفاده از روش های نظامی و پلیسی در مدیریت مناطق مرزی بیشترین نقش را دارد. رواج تبعیض ،اعمال سرکوب ، ممانعت از اعطاء آزادی های سیاسی ، انسداد در فضای آزاد رسانه ای و اخلال در روند بروز و انجام فعالیت های هویت طلبانه ، شکاف مرکز و پیرامون را به شکلی روز افزون گسترش می دهد و همچنین گفتمان تجزیه طلبی و واگرایی را در بین فعالان هویت طلب قومیتی تقویت می سازد.
البته حکومت در برابر مناطقی که اکثریت آنها فارس نشین هستند نیز از پارادایم جباریت سیاسی استفاده می کند و از این منظر تفاوتی بین تهران ،شیراز ، اصفهان ، مهاباد ، زاهدان ، سنندج ، تبریز ، اهواز و آبادان نیست. ولی فشار و محرومیت در استان های مرزی کشور بیشتر است و همچنین دست حکومت برای برخورد و اقدامات تنبیهی نیز باز تر است. مشکلات قومیتی که برخی از فعالان آن را ملیتی می نامند و رنج مضاعفی که می کشند یک واقعیت است. این وافعیت را نمی توان منکر شد و یا آن را به اراده گروه هایی اندک در آن مناطق و یا توطئه کشور های خارجی فروکاست. ده ها سال مبارزه مستمر ، هزاران جان باخته و زندگی های تباه شده بسیار گواه این واقعیت تلخ هستند. بنابراین راه حل مشکلات استان های قومیت نشین ضمن اینکه همپوشانی زیادی با حل مشکلات کل کشور دارد اما جنبه های خاص و متمایزی را نیز در بر می گیرد.
البته سمت و سوی مطالبات در همه مناطق یکسان نیست و تنوعاتی دارد. مطالبات در استان های خوزستان و بلوچستان بیشتر صبغه اقتصادی دارند. وجه سیاسی خواسته ها در کردستان پر رنگ تراست . ولی در آذربایجان غلظت فرهنگی – هویتی بیشتری در بیان درخواست ها مشاهده می گردد .
مشکل بحران قومیتی یک طرفه نیست بلکه در کنار سیاست های غلط و ظالمانه حکومت ، رویکرد برخی از فعالان قومی نیز مشکلات را تشدید می کند. اگر چه وزن این دو عامل برابر نیست و در حل معضلات ، توجه بیشتر را باید به اصلاح و تغییر سیاست های دولتی معطوف کرد ،ولی در عین حال نمی توان چشم بر روی برخی خطا ها و نارسایی های طرف دیگر نیز بست.مشکلات دوطرفه است به عبارت دیگر حصول آرامش ، رفاه ، آزادی و عدالت در استان های قومیت نشین محتاج در نظر گرفتن کل مشکلات و برخورد جامع است. نخست باید فضای سوء ظن بین فعالان مرکزی و قومیتی برطرف شود . این امر از راه گفتگوی منطقی و محترمانه و احتراز طرفین از اتهام زنی می گذرد.
در این میان رویکرد برخی از فعالان هویت طلب قومیتی و بخصوص فعالان کرد مشکل زا است. آنها برخورد سرکوب گرایانه و سلطه آمیز را به تمامی نیروهای سیاسی و اجتماعی مرکز نشین و یا فارس تعمیم می دهند . این برخورد مطلق انگارانه با استفاده از ادبیات احساسی انگاره غلطی را ترویج می کند که تمامی نیرو ها خواهان قلع و قمع آزادی ها و تضییع حقوق مردم غیر فارس هستند.! ناسیونالیسم کرد ، ترک و عرب را در تقابل با ناسیونالیسم ایرانی تعریف می کنند. از دید آنان هر کس مخالف تجزیه طلبی است به دموکراسی و حق تعیین سرنوشت اعتقاد ندارد و دستش در دست فاشیست های حکومتی است.! برای آنان مخالفت ها و موضع های منفی بخش مهمی از جامعه سیاسی مرکز گرای ایران بر علیه بیداد و ستم دولتی مهم نیست. بلکه با انکار این واقعیت می کوشند تا علت محرومیت ها در نقاط مرزی را ” ستم ملی ” بنامند که تمامی مردم فارس در ان مشارکت دارند !
البته اهمال ، سکوت ، دیدگاه های غلط ، نادیده گرفتن وجود مطالبات قومیتی و کم کاری جمعی از مرکز نشینان و بخصوص گروه های سیاسی در سوق دادن پاره ای از آنها به این سمت گیری افراطی و حقیقت ستیز نقش مهمی دارد. اما نوع برخورد فوق مستقل از این عامل بر مشکلات می افزاید و فضا را دو قطبی می کند.
در گفتمان سازی و گفتگو باید با عبور از جزم ها خود محوری کنار گذاشته شده و حرف های طرف مقابل شنیده شود . دغدغه های طرفین باید مورد توجه قرار گیرد .همچنین دریافت اطلاعات محدود به کانال های خاص نشود.
در بین فعالان قومیتی نگرش های متفاوتی وجود دارد برخی از تمرکز زدایی و روابط برابر در چارچوب نظام سیاسی یکپارچه دفاع می کنند. پاره ای نظام فدرال را توصیه می کنند و عده ای نیز دل در گرو تجزیه دارند. دسته بندی علائق فوق فقط بر بستر مواضع نظری گروه ها عینیت پیدا نمی کند بلکه بررسی عملکرد آنها و میزان تطابق حرف و عمل و همچنین پسامد منطقی استراتژی ها و تاکتیک ها تعیین می کند که کدام گرایش در کردستان ، خوزستان ، بلوچستان و آذربایجان مدافع تجزیه هست یا نیست. آیا از اساس و به شکل استراتژیک به حفظ پیوند با ایران باور دارد یا فعلا مصلحت نمی بیند تقاضا برای جدایی را مطرح سازد. بنابراین صرف ادعای ظاهری برای اعتماد سازی کفایت نمی کند. البته در حوصله این مطلب نیست که رجحان و مزیت نگرش حقوق مدنی – سیاسی برابر در ایران بر گفتمان تجزیه – الحاق ، در حل مشکلات قومیتی شرح داده شود. لذا در این مطلب ناگزیر به نقد مباحثی که در بین فعالان هویت طلب قومیتی جاری است ، می پردازم.
مطالبه برای تجزیه یک حق است. اما مخالفت با آن نیز یک حق است. همچنین وجود حق لزوما برخورداری از آن را توجیه نمی سازد. ممکن است مضار استفاده از حقی از منافع آن بیشتر باشد. در خصوص بحران قومیتی راه حل های مختلف وجود دارد. پرداختن به هر کدام از آنها به شرط رعایت قواعد بازی حق کوشندگان سیاسی است . اما طرح گزینه های ایران یکپارچه که قومیت های گوناگون در آن مشارکت برابر داشته باشند ، خود مختاری و یا جدایی هیچکدام به خودی خود دارای فضیلت و یا ارزش نیستند. توانایی هر کدام در حل منطقی مشکل و جذب نظر مردم مزیت آنها را روشن می سازد. در عین حال این گزینه ها رقیب و آلترناتیو هم هستند. طرح درست مسائل قومیتی نیازمند سامان دهی و شفاف سازی فضای سیاسی است. تا هر جریان به صراحت برنامه و راهبرد خودش ر اتشریح کند. دفاع از هر کدام از این گزینه ها منجر به ورود یا خروج کسی از دروازه دموکراسی و حقوق مدنی نمی شود. به عنوان مثال در نظریه پردازی پیرامون دموکراسی مخالفت با تجزیه طلبی و تقاضا برای مرزبندی به معنای ضدیت با دموکراسی د رنظر گرفته نمی شود. آن چیزی با دموکراسی تعارض دارد که هرکدام از این راهبرد ها از نقش آفرینی در فضای سیاسی محروم شوند و یا به جای حاکم شدن نظر اکثریت مردم به عنوان مبنای تصمیم گیری و داوری نهایی، زبان زور ، خشونت و تکفیر جایگزین گردد.
