اصغر فرهادی و بر افروختن چراغ امید

انتخاب فیلم جدایی نادر از سیمین به عنوان بهترین فیلم خارجی جایزه گلدن گلوب موجی از شادی و غرور را در بین مردم ایران بر انگیخت. اصغر فرهادی پس از مدت ها شنیدن اخبار غم انگیز ،کام مردم ایران را شیرین ساخت. او در هنگام دریافت جایزه در حالی که رنگ غم در عمق دیدگان او دیده می شد ، بهترین انتخاب را انجام داد و جایزه ای را که حاصل مهارت و نبوغ هنری او و تیم همکارش بود به شهروندان صلح طلب ایرانی متعلق دانست.
اصغر فرهادی با گذر از خود ، خانواده ،دوستان و همکاران هنری اش این افتخار را به نماد همبستگی مردم ایران بدل ساخت. اقدام ارزشمند او فصلی نوین از طراوت در جامعه ایران را به ارمغان آورد. در این پیروزی ایرانیان بار دیگر “ما “شدند . موفقیت های هنری ، ورزشی و فرهنگی قابلیت خیره کنندگی در وحدت و التیام زخم های کهن یک ملت دارند.
این شادمانی روحی نو در کالبد خسته مردمی می دمد که در زیر آوار شکست ها ، ندانم کاری ها و بیداد حاکمان کمر شان شکسته است . در هنگامه ای که ابر های تیره آسمان وطن را غبار آلود کرده است و عمدتا اخبار بد از ایران به گوش جهانیان می رسد ، ناگاه هنرمندی بر درگاه جهانی می ایستد و تصویر دیگرگونه از مردم ایران ارائه می دهد که علی رغم همه محدودیت ها و کاستی ها تا چه میزان سرشار از استعداد های هنری هستند. او سیمای راستین ملت ایران را نشان داد که دست دوستی به سمت دنیا دراز می کند و از جنگ و دشمنی بیزار است. ملتی که می خواهد در ارتباط و مراوده فعال با جهان باشد و با حضور در موقعیت های سیاسی ، فرهنگی و علمی توانایی هایش را عرضه کند . این ملت با حضور فعال و موثر در عرصه های جهانی و نفی انزوا و دیگر ستیزی می خواهد جایگاهش در دنیای به هم پیوسته را ارتقاء دهد و به نقطه ای نزدیک شود که شایسته فرهنگ و تمدن دیرپای ایرانی است. در این راه ضمن دفاع از گشودگی در برابر دنیا محکم و استوار از منافع و سرمایه های خویش دفاع می کند.
همبستگی و یکپارچگی سیمای یک ملت فرایندی متغیر است . تکرار فرصت های وحدت بخش در حیات یک ملت “ما شدن” را در آنها نهادینه می سازد. فرصت هایی همبسته ساز که فرا تر از تمایزات زبانی ، مذهبی ،جنسیتی ،ایدئولوژیک و قومیتی کلیت آحاد ملت را غرق در شادمانی می سازد .
اصغر فرهادی چراغ امید را بر افروخت کما اینکه در موقعیت های دیگر نخبگان علمی ،نویسندگان ، شعراء و ورزشکاران چنین کردند. در این شرایط مردمی که در زیر بار فزاینده غم ها و یاس ها سر در گریبان خویش فرو کرده اند و هر دم بر فاصله ها افزوده می شود ، به ناگاه با نیروی شادی و احساس غرور خود را باز می یابند و اجتماع این روحیه باز آفرینی شده هویت جمعی را در نهان و نهاد ملت تقویت می سازد.
لحظاتی در حیات ملت ها است که تنها اتفاقاتی از جنس شب غرور برانگیز گلدن گلوب ۲۰۱۲ می تواند میل به سرزندگی را در جامعه و بخصوص نسل جوان جاری سازد. این نیرویی است که از موج خیر حادثه ها این پپام را متجلی می سازد که “خواستن توانستن” است و ملتی که تصمیم به انجام هر هدفی بگیرد اگر با عزم و اراده استوار آن را دنبال کند می تواند قله های موفقیت را فتح نماید. سازندگی و پیشرفت کماکان در افق های پیش دیدنی مردم ما متصور است. معضلات و گرفتاری های کنونی سد سدیدی نیستند که اراده دگرگون کننده ملت را فلج سازند. هر آنچه در فردای ایران متصور است تنها با همت ایرانی و توانایی خیره کننده اش دست یافتنی است. هیچ چیز نمی تواند جایگزین نیروی سازنده ملت شود. اغیار حد اکثر می توانند همراه باشند اما بدیل نیستند. اراده نیازمند امید است و امید نیز در فضای پر نشاط خلق می شود.
درخشش فیلم جدایی نادر از سیمین در بزرگترین جشنواره های سینمایی دنیا نشاط و شادی می آفریند آن هم در وضعیتی که انتظار عافیت و سلامتی از روزگار نمی رود. همه هم و غم مخالفان سعادت و بهروزی مردم ایران در خشکاندن چشمه امید در مردم و بخصوص نیرو های خواهان تغییر است. از این رو به چهره هر تلاش شادی بخش چنگ می کشند تا آنانی که سودای تغییر بی عدالتی ها را دارند غم ،رنج و اندوه را سرنوشت گریز ناپذیر خود تلقی کنند.
این موفقیت ها را باید پاس داشت و از نیروی وحدت بخش و امید آفرین آن استفاده نیکو کرد. سرمایه اصلی میهن کوشش مردم در دستیابی به فردایی بهتر است تا با بلند کردن دست همت و بر کشیدن دامان آرزو به ظلمت شب یلدا پایان دهند. امید باطل کننده هر سحری است که پاسداران تباهی و سکوت قبرستانی برای خاموش کردن اراده های رهایی بخش نجوا می کنند.