اما افراد حق دارند خواستار روشن شدن مرز ها و واقعیت مسائل شوند. اگر یک گروه سیاسی سودای تجزیه دارد ، این مساله را باید شفاف بگوید . پنهان کردن خود زیر پوشش فعالیت های حقوق بشری و یا دموکراسی خواهی و استیفای حقوق قومیت ها عملی غیر اخلاقی و نا موجه است. مردم باید درک درستی از رویداد ها برای قضاوت داشته باشند. نه دفاع از تجزیه طلبی و نه مخالفت با آن فی نفسه دلیلی بر دموکرات بودن نیست. بلکه چگونگی مواجه با مسئله تعیین می کند عیار دموکراسی مدعیان چقدر است. کسانی که مدافعان راه سوم در کردستان، خوزستان ، بلوچستان و آذربایجان را به همسویی با حکومت متهم می کنند و همچنین افرادی که تجزیه طلبی را یک کفر سیاسی بشمار می آورند هر دو از موازین دموکراسی فاصله می گیرند.
حق تعیین سرنوشت یعنی مردم یک منطقه در جایگاه داور و عامل فیصله بخش قرار بگیرند. حال این مردم بالقوه هم می توانند تجزیه را انتخاب کنند و هم می توانند تداوم پیوند تاریخی و فرهنگی را برگزینند.
به عبارت دیگر تجزیه سرنوشت محتوم پذیرش حق تعیین سرنوشت برای مردم غیر فارس نیست.همچنین می توان رجوع به مردم برای داوری را به عنوان ساز و کار انتخاب راه حل قبول کرد و امکان انتخاب گزینه تجزیه را هم پذیرفت ولی در عین حال بشدت با این گزینه مخالفت کرد و از تداوم ایران یکپارچه و میراث حوزه تمدانی ایران بزرگ دفاع کرد. در تحلیل آخر نوع مواجهه در برابر مخالف دموکراتیک بودن موضع را مشخص می سازد نه نفس موضعگیری. مخالفت با تجزیه نه نافی حق تعیین سرنوشت است و نه تعارضی با دموکراسی ومناسبات مبتنی بر جامعه مدنی دارد. تعارض موقعی پیش می آید که اکثریتی خواهان تجزیه است و روی انتخاب خود نیز مصر است ولی تقاضای آنان با خشونت و کشتار گسترده سرکوب گردد ، مجال طرح به آن داده نشود و به عنوان گناهی نابخشودنی در نظر گرفته شود.
سابقه و مواضع نظری و سیاسی گروهی مثل پ پ ک تناسبی با دموکراسی ندارد که برخی از فعالان شاخه ایرانی این گروه مخالفان حرکات تروریستی آنها را به ضدیت با دموکراسی منتسب می سازند! دموکراسی یک نظام سیاسی و معرفتی است و اصول و موازین ویژه خودش را دارد صرف مخالفت با جمهوری اسلامی و یا ادعای مطالبه حقوق مردم کرد دلیلی بر دموکرات بودن نمی شود.
به باور اینجانب در هیچ جای استان های قومیت نشین خواست تجزیه پایگاه جدی ندارد و بیشتر در خارج از کشور به گوش می رسد و نمود های این جریانات و ادعا های شان از بود و توانایی وافعی شان بیشتر است. ولی بدیهی است ارزیابی فردی بنده نمی تواند ملاک واقع شود. یک سنجش درست افکار عمومی در مناطق می تواند این وافعیت را روشن سازد. البته بحث تجزیه چون به تمامیت ارضی یک کشور و مسائل امنیتی ارتباط پیدا می کند موضوع جنجالی و بسیار حساس است. در اکثر دنیا با این نوع مطالبات برخورد تند گشته و معمولا متاسفانه منجر به کشتار های گسترده و فجایع انسانی می شود. بنابراین “تجزیه طلبی ” در کل موضوع بغرنجی است و در نقاطی از دنیا که با موفقیت صورت گرفته است اغلب پس ازشدت یافتن عمق بحران بوده که دیگر از طرق معمولی امکان حل منافشه وجود نداشته است ،یا کشور مفروض در جنگی بزرگ ویا تهاجم سنگین خارجی شکست خورده و ضعیف شده است .
در مقطع فعلی نیروهای سیاسی ایران باید بکوشند در زمینه مطالبات قومیتی دیوار بی اعتمادی ارتفاع نگیرد. طرفین شایسته است دغدغه ها و ملاحظات یکدیگر را درک بکنند و با زبانی غیر ستیزه جو به تعامل با یکدیگر بپردازند. مسئله کردستان ، آذربایجان و خوزستان جدا از مساله کلی ایران نیست اگرچه فاکتور های خاص و انحصاری خود را نیز دارد. دیدگاهی که خود را در هیات جزیره می بیند و تنها مطلبات خاص خود را در نظر می گیرد بخت حمایت کل جامعه را از دست می دهد . در مقابل جنبش فراگیر دموکراسی خواهی در ایران نیز باید جایگاهی مناسب برای تقاضاهای ویژه قومیت های مختلف در نظر بگیرد و همچنین همبستگی ایرانی و ملی گرایی را از فارس محوری تفکیک کند. البته اگر مفهوم شهروند مبنا قرار گیرد بسیاری از معضلات حل می شود. بدینگونه ملاک عضویت یک فرد در جامعه ایرانی برخورداری از حقوق و تکالیف شهروندی مستقل از مذهب ، نژاد ، قومیت ، جنسیت و زبان در چارچوب واحد سیاسی ، جغرافیایی و تمدنی ایران می گردد.
مطلق اندیشی و همه را یک جور دیدن و انکار تمایز ها بیراهه خطرناکی است که می تواند فاجعه بیافریند. همه فعالان کرد ، عرب ؛بلوچ و ترک تجزیه طلب نیستند و اکثر افراد آنان پیوستگی با ایران را باور دارند. در آن سوی میدان نیز همه آنانی که حمایت لازم از حرکت های اعتراضی قومیتی را بعمل نمی آورند ، همسو با حکومت و یا فاقد مرزبندی با فاشیسم نیستند! برخی از فعالان دو آتیشه کرد و ترک چنان در پیله خود بینی غرق شده اند که فکر می کنند همواره از ناحیه مرکز سرکوب ، قتل عام و باران تیر و گلوله بر آسمان استان های مرزی باریده است! تاریخ معاصر گویای تلاش های متعددی بمانند هیات حسن نیت در ابتدای انقلاب و همچنین در دوران اصلاحات است تا مشکلات در مناطق فوق کاهش باید. همین نگاه منفی مطلق انگارانه و حداکثر گرایی در استبفای مطالبات از سوی فعالان قومیتی نقش مهمی در ایجاد بن بست داشته است .
جریانی که سعی می کند خود را در موضع حق مطلق بنشاند و دیگران را باطل بشمارد و از گفتن هر حرف بی ربط و اتهام بی اساسی نیز ابایی ندارد ، به فاشیسم نزدیک است. رگه های نگرش فاشسیتی و نژاد پرستانه در برخی موضع گیری های فعالان قومیتی دیده می شود. اصرار زیاد و پافشاری افراطی بر مساله زبان و تمایزات نژادی و قومیتی در دنیایی که جهانی شدن روند غالب آن است ، منطقی نیست و نتایج نا مناسبی به بار می آورد.
گفتگو پیرامون مشخص شدن حوزه منازعه در مناطق قومیت نشین و شفاف شدن گرایش ها و مواضع گروه های مختلف نقطه آغاز ارتباط مناسب گروه های سیاسی سراسری و جنبش دموکراسی خواهی با گروه ها وفعالان قومیتی است . در این گفتگو باید با صراحت و جدیت انتقاد ها را مطرح کرد. نقاط اشتراک و اختلاف را شناخت. مسائل کلی ایران و مشکلات تمام مناطق مرزی در ارتباط با یکدیگر قابل حل است. این واقعیت همکاری بین قومیت های گوناگون را ضروری می سازد. با وجود همه مشکلات باید بر جدایی ها غلبه کرد. و گرنه امتداد وضع فعلی صف بندی در استان های قومیت نشین را از تقابل یک حکومت استبدادی و سرکوب گر با مردم تحت ستم به رویارویی مرکز و پیرامون و یا فارس و غیر فارس تغییر می دهد. نتیجه این اتفاق صرف نظر از عواقب شوم انسانی و اجتماعی ، اقتدار گرایی سیاسی و ساخت قدرت مطلقه و متمرکز را تقویت می کند.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای دموکراسی ، حق تعیین سرنوشت و تجزیه طلبی بسته هستند

کامیابی یک کودتا؛ ناکامی احتیاط سیاسی و مصلحت سنجی نا به جا

علی رغم گذشت ۵۸ سال از کودتای ۲۸ مرداد، هنوز این رویداد در حافظه تاریخی جامعه ایران زنده است.
از زاویه ای می توان گفت ناکامی دولت ملی دکتر محمد مصدق، تراژدی دموکراسی در ایران را نمایان می سازد. قریب به اتفاق تحلیل ها پیرامون رویارویی دکتر مصدق و محمد رضا شاه پهلوی بر این نکته متفق القول هستند که ۲۸ مرداد بر دموکراسی نوپای ایرانی مهر خاتمت زد.
این دموکراسی حداقلی با همه ضعف هایش پس از سقوط استبداد رضا شاه امیدهای بسیاری را بر انگیخته بود که آرمان های انقلاب مشروطه مبنی بر عدم دخالت شاه در سیاستگذاری کشور و سپردن تعیین سرنوشت میهن به نمایندگان ملت احیا خواهد شد.
اما رویداد ۲۸ مرداد که بواسطه دخالت مخرب خارجی، مشکلات ساختاری جامعه، عدم تناسب شرایط اجتماعی – اقتصادی، سطح نازل آگاهی های عمومی، اشتباهات دکتر مصدق و توطئه نیروهای محافظه کار داخلی اعم از دربار، اشرافیت زمین دار و روحانیت سنتی روی داد، هنوز دارای نقاط مبهم و روشن نشده ای است.
برخورد غیر کلیشه ای و به طور نسبی مستقل از دلبستگی به نقش آفرینان حوادث می تواند گره کور این نقاط را بگشاید و ثمراتی را برای جامعه امروز ایران به ارمغان بیاورد.
هنوز معلوم نیست چرا ظرف کمتر از سه روز ورق برگشت و عاملان کودتای شکست خورده پیروز شدند. نقشه کودتا که بر اساس طرح انگلیسی آجاکس طراحی شده بود، پس از بازداشت سرهنگ نعمت الله نصیری در ۲۵ مرداد برملا شد و کودتاچیان از تعقیب اهدافشان ناکام ماندند.
“پس از ۲۵ مرداد ۱۳۳۲، ده ها هزار نفر از مردم تهران به خیابان ها آمدند و علیه آمریکا و شاه شعار دادند و تعدادی از مجسمه های محمد رضا و رضا شاه پهلوی پایین کشیده شد”
فرماندهان قوای سه گانه ارتش به رهبری سرتیپ تقی ریاحی رئیس ستاد ارتش، واحد های نظامی کودتاگران را خلع سلاح کردند. بدین ترتیب، طرح کودتا نافرجام ماند.
پس از ۲۵ مرداد ۱۳۳۲، ده ها هزار نفر از مردم تهران به خیابان ها آمدند و علیه آمریکا و شاه شعار دادند. تعدادی از مجسمه های محمد رضا و رضا شاه پهلوی پایین کشیده شد. شاه به همراه همسرش ثریا اسفندیاری بختیاری ایران را ترک کرد. بعد از این اتفاق، مقامات وزارت امور خارجه آمریکا و سازمان مرکزی سیا دستور خروج فوری مامورین اطلاعاتی آمریکا از ایران را صادر کردند و شکست کودتا را پذیرفتند.
هندرسون، سفیر وقت آمریکا در تهران به منزل دکتر مصدق رفت و از وی خواست تا امنیت جانی اتباع آمریکایی را تضمین کند. ولی شدت نا امیدی مقامات آمریکایی به حدی بود که والتر بیدل اسمیت، قائم‌مقام وقت وزارت امور خارجه‌به آیزنهاور رئیس جمهوری آمریکا نامه می نویسد و پس از شرح وقایع روزهای ۲۵ تا ۲۷ مرداد ۱۳۳۲ متذکر می شود:”اکنون ما ناچاریم با دیدی کاملا متفاوت به اوضاع ایران بنگریم و اگر می‌خواهیم چیزی از مواضع خودمان را در آن کشور حفظ کنیم احتمالا مجبور خواهیم شد با هر تدبیری شده خودمان را به مصدق نزدیک کنیم. به خود جرأت داده و می‌گویم این کار موجب افزون‌تر شدن دشواری‌هایمان با انگلیسی‌ها خواهد شد…”
طبق خاطرات ارشیر زاهدی، سرلشگر زاهدی پس از شکست در مخفیگاه به جمع یاران ۱۲ نفره اش می گوید که دیگر تکلیفی ندارند و بهتر است برای حفظ جان خود وی را ترک کنند. همچنین از پسرش نیز می خواهد تا سرپرستی خانواده اش را بر عهده بگیرد و جوانی اش را هدر ندهد. اما اکثر افراد جمع درخواست وی را نمی پذیرند و ۵ نفر به سمت شهر می روند تا ارتباط گسیخته شبکه نیروهای کودتا را دوباره برقرار سازند.
اردشیر زاهدی می گوید خطای یک درجه دار ارتش در عدم تکلیف از مرکز در هنگام بازرسی به نحو معجزه وار باعث شد تا آنان بازداشت نگردند و بتوانند از کمند حکومت نظامی رهایی یابند. شهر تحت کنترل واحد های نظامی وفادار به دکتر مصدق بود.