اصغر فرهادی و موفقیت جهانی بی سابقه او آئینه ای است برای تابش انوار امید و باور به توانایی ایرانی در عرصه های هنری فرهنگی و اجتماعی. این رویداد غرور آفرین فرصتی امید بخش برای جامعه ایران است. چنین فرصت هایی را باید مغتنم شمرد و سرور لحظه ای آن را به طراوتی ماندگار ارتقاء بخشید. عبور از خزان جامعه محتاج نمایش صبح امید است. بنابراین باید امید آفرینی و دست رد زدن بر سینه یاس را مساله ای مهم در وانفسای کنونی بشمار آورد.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای اصغر فرهادی و بر افروختن چراغ امید بسته هستند

حسین علایی تلاش گر مصالحه بین سپاه و مردم

اقدام جسورانه حسین علائی از فرماندهان سپاه در نوشتن یادداشتی در خصوص سالروز ۱۹ دی ۱۳۵۶ در فضای سیاسی پر تلاطم کشور حادثه آفرید. دامنه تاثیرات و واکنش ها به مطلب وی در روزنامه اطلاعات چنان گسترش یافت که بحث انتخابات مجلس نهم را برای مدتی تحت الشعاع قرار داد . او در مطلب خود با تحلیلی از شرایط سیاسی آن روزگار با تعابیر امروزی نکاتی را خطاب به شاه مخلوع بیان داشت که در صورت توجه به آن نکات می توانست تاج و تختش را از دست ندهد. مطلب وی حاوی اشارات تلویحی و غیر مستقیمی بود که رهبر جمهوری اسلامی را خطاب قرار می داد و ناصحانه از وی می خواست تا به جبران اشتباهاتش بپردازد. ابتکار علایی برای گشودن راهی برای مصالحه بین نظام سیاسی و جنبش سبز به مذاق رهبری خوش نیامد و وی نیز مشمول برخورد روش کلاسیک حکومت در برخورد با منتقدان درون نظام گشت. حملات گروه های فشار به منزل وی و نوشتن شعار های چون ” سردار بی‌ بصیرت ،علایی ” ، مرگ بر تو اگه آقا اینه که تو گفتی” ، ” مرگ بر ضد ولایت فقیه ” و … و تهاجم تخریبی رسانه های اصول گرا و ایجاد فشار برای تخلیه منزل وی که در شهرک مسکونی متعلق به سپاه است ،همه و همه از اراده حاکمیت برای وادار کردن علایی به عقب نشینی خبر می دهند.
پاسخ های علایی و گزارش سخنان وی در دیدار با جمعی از اعضاء نیروی دریایی سپاه آشکار می سازد که او کماکان بر مواضع اصولی خود ایستاده است و توضیحات بعدی اش در واکنش به فشار ها و مدیریت فضا برای حفظ تاثیرگذاری در بدنه سپاه است. بر خلاف تلاش نیروهای دخیل در سرکوب جنبش سبز وی از مواضع اصولی خود عقب نشینی نکرده است.
برای درک این موضوع باید حسین علایی را در جایگاه خود بررسی کرد. این سردار بازنشسته سپاه از نیرو های میانه روی این نهاد نظامی و از فرماندهان خوش نام جنگ است. وی پس از تلاش های اولیه محمد باقر بختیار ،نیروی دریایی سپاه را بنیان گذاشت. او به نظام سیاسی ، اصل ولایت فقیه و آیت الله خمینی اعتقاد قلبی دارد اما در عین حال مخالف ارائه چهره خشونت آمیز از اسلام ، تقابل بین ملت و نظام و اعمال ولایت فقیه خارج از حوزه مقبولیت مردمی است. او در دوران پس از جنبش اصلاح طلبی تا کنون منادی مردم داری در سپاه و اجتناب از تقابل با ملت بوده است. او در دوره ریاست جمهوری سید محمد خاتمی خواستار حمایت انتقادی سپاه از خاتمی بود و پس از فاجعه ۱۸ تیر در تلاش برای دلجویی از دانشجویان بود. تلاش های میانجی گرانه وی برای مصالحه بین جنبش اصلاح طلبی و نظام سیاسی باعث خشم آقای خامنه ای شد و وی به نحوی توهین آمیز از سمت خود در ریاست ستاد کل سپاه برکنار گشت. او سپس در کنار فعالیت های حرفه ای در سازمان صنایع هوایی کشور ،مصلای تهران و دانشگاه امام حسین در حوزه رسانه و سیاست نیز دیدگاه هایش را مطرح می ساخت . علایی در انتخابات ریاست جمهوری دهم ا ز میر حسین موسوی حمایت کرد. او به جمعی از اعضاء سپاه تعلق داشت که معتقد بودند حضور میر حسین موسوی می تواند انقلاب و نظام را در نجات دهد. به باور آنها نظام متفاوت از تصویری است که گرایش افراطی حاکم ارائه می کند. آنها همچنین رابطه حسی با نخست وزیر دوران جنگ نیز داشتند و به عبارتی با وی بزرگ شده بودند. بنابراین علایی در این چهارچوب از بدو شکل گیری جنبش سبز در مقام یک میانجی خواستار آشتی بین نظام و معترضان انتخاباتی بود . او عضو و موافق مطلق جنبش سبز نبود. اما سعی کرد نظام جنبش سبز را سرکوب نکند بلکه با آن کنار بیاید . وی کشته شدن محسن روح الامینی را علنی ساخت و با موضعگیری خواستار توجه حکومت به خواسته های معترضین شد. مخالفت با سه محور “استبداد و دیکتاتوری” ، “وابستگی رژیم شاه به آمریکا” و “فساد دستگاه سلطنت” شاخه های اصلی نظام از دید یک جریان معتقد به انقلاب اسلامی است . علایی در مطلب خود با استناد به این سه اصل عملکرد سید علی خامنه ای را به نقد کشیده است. از نامه های بعدی او نیز نمی توان استنباط کرد که وی از موضع انتقادی خود به مواضع رهبری عدول کرده باشد. تاکید او بر ارادت و تبعیت به رهبری صرفا اعتقاد وی به نظریه ولایت فقیه را نشان می دهد که تبعیت از حکم ولی فقیه را علی رغم مخالفت الزام آور می سازد. ارادت نیز لزوما تعارضی با مخالفت با عملکرد رهبری ندارد.