اما علی رغم این برتری، تصمیم فردی و توام با سماجت کرمیت روزولت مامور اعزامی سیا برای هدایت کودتا در ایران و ترغیب شاه به برکناری دکتر مصدق و گماردن سرلشگر زاهدی، سرنوشت را تغییر داد.
اقدام وی که بهترین بیان آن انداختن تیری در تاریکی بود با بهره جستن از غافلگیری و اهمال نیروهای وابسته به دکتر مصدق و همراهی بخشی از اهالی جنوب شهر، چند واحد از ارتش، جمعی از ورزشکاران و اوباش پایتخت توانست کنترل اوضاع را از دست دکتر مصدق بیرون بیاورد.
“اردشیر زاهدی می گوید خطای یک درجه دار ارتش در عدم تکلیف از مرکز در هنگام بازرسی به نحو معجزه وار باعث شد تا آنان بازداشت نگردند و بتوانند از کمند حکومت نظامی رهایی یابند. شهر تحت کنترل واحد های نظامی وفادار به دکتر مصدق بود”
کل نیروهای کودتا را بین چند صد نفر تا چند هزار نفر تخمین می زنند. تعداد این نیروها در برابر مدافعان مصدق کم بود. در روز های ۲۷-۲۵ مرداد ده ها هزار نفر در خیابان ها حضور یافتند. پیش از آن نیز نیویورک تایمز تعداد شرکت کنندگان در تظاهرات حزب توده را صد هزار نفر گزارش کرده بود.
ولی فرمان دکتر مصدق مبنی بر عدم حضور در خیابان ها و برخورد خشن نیروهای شهربانی با معترضین باعث شد تا در غیاب نیروهای اجتماعی هوادار، یک جمع هزار نفره با کمک یک اقلیت از نیروهای نظامی به نخست وزیری دکتر مصدق پایان دهد.
موارد زیادی را به عنوان علل این ناکامی می توان بر شمرد. اما شاید مصلحت اندیشی نابه جا و هراس از حضور فراگیر و غیر سازمان یافته نیروهای اجتماعی ناشناس و همچنین بن بست نگاه اصلاح طلبانه بستر اصلی ناکامی را شکل دهد.
به نظر می رسد پیرامون وزن اجتماعی حزب توده و فعالیت های آنان در آن دوران بزرگ نمایی شده است. انگلیسی ها عمدا به این قضیه دامن می زدند تا نظر آمریکا را برای کودتا جلب کنند و از طرف دیگر نیروهای سنتی و ملی را هراسان سازند.
در واقع، جلوگیری از اعتراضات خیابانی به دلیل هراس از قدرت گرفتن حزب توده و یا کشیده شدن کشور به هرج و مرج و نگرانی از برخوردهای تند دولت های خارجی مثل بریتانیا و آمریکا، کمک کرد تا طراحان کودتا به هدفشان نائل شوند.
حزب توده جریان سیاسی مطرح و قدرتمندی در آن دوره بود، اما بخش مسلط و هدایت کننده نیروهای هوادار خلع ید استعمار انگلستان از صنعت نفت نبود. اگر این حزب چنین قدرتی داشت می توانست از آن نیروی عظیم در مقاطع بعدی بهره برداری کند و جلو سرکوب خونین نیروهایش را بگیرد.
در آن دوران هیچ کدام از جریان های ملی، مذهبی و چپ نیروهای سازمان یافته فراگیر نداشتند. حضور مردم بیشتر حالت توده ای داشت و تحت تاثیر عوامل انگیزه بخش موردی فعال می شدند.
اگرچه توانست در سی تیر مردم را به صحنه بیاورد، ولی وی دیگر نتوانست هیچ گاه مانور مردمی بدهد. اگر نیروهای اسلامگرا پایگاه متشکل گسترده اجتماعی داشتند،علی القاعده می بایست مانع اعدام نیروی های ارشد فداییان اسلام می گشتند.
در جوامع بسته که به دلیل جلوگیری از تشکیل احزاب مستقل و ریشه دار، جامعه حالت توده ای و غیر اندام وار پیدا می کند، اعتراض ها معمولا حالت انفجاری و غافلگیر کننده پیدا می کند.
در شرایط خاصی ناگهان جامعه شکوفا شده و نیروها حول یک گفتمان جذاب بسیج می شوند. در چنین فضایی گرایش در نیروهای صاحب تجربه سیاسی ایران، نگرانی ازعواقب و تبعات ناشناخته این انفجارها است. فقدان توسعه سیاسی، ضعف فرهنگ دموکراسی، عدم تجربه در بهره برداری از آزادی و مطالبات انباشته شده سبب می گردد که در موقع غلیان نارضایتی و پس زدن نیروهای سرکوبگر فضا به سمت رادیکالیسم میل می کند.
در این فضا، بعضا گرایش هایی هم پیدا می شوند که خواسته های غیرمعقولی دارند و یا دمیدن بر تنور احساسات و طرح شعارهای پوپولیستی منافع ملی و امنیت کشور را به خطر می اندازند. منتهی این نیروها دینامیسم حرکت اجتماعی را تعیین نمی کنند.
“حزب توده جریان سیاسی مطرح و قدرتمندی در آن دوره بود، اما بخش مسلط و هدایت کننده نیروهای هوادار خلع ید استعمار انگلستان از صنعت نفت نبود. اگر این حزب چنین قدرتی داشت می توانست از آن نیروی عظیم در مقاطع بعدی بهره برداری کند و جلو سرکوب خونین نیروهایش را بگیرد”
بر این منوال، واکنش محکم مردم در شکست کودتا و آزاد شدن انرژی نیروهای اجتماعی ضد دربار، باعث وحشت دکترمصدق شد. تصمیم شتابزده وی در ممنوع اعلام کردن تظاهرات و قرار دادن پلیس در برابر نیروهای هوا دار و مخالف کودتا همراه با اهمال کارگزارن دولتش او را در بن بست قرار داد. وی برای جلوگیری از گسترش هرج و مرج عملا برگ برنده خود را از دست داد و در نتیجه در برابر نیروهای کودتاچی بی دفاع شد.
پاره ای از تحلیل ها، گرایش های رادیکال و آرمانگرا چون دکتر فاطمی و حزب توده را مقصر می دانند که با تندروی اسباب نگرانی جامعه را فراهم ساختند و ارتش را به سمت دربار هل دادند، ولی بر عکس به نظر می رسد که تاکید بیش از حد بر میانه روی و مهار تندروها باعث شد تا کشتی نهضت ملی شدن نفت به گل بنشیند.
نقش حزب توده در ناکامی فوق ارتباط چندانی به عملکرد نیروهایش و شعارهایشان علیه شاه و آمریکا ندارد، بلکه مرتبط با تعلل و انفعال سازمان نظامی آنها است که بالقوه توان خنثی سازی کودتاچیان و بخصوص واحدهای نظامی همکار با سرلشگر زاهدی و روزولت را داشت.
این نگرش در ناکامی جنبش اصلاحات و جنبش سبز نیز موثر بود. نخبگان سیاسی ایران همواره در مواجهه با بدنه نیروهای سیاسی مدافع تغییرات، رویکردی محتاطانه دارند و در خیلی موارد عقب تر از آنها هستند.
ترس از بی ثباتی، به خطر افتادن تمامیت ارضی و گسترش خشونت باعث می شود تا آنها راهبرد آرامش و بی عملی را در لحظات بحرانی اتخاذ کنند. این اقدام بین نیروهای حاضر در خیابان ها شکاف می اندازد و بخش زیادی از آنها را سرخورده می کند.
همچنین در غیاب حضور نیروهای باتجربه و برخورد مثبت با بدنه جنبش، ریسک فعالیت های آشوب گرانه، نظم گریز و منفی افزایش می یابد. البته دغدغه های آنها درست و قابل فهم است، ولی شیوه ای که اتخاذ می کنند کارگشا نیست.
از سوی دیگر، عدم انعطاف ساختارهای قدرت در جذب تغییرات مثبت و ممانعت جدی آنها در برابر تحولات عملا یک فضای دو قطبی ایجاد می کند که فاصله گرفتن از حرکت های رادیکال در کف خیابان ها، به آرامش و بی عملی در یک سر و شورش کور در سر دیگر ماجرا منجر می شود و بدین ترتیب، دوباره مناسبات استبدادی تثبیت می گردد و همه نیروهای میانه رو و رادیکال زیر ضرب سرکوب حکومت می روند.
تجربه تاریخ معاصر نشان می دهد که میانه روها در برابر رادیکال ها و محافظه کارها عمدتا نتوانسته اند راه سومی ایجاد کنند و نهایتا نتیجه کار آنان آب به آسیاب تداوم وضع موجود ریخته است.
هنگامی که مردم در خیابان های تهران حضور داشتند، مخالفان دولت دکتر مصدق نتوانستند اهداف خود را تحقق بخشند، اما به مجرد غالب شدن دیدگاه های معتدل و سازش کار، دکتر مصدق قافیه را باخت و بازداشت شد. البته مراد از اعتدال بیشتر تصور و تفسیر اعمال شده از این مفهوم بر بستر کنش های سیاسی در تاریخ معاصر ایران است.
دو گانه میانه روی و رادیکالیسم نسبت خیلی نزدیکی با دو گانه اصلاح و انقلاب در تاریخ معاصر ایران دارد. ساخت معیوب قدرت و فرهنگ استبدادی ریشه دار از زمان میرزا ابوالقاسم قائم مقام تا کنون اکثرا مهر ناکامی بر پیشانی تلاش های اصلاح طلبانه زده است. البته منظور این نیست که انقلاب و یا رادیکالیسم ارزش ذاتی دارند و تحت هر شرایطی بر اصلاح و یا میانه روی مرجح هستند.
“از زاویه ای می توان گفت ناکامی دولت ملی دکتر محمد مصدق، تراژدی دموکراسی در ایران را نمایان می سازد”
درواقع، ویژگی های خاص ساختار سیاسی فرسوده و توسعه نیافته ایران پذیرای رویکرد های اعتدال گرا نیست؛ و گرنه هر کدام از این روش ها در شرایطی مشکل گشا هستند و از منظر روش شناختی نمی توان هیچ کدام را به صورت مطلق در جایگاه برتر نشاند.
نگرانی از اینکه اوج گیری جنبش اجتماعی و اعتراضات خیابانی موازنه قوا را به ضرر جریان خودی تغییر دهد دیگر عاملی است که باعث توصیه به آرامش و میانه روی می شود.
به عنوان مثال، ترس از قدرت گرفتن حزب توده نقش مهمی در صرف نظر کردن دکتر مصدق در ابراز نمایش پشتوانه مردمی داشت. صرف نظر از اینکه بخشی از این تصور کاذب بود، اما خطر شکست کلی جنبش به مراتب ببیشتر از قدرت گرفتن احتمالی حزب توده بود.
شرایط خاص جامعه ایران، مستعد بروز انفجاری پتانسیل های مردمی است. قطعا این انفجار اجتماعی ریسک های جدی نیز دارد، اما به شهادت تجارب گذشته، رویکرد منفعلانه در برابر این امواج کارساز نیست و در نهایت فضا را به نفع استبداد حاکم تغییر می دهد.
در مقابل، برخورد فعال و مثبت با نیروهای آزاد شده اجتماعی و تلاش برای سازماندهی در مقایسه با دعوت به آرامش و تقبیح نیروهای رادیکال می تواند از احتمال موفقیت بیشتری برخوردار باشد.
بهره برداری از پتانسیل اعتراضات خیابانی و نیروی قهر اجتماعی بین نیروهای عادی و نخبگان سیاسی اعتماد می آفریند و این اعتماد به سهم خود می تواند جلو خطرات را بگیرد و ضمن عقب راندن ساختار سلطه، گرایش های هرج و مرج گرا و آشوب طلب را مهار سازد.
دکتر مصدق اگر تظاهرات و تجمعات مردمی را تا زمان تشکیل مجلس تعطیل نکرده بود، چه بسا می توانست کودتاگران و ائتلاف استبداد، استعمار و ارتجاع را فلج سازد و بدین گونه با تغییر سرنوشت کشور، پایه های دموکراسی را در ایران استوار سازد.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای کامیابی یک کودتا؛ ناکامی احتیاط سیاسی و مصلحت سنجی نا به جا بسته هستند

جایگاه ” استقلال ” بستر تحولات کنونی جامعه ایران

استقلال مفهومی مهم در سیاست سده های اخیر دنیا است . اما سیر تحولات جهانی ، تغییرات در ساختار نظم بین الملل و اشکال جدید حکمرانی سیاسی ، تعریف از استقلال و خود مختاری را نیز دستخوش دگرگونی کرده است. استقلال بمانند دیگر بر ساخته ها و نرم افزار ها چون ملت و دولت حالت ایستا و صلب ندارد بلکه از ماهیت تحول یابنده و دگرگونی پذیر برخوردار است . استقلال در ایران یکی از مصالح مهم شکل دادن به فضای سیاسی کشور، اهداف قانون اساسی ، ساختار قدرت و تنظیم روابط بین ملت و دولت و تعامل بین گروهای سیاسی بوده است. این مفهوم اگر چه در ظاهر بی ابهام به نظر می رسد ولی تفاوت در نگرش پیرامون آن چالش های متعددی را در سپهر سیاسی بوجود آورده، در برخی موارد منجر به جدایی گشته و در مواردی دیگر بسان عاملی وحدت بخش عمل نموده است. انقلاب اسلامی در تداوم نهضت ملی شدن نفت بهای زیادی به استقلال بخشید . اکثر گروه های سیاسی استقلال را در نفی وابستگی به نیروهای خارجی و کوتاه کردن دست بیگانگان و بخصوص غرب از دخالت در سرنوشت کشور می دیدند. اما تجربه پس از انقلاب و بخصوص عملکرد منفی جمهوری اسلامی تلقی ها نسبت به استقلال را دگرگون کرد. در حال حاضر در کنار درک سنتی از استقلال که حکومت نیز قائل به آن است ، تعابیر دیگری نیز وجود دارد. برخی موقعیت نازل جمهوری اسلامی و وضعیت نابسامان کشور را ناشی از تاکید حکومت بر استقلال ارزیابی کردند و به این نتیجه رسیدند که استقلال دیگر یک ارزش سیاسی نیست بخصوص که جهانی شدن مرز ها را در هم نوردیده است. آنها استدلال می کنند کره شمالی یکی از مستقل ترین کشور های دنیا است ولی وضعیت بشدت فاجعه آمیزی دارد. اما ژاپن و آلمان در عین وابستگی به آمریکا توانستند راه به سوی توسعه و پیشرفت را باز کنند و امروزه از قدرت های مهم دنیا هستند.