تریبون های حکومتی و حامیان ولایت به دلیل نگرانی از تاثیرات این مطلب و افزایش آن از طریق واکنش نشان دادن چند روزی سکوت ورزیدند . اما گسترش نفوذ مطلب وی بخصوص در میان بدنه سپاه نظام سیاسی را بر خلاف خواست اولیه در بی اهمیت جلوه دادن آن به واکنشی شتاب آلود کشاند . هراس نظام سیاسی را باید در وجود گرایشی قابل اعتنا در سپاه تحلیل نمود که نسبت به وضعیت موجود انتقاد دارد. عزیز جعفری فرمانده سپاه به صراحت به وجود گرایش مدافع جنبش سبز در سپاه اعتراف کرد که البته در ادبیات حکومت کم بصیرت و یا فریب خورده فتنه گران نام می گیرند. وزن این نیرو آنقدر هست که فرمانده سپاه برخورد امنیتی و قضایی با آنان را به مصلحت ندیده و در عوض از ظرفیت بحث و اقناع کنندگی استفاده کرده بود. حوزه نفوذ رویکرد علایی این بخش از سپاه را در بر می گیرد . بخشی که قادر است با بخش های محذوف سپاه اعم از علاقمندان آیت الله منتظری ، هاشمی رفسنجانی و اصلاح طلبان پیوند بخورد. همچنین آن بخشی از نیرو های سپاه که در پروژه های اقتصادی و فن سالارانه فعال بوده و گرفتار تاثیرات مخرب تحریم های اقتصادی فزاینده هستند ممکن است از زاویه اعتراض به ماجراجویی های حکومت این بخش را فربه سازند.
برد استراتژیک تاثیر وی در کلام مصباح یزدی به خوبی آشکار می شود که تاثیر سخنانش را از اقدامات هر “کافری” بیشتر دانسته است.
از این رو حکومت و بخش های افراطی برخورد سنگینی را سازمان داده اند تا با پیاده کردن علایی از قطار انقلاب ،تشبیه وی به شمر ابن ذی الجوشن و اطلاق سردار بی بصیرت به وی شکاف و دو دستگی در سپاه را مهار سازند.
پیشبینی می شود در صورتی که علایی انتظارات آنها را برآورده نسازد ، هزینه های بیشتری را پرداخت کند . البته روابط شخصی نزدیک علایی با رحیم صفوی و محسن رضایی می تواند مانعی برای پیشتازی گروه های فشار باشد.
شدت یافتن حملات به وی این ریسک را برای حکومت دارد که قدیمی های سپاه واکنش نشان دهند و بدینترتیب دامنه بحران برای حکومت گسترش یابد. عدم حضور افرادی چون محمد علی رشید و باقر ذوالقدر در بین اسامی فرماندهان سپاه که به علایی نامه اعتراضی نوشتند جایگاه او در بین نیروهای جا افتاده و قدیمی سپاه را منعکس می سازد.
وی بر خلاف ادعای حسین شریعتمداری سردبیر روزنامه کیهان ” فاقد موضوعیت” ،” قطره دریا” ، “مهره دشمن” و ” فراهم کننده خوراکی در حد و اندازه یک ساندویچ برای دهان های گرسنه دشمنان بیرونی و دنباله های داخلی آنها ” نیست. اندازه و وزن او در سپاه و رزمندگان جنگ حداقل بیشتر از سردبیر روزنامه کیهان و ۱۲ فرمانده سپاهی است که علیه او نامه نوشته اند .
مسیری که وی گشود این پتانسیل را دارد که سپاه را از ماشین سرکوب و کشتار معترضان مسالمت جو جدا کند. این پتانسیل اقتدار گرایان را به هراس انداخته است. اما واکنش تند و انفعالی آنان در میان مدت نتیجه معکوس می دهد و گرایش منتقد وضع موجود در سپاه و بخشی از جناح های حکومتی را تقویت می سازد.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای حسین علایی تلاش گر مصالحه بین سپاه و مردم بسته هستند

ملاحظاتی پیرامون اتحاد موثر اپوزیسیون

اخیرا در فضای خارج از کشور بحث اتحاد و همبستگی اپوزیسیون و تشکیل آلترناتیو رونق یافته است. موفقیت در گذار مسالمت آمیز نیازمند اپوزیسیون قدرتمند است. همبستگی و اتحاد شرط لازم توانمندی نیروهای دموکراسی خواه را تشکیل می دهد . اما اتحاد اپوزیسیون در شکل درست و موثر خود نیازمند رعایت ملاحظاتی است.
این اتحاد باید در عین حفظ استقلال گروه ها و تنوع و تکثر موجود در جامعه صورت بگیرد . در اصل مراد از اتحاد ، همگرایی بین اپوزیسیون در مسیر پذیرش و رعایت قواعد بازی در استقرار دموکراسی است. این اتحاد که در واقع همبستگی را نمایان می سازد بر این فرض بنیادین استوار است که ایران فراتر از هر گروه سیاسی ، دین ، مسلک ،ایدئولوژی ، قومیت و هویت فرهنگی به تمام ساکنان ایران زمین تعلق دارد. بنابراین هیچ گرایش سیاسی نباید کشور را ملک انحصاری خود بداند و نقش آفرینی در میدان سیاسی را در خود و جریانات همسو محدود نماید. محور دیگر وحدت ، پذیرش مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر و رعایت حقوق شهروندی همه آحاد ملت بدون هرگونه تبعیضی است. هر یک از گروه ها باید خود را موظف به دفاع از حقوق دیگر گرایش ها و از جمله گرایش های رقیب و مخالف بداند و در این عرصه معادله خودی و غیر خودی را دخالت ندهد. فرهنگ و مناسبات آئینی ایران و ستون های اصلی شاکله میهن دیگر عناصر پیوند دهنده هستند.
حال در این چهارچوب گروه ها با پذیرش موازین دموکراسی و به رسمیت شناختن موجودیت دیگری به همکاری و رقابت با یکدیگر می پردازند . تبدیل تمرکز کوشش ها بر علیه حاکمان اقتدار گرا و تسریع گذار مسالمت آمیز به دموکراسی به مسئله و دغدغه اصلی نیروهای اپوزیسیون باعث می شود تا با تجمیع نیرو ها و کاهش تنش ها ایده شکل گیری اپوزیسیون مقتدر به واقعیت نزدیک شود.