برخی از نیروهای مخالف ضدیت با خارجی را از الزامات استقلال بشمار می آورند بگونه ای که در ساماندهی سیاسی کشور صرفا باید از نیروهای داخلی بهره گرفت. هر نوع همکاری و یا حمایت خارجی را به صورت کلی رد می کنند. برخی این خط قرمز را فقط به دولت های خارجی محدود می کنند. اما قائلان به این تفکر بعضا استاندارد های دوگانه ای را بکار می برند. حساسیت اصلی آنها نسبت به دولت امریکا است. جماعتی نیز بر پایه میراث حزب توده که هنوز بین نسل فدیم فعالان سیاسی ایران حضور ملموسی دارد ، حفظ استقلال را مستلزم تضاد آشتی ناپذیر با امپرالیسم آمریکا و دوری از بلوک غرب می پندارند. اگر چه بر خلاف حزب توده هستند کسانی از این دسته که به شوروی سابق و روسیه فعلی نیز نظر منفی داشته و دارند و روسو امپریالیسم را نیز طرد کردند اما د رعین حال سمپاتی نسبت به کشور سوسیالیستی مطلوب خود داشتند و آن را از قاعده کلی منفی بودن عامل خارجی مستثنی می کردند. همچنین افرادی نیز هستند که استقلال و حاکمیت ملی را به نفی نظام سرمایه داری تقلیل می دهند. از منظر آنان هر کشوری که سیستم سرمایه داری بر اقتصادش حاکم است ناگزیر به ورطه وابستگی سقوط می نماید.
اینک به نظر می رسد تلقی غلط و قدیمی از استقلال که تناسب با شرایط کنونی تحولات دنیا ندارد باعث شده است این مفهوم مزیت و توجیهش را از دست بدهد اما در عین حال خلاء شکل گیری تعریف جدید غیر ایدئولوژیک که بتواند هم نیاز های کشور را تامین کند و هم قابل دفاع باشد منجر به آشفتگی پیرامون این مفهوم شده است. عبور از این آشفتگی برای نیل به توسعه پایدار ، حفاظت از منافع ملی و کرامت انسانی شهروندان ایرانی ضروری به نظر می رسد.
نخست به نقادی تلقی سنتی و رسمی از استقلال می پردازیم . شکست های سنگین از ارتش روسیه تزاری و تجربه تلخ از دست دادن بخش های مهمی از فلات ایران باعث شد تا در ذهنیت جامعه ایرانی حفظ تمامیت ارضی و حدود و ثغور مملکت با اسنقلال پیوند گسست نیافتنی پیدا کند. در حالی که این عامل ارتباط منطقی با الزامات معنایی استقلال ندارد. اما این شکست باعث گسترش دحالت های زیان بار دول قدرتمند خارجی در امور داخلی ایران و کسب امتیازات انحصاری شد و خسارت های سنگینی را متوجه زندگی ایرانیان و عزت و سربلندی کشور نمود. این رویداد در عصر کلنیسم و استعمار گرایی رخ داد. از این رو اگر چه ایران هیچگاه به صورت رسمی به حالت مستعمره در نیامد ولی وجود مناسبات شبه استعماری باعث شد تا در نا خودآگاه جامعه ایران و بخصوص توده ها ، استقلال، صرفا آزاد شدن از وابستگی به دولت های استعمار گر و پایان بخشی به اعمال نفوذ آنان معنا شود. این تلقی از استقلال وجه مشترک گرایش های انقلابی رادیکال دربهمن ۵۷ بود. از دید آنها یکی از ایرادات اصلی نظام پهلوی وابستگی به غرب بود و انقلاب می خواست بند های اسارت سلطه خارجی را بگسلد و استقلال را برای مردم ایران به ارمغان بیاورد.
جمهوری اسلامی پس از اینکه توانست نظم سیاسی پس از انقلاب را تشکیل دهد از ابتدا سیاست نه شرقی و نه غربی را سرلوحه فعالیت های خارجی خود قرار داد . لذا بر اساس تلقی سنتی توانست خود را به عنوان یک نظام سیاسی مستقل جا بیندازد. البته از این شعار برای کنار زدن و پاکسازی سیاسی نیز استفاده زیادی شد و به نوعی می شود گفت جنبه مصرف داخلی آن بر خارجی چربش داشته است. اما اگر معنای واقعی استقلال و بخصوص مفهوم جدید آن را در نظر بگیریم ، مشکلات جمهوری اسلامی از زاویه استقلال کمتر از نظام پهلوی نیست. حکومت شاهان پهلوی در ادامه سلسله قاجار در برخی جهات با دنباله روی و کوتاه آمدن در برابر مداخلات ناموجه خارجی ،الزامات استقلال کشور را رعایت نکردند ؛ به عنوان مثال یکی از دلایل استیصال محمد رضا شاه پهلوی در هنگام انقلاب و بحران تصمیم گیری وی اتکا به حمایت غرب بود. وفتی متوجه شد که دیگر غرب کار او را تمام شده می داند ،کاملا خود را باخت.
اما جمهوری اسلامی بشکل وارونه عمل کرد یعنی با ضدیت نسبت به غرب خطایی مشابه را مرتکب شد و از این نظر ضربات جبران نا پذیری به منافع ملی ایران زد و موجب انزوای بین المللی شد. استقلال، وابستگی و تبعیت کور از یک کشور خارجی را نفی می کند ولی معنای ضدیت همیشگی و خصومت با یک کشور را نیز ندارد. در واقع اگر نظام سیاسی سابق از منظر وابستگی درخور سرزنش است ولی کاربست تعبیر” استقلال منفی ” توسط حکومت بعد از انقلاب نیز سزاوار محکومیت است.
البته انصاف حکم می کند این واقعیت را گوشزد کرد که وابستگی نظام های پهلوی و قاجار ویژگی ذاتی و انتخاب آنها نبود بلکه عقب ماندگی ایران و ناتوانی از ایستادگی در مقابل کشور های قدرتمند در عصر استعمار آنها را ناگزیر به پذیرش واقعیت تلخ تسلیم و کنار آمدن کشاند . بر مبنای مستندات تاریخی نمی توان ثابت کرد که پادشاهان دوران قاجار و پهلوی شخصا افراد وابسته و سر سپرده خارجی ها بودند. به عنوان مثال تلاش رضا شاه برای خلاص شدن از نفوذ انگلستان و استیفای استقلال کشور قابل ذکر است که سرانجام تاج و تخت را بر سر آن از دست داد. محمد رضا شاه نیز می پنداشت با ایجاد رابطه استراتژیک با غرب می تواند موجبات رشد کشور را بر قرار سازد و با پذیرش برخی از نقش های بین المللی در منطقه کلیدی خاور میانه و اقیانوس هند توازنی را ایجاد کند که منافع متقابل ایران و غرب تحقق یافته و خطوط قرمز شوری نیز رعایت گردد. بدینگونه در دراز مدت وابستگی یک طرفه کشور به وابستگی متقابل تحول یابد و بدنترتیب استقلال کشور حفظ می گردد.
این نکته را نیز باید در نظر گرفت که فتحعلی شاه قاجار آخرین پادشاه ایرانی بود که تا پیش از انقلاب حکومتش را با اتکاء به شمشیر وقدرت خودش بدست آورد . هیچ عامل خارجی در جلوس وی به قدرت نقش نداشت. اما از آن موقع تا کنون دولت های حاکم در ” استقلال از ملت” وجه مشترک دارند.
دیگر ایراد جمهوی اسلامی این است که استقلال را به معنای جدایی و بیگانگی با ملت در نظر گرفته است. استقلالی مثبت و واقعی است که بر اساس وابستگی به ملت ، وابستگی به دولت خارجی را رد کند. استقلال کشور به معنای استقلال توامان ملت و حکومت است. حکومت باید از یوغ سلطه و مداخله غیر قابل قبول خارجی در امان باشد به همین نسبت نیز مردم باید از خطر زور گویی و سرکوب حکومت بدور باشند. بنابراین استقلال به معنای نبود سلطه خارجی در نظام های تمامیت خواه و استبدادی بدلیل جدایی از ملت ناقص و عقیم است. وجود ارتباط انداوم واره و نسبت نمایندگی و نبود شکاف دولت- ملت شرط لازم برای استقلال است.
همچنین استقلال به معنای ایزوله گی و انزوا نیست. تعبیر کارامد از استقلال نیازمند ارتباط سازنده با دول خارجی در چارچوب منافع متقابل و حضور فعال در مناسبات جهانی و منطقه ای است.
اما پیدایش پارادایم جهانی شدن و گسترش یافتن قدرت و اهمیت نهادهای بین المللی و همچنین افرایش در هم تنیدگی کشور ها و شکل گیری جامعه مدنی جهانی ، باعث تغییراتی در مفهوم استقلال شده است. حال با توجه به این واقعیت ها سئوالی مطرح می شود که در شرایط کنونی آیا استقلال کماکان ارزش به حساب می آید ؟ و تلفی مناسب و مثبت از استقلال دربردارنده چه عناصری است و چه مواردی خطوط قرمز محسوب می گردند؟
زیربنا و شالوده استقلال بر استقلال فردی استوار است در واقع برایند خود مختاری افراد در جامعه مناسبترین قرائت از استقلال کشور و ملت است. در استقلال که با درونزایی خویشاوندی مفهومی دارد ، فرد و یا جامعه باید بتواند بدور از اجبار عامل خارجی در خصوص خود و مصلحتش تصمیم بگیرد. از این رو استقلال در تعارض با سلطه و تحمیل معنا پیدا می نماید. استقلال یک کشور مشروط به مصالح آن جامعه می شود و ارتباط با نفس حکومت و دولت پیدا نمی کند. استقلال حکومت ها شرط لازم برای استقلال جامعه است ولی کافی نیست. یک حکومت استبدادی و یا یک امپراطوری می تواند استقلال داشته باشد و تحت سلطه هیچ دولت خارجی نباشد اما مردم کشور خودش را زیر استیلا قرار داده و مصلحت فردی و گروهی را بر خلاف مصلحت جمعی جامعه تحمیل نماید. به عبارت دیگر اگر استقلال فقط محدوده های سرکوب و چپاول یک ملت را تعیین کند ،ارزشی ندارد.
بنابراین اسنقلال ارزش مستقل و انفرادی نیست بلکه در ارتباط با آزادی و رعایت حقوق بنیادین انسان ها موضوعیت پیدا می کند. همچنین استقلال وابسته به جامعه و ملت مشخصی است. ملت ها تا زمانی که درمحیط های جداگانه زندگی می کنند و به واحد های سیاسی – جغرافیایی و اجتماعی متمایزی تقسیم می شوند ، به صورت بالقوه ممکن است بین آنها تعارض منافع پیش بیاید. بنابراین سعادت و حد اکثر شدن منافع یک کشور نیازمند استقلال است . استقلالی که با رعایت آزادی های اجتماعی ، نفی انزوا و در هم تنیدگی دولت با مردم همراه است. با این تعریف استقلال کماکان یک ارزش بحساب می آید و پیشرفت هر ملت به حفاظت از آن نیاز دارد. منتها نکته ظریف توجه به دینامیسم استقلال و وابستگی آن به بستر های ( کانتکس) ملی و جهانی است. در دنیایی که به صورت شبکه شدن پیش می رود و جامعه مدنی جهانی در حال گسترش و ریشه دواندن است ،باید الزامات کم رنگ شدن مرز ها را در نظر گرفت. بر خلاف تصور غالب، نفس عامل خارجی در مفهوم استقلال تعیین کننده نیست بلکه چگونگی ارتباط با خارج مهم است. در اصل تصمیم گیری باید در انحصار عوامل دخلی باشد. از این رو در محدوده تعیین سیاست های کلان کشور ، تنظیم روابط خارجی و تعیین سرنوشت کشور ، منحصر اعضاء یک جامعه خاص باید در فرایند تصمیم گیری و انتخاب نهایی حضور داشته باشند تا موجودیت مستقل کشور تضمین گردد. اما تعامل با عامل خارجی مشکلی پیش نمی آورد. در استقلال هم تبعیت و پیروی همیشگی از عامل خارجی و هم ضدیت دائمی و خصومت آ شتی ناپذیر توامان نفی می گردند. از کمک و حمایت خارجی تا زمانی که به حق انحصاری تصمیم گیری نیروهای داخلی خللی وارد نکند ، می شود استفاده کرد. خصوصا که نظام جدید جهانی امکانات وظرفیت های مشروع و کارامدی برای بهبود حال ملت ها دارد. دولت های استبدادی با پنهان شدن در زیر نقاب استقلال و متهم کردن مخالفانشان به وابستگی و مزدوری بیگانگان می کوشند تا مانع گسیل کمک ها و پتانسیل های خارجی به ملت تحت ستم و سلطه داخلی شوند. به عنوان مثال مردم لیبی حمایت جمعه جهانی را بر استقلال خواهی کاذب و متکی به دیکتاتوری قذافی ترجیح می دهند همانطور که مردم عراق در برابر صدام و رژیم بعث رفتار مشابهی انجام دادند. در این شرایط اساسا حکومت ضد مردمی داخلی حکم بیگانه را دارد و حضور خارجی ها به شرط اینکه در پی تثبیت سلطه خود نباشند ، به برقراری استقلال واقعی کمک می نماید. در این میان ،پذیرش نقش نهاد های بین المللی چون سازمان ملل و تسهیل فعالیت های مشروع آنها گامی ضروری برای استقلال است. اما استفاده از این ظرفیت ها و یا به طور کلی حمایت خارجی نا محدود و بدون مرز نیست. در سالیان اخیر شاهد رفتار هایی هستیم که رویکردی تفریطی را در برابر افراط های گذشته نمودار می سازند. البته اکثر نیروهای درگیر با نیت خیر و قصد خدمت به مردم این کار را انجام می دهند . صحبت بر سر پیامد های عمل است که تاثیر منفی بر سرنوشت کشور دارد. برخی دیدگاه ها که هر نوع همکاری با عامل خارجی و به طور مشخص غرب را زمینه سازی برای تجاوز نظامی ، گرفتن کاسه گدایی ، دریوزگی و انداختن طوق بندگی می پندارند و ا ز این طریق خواسته یا ناخواسته کشور را به سمت انزوا و محرومیت از حضور موثر در صحنه بین المللی سوق می دهند و نتیجه دیدگاه های آنها تفاوت چشمگیری با عملکرد جمهوری اسلامی ندارد و در نهایت منافع ملی و حقوق مردم ر ادر مسلخ توهم توطئه قربانی می کند ، سویه افراطی نگاه به استقلال را تشکیل می دهد. اما در مقابل برخی فعالیت ها هم خواسته یا نا خواسته در تعارض با استقلال است جون منجر به دخالت بنیاد ها وفعالان خارجی در مسائلی که مربوط به تعیین سرنوشت کشور ایران و راه اندازی جریان های سیاسی است ، می گردد. به عنوان مثال برخی از گروه های سیاسی و یا ائتلاف ها در خارج از کشور، جلسه اعلام تشکیل خود را در یک پارلمان خارجی برگزار می نمایند. بنده نمی خواهم هیچکس را متهم کنم ولی از گروهی که مدعی تسهیل استقرار دموکراسی در ایران است و می خواهد مردم ایران را نجات دهد ، انتظار می رود که تاسیس خود را در یک محیط غیر خارجی و صرفا وابسته به عناصر داخلی اعلام کند. بر همین منوال مشارکت و حضور گروه های خارجی و یا دولت های خارجی در خصوص جریان سازی سیاسی ،ایجاد آلترناتیو و یا نقش آفرینی در شکل گیری رهبری جنبش های اعتراضی اعم از ارشد و میانی در ایران با استقلال تعارض دارد چون پای کسانی را وارد ماجرا می کند که عضو جامعه ایران نیستند و در نهایت منافع کشور خود شان را در اولویت می بینند و هیچ تضمینی وجود ندارد که همیشه بین کشور مفروض و ایران اشتراک منافع وجود داشته باشد.