در این شرایط شایسته است هراس حکومت و آسیب پذیری آن از افزایش همکاری مخالفین مشوقی برای تشدید فعالیت ها در زمینه انسجام بخشی به اپوزیسیون گردد. بدون وجود اپوزیسیون قدرتمند و هماهنگ گذار به دموکراسی در ایران ممکن نیست. ضمن اینکه لازمه وجود مردمسالاری حضور و تعامل گروه های مختلف سیاسی است. افزایش همکاری ، تماس ها و اقدامات مشترک بین نیروهای منتقد و مخالف وضع موجود می تواند اپوزیسیون پر توان را شکل دهد.
در این راستا باید از موضعگیری های تفرقه آمیز پرهیز کرد. افراد و گروه هایی وجود دارند که گویی اپوزیسیون اپوزیسیون هستند و بدون اینکه اقدامی انجام دهند فقط مترصد هستند تا فعالیت های صورت گرفته توسط دیگران را زیر سئوال ببرند.
البته موانع شکل گیری اپوزیسیون مقتدر فقط این جماعت نیستند. برخی اقدامات که توسط سیاست بازان حرفه ای نیز صورت می گیرد که بدون توجه به واقعیت ها و اصول کار سیاسی صحیح با شتابزدگی به دنبال وحدت اپوزیسیون و تشکیل کنگره و شورای ملی و یا دولت در تبعید هستند ،نیز مشکلی جدی است. این گروه ها با پل زدن بر فراز تمایزات هویتی و سیاسی و ساده سازی مسائل فکر می کنند با جمع کردن مکانیکی برخی از کنشگران سیاسی زیر یک چتر می توانند آلترنانیو بسازند ! فرمول مورد نظر آنان تشکیل یک ائتلاف سیاسی و سپس گفتگو و مذاکره با سیاستمداران غربی است تا از این طریق خود را در حد یک نیروی سیاسی جایگزین مطرح نمایند .
تجربه اخیر لیبی و سوریه و نقش مهم و موثر ائتلاف نیرو های مخالف در قالب شورا و یا کنگره ملی باعث شده است تا عده ای به دنبال تکرار کاریکاتوری آن در فضای خارج ایران باشند . شورای ملی انتقال در لیبی و شورای ملی مخالفان در سوریه در بطن مبارزات شکل گرفتند و منتخب توده های مبارز و فعال در صحنه بودند. آنها در پیوند و ارتباط مستقیم با جنبش های اعتراضی در کشور های شان بوجود آمدند. اینکه جمعی محدود در نبود جنبش و اعتراضی در داخل کشور در خارج بنشینند و بخواهند خود خوانده ،خویشتن را شورا و یا کنگره ملی مخالفان نام نهند و سپس خواستار به رسمیت شناخته شدن از سوی دنیا به عنوان نماینده مردم ایران شوند !، قرائت نا مناسب و کژتابانه از تحولات لیبی و سوریه است .
اخیرا حتی برخی از این جماعت مدعی شده اند که می خواهند تا قبل از فرارسیدن نوروز با جمع کردن نمایندگان برخی از گروه های سیاسی و قومیتی دولتی جایگزین جمهوری اسلامی تشکیل بدهند و به جهانیان معرفی بکنند! اینگونه موضع گیری های غیر اصولی نشانگر شدت یافتن وخامت این مناسبات بیمار گونه سیاسی است.
ائتلافی و گرد همایی ارزشمند است و مشروعیت لازم برای اطلاق اتحاد اپوزیسیون را دارد که نماینده مناسبی از جغرافیایی سیاسی اپوزیسیون باشد و ثانیا ارتباط مشخص و تعریف شده با مردم داخل کشور برقرار سازد . حرکت هایی که گسیخته از پایگاه اجتماعی ایرانیان در داخل و خارج انجام می شود و وزن اجتماعی آنها مشخص نیست ، در اطلاق اپوزیسیون مشکل دارند چه برسد به اینکه بخواهند خود را در قامت نمایندگان ایران بنشانند! در این خصوص ماجرای مدحی روشنگر است.
چنین اپوزیسونی هراس در حکومت ایجاد نمی کند و یا برخورد نا مناسب در عمل تبدیل به مانع در مسیر همبستگی نیروهای دموکراسی خواه نیز می گردد و بعضا با از بین بردن فرصت ها زمینه بی اعتمادی در مردم را فراهم می سازد.
تناسب ادعا ها با وزن و توانایی و پرهیز از زیاده خواهی و گنده گویی شرطی اساسی در مسیر اتحاد اپوزیسیون است. آلترناتیو سازی اصول و قواعدی دارد. هیچ گروهی اراده گرایانه نمی تواند خود را آلترناتیو بداند بلکه باید شرایط و شایستگی هایی را ابتدا کسب کند و از سوی بخشی از جامعه ایران به این جایگاه به رسمیت شناخته شود. حرکت های گروهی حول پروژه خاصی مثل کمپین انتخابات آزاد و یا شکست حصر رهبران سمبلیک جنبش سبز و یا تلاش برای شکل دهی اپوزیسیون ساختار شکن و انقلابی مدل های مناسب و بدیل این رفتار های غلط هستند. در هر کدام از این حرکت ها عده ای در چارچوبی مشخص بدون آنکه ادعای رهبری جنبش دموکراسی خواهی و نمایندگی مردم ایران را داشته باشند دارند حول پروژه سیاسی خاصی کار می کنند.
شرایط کنونی ایران و تنگ شدن مجاری فعالیت اعتراضی در داخل باعث شده است ، موقعیت کنشگری در خارج از ایران نسبت به گذشته مساعد تر شود و برخی انتظارات نسبت به فعالیت های جدی تر اپوزیسیون برون مرزی بوجود بیاید. ولی باید از این پتانسیل به صورت کارآمد و واقع بینانه استفاده کرد. این گونه اقدامات خام که مرز آنها با جاه طلبی های فردی و گروهی و تلاش های شخصی معطوف به قدرت مشخص نیست ، این پتانسیل را تباه می سازد. به باور نگارنده مزیت خارج در تولید محتوی ، زمینه سازی برای شکل گیری برنامه مبارزاتی موثر و رویکرد حمایتی است اما نمی تواند در موضع رهبری قرار بگیرد .
توجه به این موانع و اتخاذ موضع هوشمندانه برای پرهیز از افتادن در دام بیراه ها برای شکل گیری اتحاد اپوزیسیون در شکل مناسبش ضرورت دارد . در این راستا باید از هر گونه شتابزدگی پرهیز کرد. اتحاد اپوزیسیون به یکباره و از طریق صرف جمع کردن افرادی در یک مکان و یا یک پروژه بدست نمی آید. بلکه گسترش فعالیت های جداگانه گروه ها و اقدامات مشترک به تدریج این نیرو را خلق می کند. اگر هر گروه به جای ادعا های بزرگ سعی کند تا بر اساس ظرفیتش فعالیت های مستمری داشته باشد و در آن چهارچوب با دیگران به تعامل پرداخته و با جریانات همسو اقدام مشترک انجام دهد آنگاه به تدریج شبکه متشکل از این گروه ها که به صورت مسئولانه و با رعایت اتیک در پراتیک سیاسی فعال هستند اپوزیسیون مقتدر و همبسته را شکل می دهد
این اپوزیسیون سیمای یکدست و بدون اختلاف ندارد بلکه موزایئک هویتی و رنگین کمانی جامعه سیاسی ایران را بازتاب می دهد . همچنین با ارائه قالب مناسب اختلاف ها را مدیریت می کند. در عین حال ضمن تثبیت حق مشارکت و نقش آفرینی سیاسی برای همگان ،مرز های هویتی را مخدوش نمی سازد. به اصل رقابت به اندازه تعامل و همکاری بها می دهد. از حاشیه و بحث هایی که نقد اپوزیسیون را به تضاد اصلی بدل سازد خودداری می کند . اما در هیچ شرایطی حاضر نمی شود تمایز ها و رقابت بین کلان باور هایی چون جمهوری و سلطنت ، دیدگاه چپ و راست اقتصادی ، تعامل و تضاد با دنیا در سیاست خارجی و حفظ ایران یکپارچه و تجزیه خواهی را به تعلیق در بیاورد و یا تعطیل کند .
اگر اصول کار ائتلاف سیاسی رعایت گردد و از موانع مربوطه پرهیز شود آنگاه ترس کنونی حکومت از اپوزیسیون مقتدر و متحد که حول گذار به دموکراسی سامانی مناسب یافته است از حالت بالقوه به بالفعل تبدیل می شود و در نتیجه صحنه سیاسی ایران به نفع مردم دگرگون خواهد گشت.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای ملاحظاتی پیرامون اتحاد موثر اپوزیسیون بسته هستند

ریشه یابی ترور های هسته ای

ترور مصطفی احمدی روشن جدید ترین پرده از جنگ اطلاعاتی و پنهان حول برنامه هسته ای حکومت ایران را به نمایش گذاشت. وی دانش آموخته رشته مهندس شیمی دانشگاه شریف و معاونت بازرگانی تاسیسات هسته ای نطنز بود. مواضع و سوابق وی نشان می دهد که از شیفتگان دو آتیشه آقای خامنه ای و از اعضای فعال بسیج دانشجویی دانشگاه صنعتی شریف ، در دوره ای بوده است که این تشکل شبه نظامی با محوریت مهرداد بذرباش به نحو چشمگیری به سمت برخورد های خشونت آمیز تغییر موضع داد . وی به رسته مدیریتی نیروهای فعال در برنامه هسته ای تعلق داشت که به دلیل اعتماد بالای نظام ، برخورداری از دانش علمی و جوان بودن در راس پست های مدیریتی حساس قرار می گیرند. به طور کلی سه سطح نیرو که در برنامه هسته ای حکومت فعال هستند عبارتند از :” پژوهشگران فیزیک هسته ای و تخصص های مکمل و پشتیبانی مورد نیاز ، نیروهای مدیریتی و نیروهای امنیتی ” .
احمدی روشن پژوهشگر هسته ای نبود و دانش فنی این کار را نداشت. وی همچنین فاقد سوابق و کارنامه علمی درخور بود تا بتوان به وی دانشمند اطلاق کرد .منتها الجزیره گزارش داده است که مصطفی احمدی روشن بر روی پروژه‌ای در ارتباط با ساخت غشاهای پلیمری برای جدایش گاز فعالیت می کرده است. نفوذ گاز در کنار سانتریفیوژ گاز، دو روش عمده غنی‌سازی اورانیوم هستند. فعالیت وی را بیشتر در سطح مدیریتی و هدایتی این پروژه می توان متصور بود.
اما ترور بی رحمانه او رویداد مهمی است که بار دیگر چهره کریه خشونت و ترور را در معرض دید عمومی قرار داد. تکرار شیوه بکار گرفته شده در ترور کارشناسان و مدیران هسته ای و شباهت نحوه اجرای قتل مجید شهریاری ، مسعود علی محمدی و داریوش رضایی این فرضیه را قوت می بخشد که این ترور ها از سوی مرکزی واحد سازمان دهی می شوند.
اگر چه با توجه به اطلاعات در دست نمی توان به قطعیت مشخص نمود که ترور کار چه گروه و یا دولت است. اما برخی شواهد نشان می دهد که احتمال انتساب ترور به نیرو های خارجی بالا است. احمدی روشن هیچگونه سابقه درگیری و یا اختلاف نظر اساسی با حکومت نداشته است و مدرک قابل اتکایی وجود ندارد که بتوان انگیزه ای سیاسی برای کشتن وی توسط محافل حکومتی پیدا نمود. حداکثر مسائل تایید نشده که پیرامون او گفته شده است اختلاف نظر در حوزه تامین مواد اولیه مورد نیاز برای تاسیسات نطنز بوده است.
فرضیه ترور توسط عوامل حکومت برای ایجاد مظلوم نمایی و زمینه سازی برای تشدید فضای امنیتی و تقابل اگر چه محتمل است ، اما افزونی چشمگیر هزینه های این رویکرد بر منافعش امکان توسل به آن از سوی حکومت را بعید می سازد. در حال حاضر فضای جامعه پلیسی است و برنامه تشدید تقابل با غرب نیز در دست اجرا است بنابراین حکومت نیاز ندارد که با انجام ترور در تهران سرو و صدا راه بیاندازد و روحیه نیرو های فعال در پروژه های هسته ای را پایین بیاورد. در واقع این کار خود زنی است . بنا به اطلاعات موجود بین دسته های امنیتی و جناح های مختلف اصول گرایان در زمینه برنامه هسته ای شکاف و اختلافی وجود ندارد. بنابراین تحلیل این ترور در قالب جنگ قدرت بین نیروهای داخل حکومت فاقد اعتبار لازم است. بر خلاف برخی از تحلیل ها ،ترور وی تاثیر خاصی بر انتخابات آینده ندارد و در تحلیل آخر نا امن شدن فضای فعالیت دست اندرکاران برنامه هسته ای تاثیر منفی بر گسترش ماجراجویی هسته ای دارد . همچنین این اقدام ظرفیت قابل ملاحظه ای برای بسیج جامعه در خدمت اهداف سیاسی ندارد.