نقش مطلوب عوامل خارجی در حمایت های معنوی و لجستیکی است تا با انتقال تجربه ، ارائه خدمات آموزشی و اطلاع رسانی گفتمان دموکراسی خواهی در ایران فربه شود. حد افراطی این رویکرد تلاش های برخی از نیروهای خارجی برای آلترناتیو سازی و تقویت جریان ها و افرادی است که در جامعه درون و برون مرزی ایرانیان جایگاهی ندارند. در واقع آنان می کوشند بدون توجه به نظر افکار عمومی ایران و وزن های اجتماعی جریانات ، گروهی را به شکل مصنوعی و بادکنکی بزرگ کنند. این گونه فعالیت ها استعمار نوین را باز می تاباند که هدفی مشابه موج اولیه استعماری در قالب متفاوت و پیچیده تری را دنبال می نماید.
اخیرا در زمینه ای دیگر دو حرکت در خارج از کشور شده است که آنها را نیز می توان از مصادیق مخدوش شدن استقلال نامید. البته بانیان و کسانی که در این فعالیت ها شرکت داشتند علی العموم افرادی شریف ، ملی و وفادار به استقلال هستند . اما عمل آنان ناخواسته موجودیت مستقل کشور را تهدید می کند و رقابت ها و ملاحظات سیاست مداران خارجی را وارد مسائل داخلی ایران می کند . در برنامه ای که سازمان نایاک در خصوص مخالفت با خروج سازمان مجاهدین خلق از فهرست گروه های تروریستی برگزار کرد خانم باربارا اسلاوین سخنرانی کرد. ایشان به عنوان یک خبرنگار سابق و کارشناس سیاست خارجی کنونی آمریکایی اظهار داشت: ” حذف نام مجاهدین از فهرست سازمان های تروریستی پیامد خطرناکی برای “جنبش سبز” ایران خواهد داشت. همانطور که اشاره شد این پیامی خیلی خطرناک می فرستد. حتی بهانه بیشتر به دست دولت ایران در سرکوب جنبش سبز که یک جنبش مخالف غیرخشن است می دهد.”
از آنجاییکه ایشان فاقد دانش و مهارت لازم برای داوری در خصوص منافع و مضار جنبش سبز و اساسا مسائل سیاسی مربوط به مردم ایران است ، لذا صحت اظهار نظر ایشان به صورت جدی زیر سئوال است .اما جدا از این مطلب ، موضع گیری وی مخدوش کننده استقلال جامعه نیز است. معنی ندارد که یک کارشناس آمریکایی در خصوص مصلحت یک جنبش اجتماعی مستقل و مردمی در ایران تعیین تکلیف کند. بر همین منوال حضور برخی از مقامات سیاسی و امنیتی سابق دولت آمریکا در کنار برخی از فعالان ایرانی در خصوص دفاع از تداوم حضور مجاهدین در لیست تروریستی امریکا نیز به معنای دخالت نا موجه در امور داخلی ایران است. یکی از علل مخالفت که به امضای چهره های آمریکایی رسیده است تبعات منفی خروج مجاهدین از لبست تروریستی بر روی وضعیت جنبش سبز و به خطر افتادن جامعه مدنی ایران است. مقامات آمریکایی می توانند در خصوص تاثیرات این اقدام و یا هر اقدام دولت آمریکا در خصوص ایران بر روی منافع ملی و جامعه مدنی امریکا سخن بگویند نه اینکه مصلحت و یا مضرات جنبش اجتماعی مردم ایران و جنبش سبز را مشخص کنند! انتهای منطقی این رویکرد داخل کردن کسانی در پروسه تاثیر گزاری در مسائل ایران است که اصلا جایگاهی در آن ندارند و مشارکت انها در تصمیم گیری مخل استقلال است. تنها مردم ایران و فعالان ایرانی صلاحیت دارند که در خصوص مثبت بودن و یا منفی بودن اقدامات دول خارجی بر روی سرنوشت جامعه ایران و مطالبات مردم سخن بگویند. مقامات و فعالان خارجی فقط می توانند روایت گر نظرات متنوع جامعه کنشگران ایرانی باشند.
البته ابعاد این خطا ها در مقطع فعلی بزرگ نیست اما در صورت تداوم می تواند تاثیرات منفی بر روی جنبش دموکراسی خواهی مردم ایران بگذارد. در مقطع کنونی رسیدن به معنای موجه ، کارامد و متناسب با زمان از استقلال امری ضرروی است که هم می تواند نسبت و مرز های همکاری مشروع با نیروهای خارجی و استفاده مناسب از ظرفیت های موجه جامعه جهانی را تعیین کند و هم محدوده های نقش آفرینی انحصاری مردم ایران را مشخص سازد و مناقع ملی و سرزمینی کشور را درشرایط پیچیده کنونی منطقه ضمن ایجاد روابط خوب با دنیا و نیروهای بین المللی حراست کند. همچنین به بهره برداری حاکمیت از تحریف استقلال و یا روایت نا رسا و غلط از آن پایان دهد. رسیدن به چنین مهمی نیازمند گفتگوی منطقی و مستدل بین پاره های مختلف جامعه ایران و ارزش تلقی کردن استقلال در قرائت مناسب و سازگار با شرایط جدید است. تا بنام استقلال آزادی و حقوق شهروندی پایمال نگردد.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای جایگاه ” استقلال ” بستر تحولات کنونی جامعه ایران بسته هستند