در بین نیروهای خارجی انگشت اتهام به سمت دولت اسرائیل دراز شده است. برخی شواهد وجود دارند که فرضیه دخالت داشتن دولت اسرائیل در این ترور ها را قوت می بخشد. نخست اظهار نظر مقامات ارشد امنیتی این کشور مبنی بر ضرورت هدف قرار دادن دانشمندان هسته ای ایران است. سوابق اسرائیل در ترور کارشناسان هسته ای عراق گمانه دیگر است. دولت اسرائیل پرونده بلند بالایی از عملیات های تروریستی بر علیه مخالفان خود دارد و از این رو از سوی برخی گروه ها “دولت تروریست” لقب گرفته است . سکوت دولت اسرائیل اگرچه دلیلی قطعی بر هدایت ترور ها ی فوق نیست و می تواند کاری روانی برای ایجاد قدرت نمایی باشد اما در عین حال سوء ظن ها را افزایش می دهد. بعضی از مقامات اسرائیلی قبلا مدعی شدند که تلقی عمومی مبنی بر اینکه موساد پشت چنین ترورهایی است، صرف نظر از صحت و سقم این مساله ، به نفع اسرائیل و سازمان موساد تمام می شود.
نشریه سیاست خارجی آمریکا اخیرا گزارش داد که مدارک سازمان سیا نشان می دهد که مامورین موساد در استخدام نیرو های عملیاتی در جند الله برای اقدامات تروریستی خود را به عنوان مامورین اطلاعاتی آمریکا معرفی کرده اند. در موضعی دیگر نشریه فیگارو به نقل از یک مقام امنیتی در بغداد مدعی شد که اسرائیل در کردستان عراق مرکزی برای استخدام و آموزش ناراضیان کرد برای عملیات تروریستی در خاک ایران دایر کرده است. مقامات اقلیم خود مختار کردستان عراق این ادعا را رد کرده اند. اما برخی گزارش های تایید نشده وجود دارند که وجود رابطه و همکاری اطلاعاتی و نظامی بین موساد و پژاک را مطرح ساخته اند.
دولت های آمریکا و بریتانیا به صورت رسمی و محکم ترور ها را محکوم کرده اند و مدعی شده اند که در آنها نقشی نداشته اند . اما علی رغم این موضع دولت ها ،افراد و جریاناتی در این کشور ها هستند که به صورت صریح و یا تلویحی خواستار گنجانده شدن ترور نیرو های فعال در برنامه هسته ای و فرماندهان سپاه شده اند. به عنوان مثال جان ساورز رئیس سرویس اطلاعات خارجی بریتانیا یک سال و نیم گذشته مدعی در دستور کار قرار گرفتن اقدامات امنیتی بر علیه برنامه هسته ای ایران شد. همچنین ژنرال بازنشسته جک کین در جلسه کمیته امنیت داخلی کنگره آمریکا ترور فرماندهان سپاه را به عنوان یکی از گزینه های لازم برای حفظ امنیت آمریکا و بدیلی برای جنگ مطرح ساخت. اخیرا نیز اریک سنتروم کاندیدای جمهوری خواهان در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا ترور احمدی روشن را عملی تحسین‌برانگیز و فوق‌العاده بر شمرد و به دانشمندان هسته‌ای ایران، روسیه و کره‌ شمالی هشدار داد که امنیت نخواهند داشت.
اگر چه دولت آمریکا ترور بن لادن و العولقی را در چهارچوب قانون جنگ توجیه کرد اما از زاویه ای دیگر این اقدامات نشانگر سمتگیری این دولت به استفاده علنی از ترور در مواقع ضروری است .
بنابراین به نظر می رسد توجه برخی از مخالفان خارجی برنامه هسته ای ایران به ترور نیرو های دخیل در پروژه های اتمی ایران رو به افزایش است. اگرچه گمانه ها و شواهد دولت اسرائیل را در مظان برنامه ریزی و سازمان دهی این ترور ها با میانجیگری برخی از مخالفان داخلی قرار می دهد اما در عین حال نمی توان آن را هنوز قطعی دانست و احتمال داخلی بودن ترور ها را کلا منتفی دانست. همچنین اقدامات خرابکارانه بر علیه برنامه هسته ایران تنها محدود به ترور و انفجار نیست بلکه انجام کار های ضد اطلاعاتی ، ارسال بد افزار ها ، ایجاد اختلال فنی و افشای اطلاعات محرمانه را نیز شامل می شود. بر مبنای قرائن موجود می توان نتیجه گرفت که غرب به موازات تشدید تحریم ها در این حوزه ها فعال است و اسرائیل ترجیح می دهد در بخش های سخت افزاری جنگ اطلاعاتی ( کاورت اکشن ) عمل نماید.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای ریشه یابی ترور های هسته ای بسته هستند

نگاهی به ابعاد مختلف ترور دست اندرکاران هسته ای

اگر سازماندهی ترور کارشناسان و مدیران هسته ای ایران و بخصوص ترور مصطفی احمدی روشن توسط نیروهای اسرائیلی با پشتیبانی برخی محافل خارجی صحت داشته باشد آنگاه می توان ملاحظات زیر را در نظر گرفت :
۱- جنبه اخلاقی و فنی ترور
ترور به عنوان شیوه ای غیر اخلاقی و مغایر با قوانین بین المللی امری محکوم است. مذمت ترور استثنا پذیر نیست. محکومیت ترور باید شامل همه نوع ترور شود. استاندارد دوگانه در این خصوص قابل پذیرش نیست . حکومت ها نباید مخالفت با تروریسم را به منافع سیاسی و ملاحظات امنیتی شان مشروط سازند . در ترور جنبه شکلی و کشتن افراد اهمیت دارد . اگر بخواهیم وارد ماهیت و هدف بشویم آنگاه نفی ترور بسیار پیچیده می شود و مشکل بتوان آن را عملی ساخت. معمولا گروه های تروریست اهداف و توجیه های به ظاهر موجه برای اعمال خود طرح می کنند.
دیگر سویه منفی ترور مجازات خودسرانه و فرا قضایی است. یکی از وجوه پیشرفت جوامع بشری و الزامات احقاق حقوق بنیادین افراد بررسی اتهامات در دادگاه منصفانه است . اصل قانونی نبودن مجازات و رعایت فرایند دادرسی عادلانه در ترور نقض می شود. احمدی روشن معلوم نیست نقشش در برنامه هسته ای ایران چه بوده است تا وی را پیشاپیش بر اساس یک سری اطلاعات جمع آوری شده که معلوم نیست تا چقدر صحت داشته است ،طعمه مرگ ساخت. وی و دیگر قربانیان ترور بر مبنای اعلامیه جهانی حقوق بشر و اصل برائت بیگناه هستند. هر گونه تبعیض و استاندارد دو گانه با باز تولید خشونت ، چرخه ترور را گسترش می دهد.
این ترور ها فرصت مظلوم نمایی نیز به حکومت می دهد تا با احساسی کردن فضا ، مشروعیت برای مقاصد هسته ای خود فراهم نماید .همچنین بهانه و دستاویز نیز ایجاد می کند تا اقدامات متقابل صورت گیرد. اظهارات مقامات حکومتی در این خصوص واکنش را محتمل می سازد. چند مورد مهم از این اظهارات در ادامه ارائه می شوند. آقای خامنه ای در پیام تسلیت به مناسبت قتل احمدی روشن گفت: “از مجازات مرتکبان این جنایت و عاملان پشت صحنه آن هرگز چشم پوشی نخواهیم کرد”. همچنین حسین شریعتمداری توصیه به ترور نیروهای اسرائیلی کرد. یک مقام امنیتی نیز در گفتگو با خبرگزاری فارس مدعی شد که دوران جدیدی از عملیات ویژه اطلاعاتی علیه دشمنان شروع خواهد شد. وی پس از توصیف مهارت های ایران خبر داد که دامنه پاسخ حکومت ایران فرامرزی و منطقه‌ای خواهد بود. سید مسعود جزایری معاون ستاد کل نیروهای مسلح نیز گفت :” در چارچوب راهبرد تهدید برابر تهدید درحال بررسی مجازات عاملین پشت صحنه و مزدوران میدانی ترور شهید احمدی روشن هستیم “.در این سخنان رد پای بلوف دیده می شود اما واقعیتی را نیز بازتاب می دهد که در فضای ترور و خشونت حکومت نیز فضا را مناسب می بیند که دست به واکنش تند بزند. امری که برای حکومت دشوار نیست و ابزار هایی برای پاسخگویی و اجرای عملیات در خاک اسرائیل در اختیار دارد .البته ممکن است این حرف ها از مرحله تهدید عبور نکند .
اما واکنش به مثل حکومت اوضاع را بد تر خواهد ساخت و چه بسا بهانه به دست گرایش های جنگ طلب خارجی بدهد تا زمینه را برای برخورد نظامی نهایی مساعد سازند. اگر واکنش متقابل به معنای عملی کردن تهدید به بستن تنگه هرمز یا ایجاد مزاحمت برای ناو های امریکایی در خلیج فارس یا شفاف کردن منظور از دفاع مقدس هسته ای و یا انجام عملیات در داخل خاک کشور های غربی باشد آنگاه فضا برای رویارویی نظامی جامعه جهانی با حکومت ایران هموار می شود . امری که سال ها است پاره ای از محافل سیاستگزار در اسرائیل به دنبال آن هستند همچنین ممکن است دولت اسرائیل بخواهد حکومت ایران را با دور کردن از برنامه هسته ای به پیکاری جانبی بکشاند.
۲- ناکارآمدی در توقف و یا کند کردن ماجراجویی هسته ای
از آنجاییکه در سطح افرادی که ترور شده اند حداقل صد ها نفر وجود دارند لذا این ترور ها نمی توانند تاثیر بازدارنده ملموسی بر برنامه هسته ای حکومت داشته باشند و یا خلاء ای در آن ایجاد کنند. البته این ترور ها فضای ترس و نا امنی را بر فضای فعالیت های هسته ای حاکم می گرداند و می تواند میل به همکاری نیرو های غیر ایدئولوژیک و فن سالار را کاهش دهد. همچنین تاثیری منفی بر روی نیروهای منفعت طلب نیز خواهد داشت اما در مسیری معکوس برنامه هسته ای را تبدیل به ارزش و عرصه ای مقدس می کند . بدینترتیب انگیزه نیروی ایدئولوژیک بیشتر می شود و روحیه سلشحوری در آنها افزایش می یابد . همچنین فضای احساسی ایجاد شده و همدردی با قربانیان ترور و خانواده های آنها شکاف بیم مردم و حکومت در زمینه برنامه هسته ای را کاهش می دهد. بنابراین در مجموع برآیند تاثیر ها نقش تعیین کننده در کاهش سرعت برنامه هسته ای حاکمیت نخواهد داشت. همچنین از زاویه ای این اقدامات تلاش جریان های افراطی خارجی برای دور ساختن بحران هسته ای ایران از مسیر سازش و مصالحه نیز تفسیر می گردد.
۳- تعرض به امنیت ملی و توسعه کشور
اگر اثبات شود که دولتی خارجی هدایت و سازمان دهنده ترور ها بوده است ، آنگاه این اقدام نقض آشکار امنیت ملی و حاکمیت ملی کشور است و صلح در منطقه را به خطر می اندازد . این اقدام کاملا سمت و سویی جنگ طلبانه دارد و باعث می شد واکنش متقابل حکومت ایران نیز در مقام دفاع از خود وجاهت یابد. در اصل اینگونه اعمال خشونت طلبانه و غیر انسانی ، خصلت بحران ساز و یاغیگرانه حکومت در عرصه خارجی را از توجه اذهان دور می کند و بالعکس سبب می شود رفتار های تهاجمی آن در قالب دفاع مشروع در برابر ترور معنا یابد. همچنین این ترور ها باعث از بین رفتن سرمایه های انسانی کشور می شود امری که از دید جامعه ایران یک ضایعه است . این ترور ها نا امنی و تشویش در جامعه علمی کشور ایجاد می کند و با زدن آسیب های روانی تاثیری منفی بر کارکرد آنها می گذارد .افراد ترور شده جزو نیروهای علمی کشور هستند. بسیاری از پژوهشگران بر اساس انگیزه های ملی در پروژه های هسته ای و نظامی ایران کار می کنند . همچنین در ایران نیز بمثابه اکثر کشورهای دنیا ، دستگاه های نظامی و امنیتی در تولید تکنولوژی ها و دانش پیشرفته سرمایه گذاری می کنند . لذا افراد نخبه هم از جهت نظر درجه تحقیقاتی بالا و هم دریافت حقوق بیشتر ناگزیر از کار در این مراکز هستند .گسترش ترور ها از سوی خارجی ها همچنین عمق استراتژیکی برای آنها خلق می نماید . این عمق استراتژیک یک تهدید بالقوه برای توسعه دانش محور و ملی ایران خواهد بود. هیچ تضمینی وجود ندارد که در آینده تحقیقات و پژوهش های ملی و مورد نیاز برای پیشرفت جامعه با عدم مخالفت نیروهای منطقه ای و جهانی روبرو نشود. بنابراین تثبیت دخالت مخرب آنها در قالب ترور و خرابکاری می تواند بمانند مانعی در برابر پیشرفت کشور در درازمدت قد علم کند.
در مجموع به نظر می رسد که ترور کارشناسان و مدیران هسته ای ضمن آنکه آسیب های متعددی را به جامعه ایران می زند. از این رو افکار عمومی کشور و بخصوص نیروهای منتقد وضع موجود شایسته است علیه عاملان و آمران ترور ها موضع منفی بگیرند . همچنین نیرو های اپوزیسیون برای مواجهه با کاربست احتمالی ترور توسط خارجی ها بر علیه شهروندان ایرانی باید جدی تر به حفاظت از امنیت ملی و تقابل با دخالت های منفی خارجی بیاندیشند. البته پیشاپیش باید مرز های تمایز امنیت ملی ایران از امنیت ملی مورد نظر حاکمان را مشخص نمود . از منظر دموکراسی خواهی امنیت ملی متفاوت با امنیت حکومت نا مشروع است .اپوزیسیون دموکراسی خواه باید صرف نظر از مخالفت با حکومت و ستیزه جویی خارجی آن با هر نیرو و یا دولت خارجی که بخواهد به امنیت ملی کشور آسیب بزند ، مقابله کند و در عین حال امنیت کشور را در دوری از تنش زایی ، آشتی با جهان ، دفاع از حقوق مردم و انتقال قدرت به آنان و ایستادگی خلل نا پذیر در برابر خواست های نا مشروع خارجی تعقیب نماید . همچنین باید توجه نمود حکومت با ماجراجویی هسته ای و نا توانی در حفظ امنیت کارشناسان و مدیران هسته ای در این اتفاقات تلخ و غیر انسانی مقصر است و مسئولیت دارد. در واقع عملکرد غلط حکومت در برنامه هسته ای زمینه به مخاطره افتادن “منافع ملی کشور “و کوتاهی در “صیانت از سرمایه های انسانی” را ایجاد کرده است. ولی تنش آفرینی و عملکرد ناصواب حکومت توجیه گر ترور و سلب امنیت از شهروندان بیگناه از سوی مجامع داخلی و خارجی نمی گردد. ترور و خرابکاری راه حل و فصل بحران هسته ای نیست .

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای نگاهی به ابعاد مختلف ترور دست اندرکاران هسته ای بسته هستند

“هدیه ۶۰ ” کد “همبستگی هراسی ” حکومت

اخیرا برخی رسانه های حکومتی و نزدیک به محافل امنیتی مدعی افشای طرحی به نام ” هدیه ۶۰ ” شدند. بنا به ادعای آنها این طرح از سوی منابع نزدیک به مقاومت اسلامی در لبنان کشف شده است. این طرح آخرین برنامه جنگ اطلاعاتی، روانی و سیاسی تمام عیار غرب علیه جمهوری اسلامی توصیف شده است که ائتلاف فراگیری از سیستم های امنیتی اروپایی ، آمریکایی و عربی طراح آن هستند و قرار است توسط نیرو های اپوزیسیون در داخل و خارج اجرا شود و به حکومت ایران در آستانه انتخابات مجلس نهم ضربه بزند. این سناریو سازی که این بار به وساطت نیرو های نزدیک به حکومت در لبنان صورت گرفته آخرین تلاش دستگاه امنیتی کشور برای تولید اخبار جهت تایید تحلیل های آنان است.
حاکمیت این روز ها آشفته تر از همیشه در ارسال پیام های مورد نظر دچار سرگشتگی شده است. انتقال پیام های متضاد از سوی مراکز متعدد خود به خود قدرت فضا سازی رسانه ای و تبلیغاتی حکومت برای پیشبرد برنامه سیاسی را به نحو فاحشی کاهش داده است. از یک طرف توپخانه رسانه ای حکومت چند ماه قبل از انتخابات خبر از شکل گیری فتنه جدید در انتخابات می داد که در ائتلاف نا نوشته با فتنه گران قدیم می خواهد بزرگترین بحران برای حاکمیت را رقم بزند. در ادامه بحث تقلب و خرید رای با استفاده از قدرت مالی دولت محور اصلی حملات اصول گرایان به جریان احمدی نژاد طرح شد . نزدیک انتخابات اعلام کردند که حلقه یاران احمدی نژاد با لشگر نیرو های سفید و نا شناخته به میدان می آیند و اصلاح طلبان نیز چراغ خاموش و به صورت فردی ولی با دستور تشکیلاتی پا به مصاف انتخاباتی می گذارند. اما اینک ساز دیگری نواخته اند که تلاش برای کم رونق ساختن انتخابات راهبرد مخالفان است.!
به نظر می رسد برخورد های مهار کننده و تخریبی حکومت از کنترل مرکز هماهنگ کننده خارج شده و عملا تبدیل به محلی برای عرض اندام نیرو های جویای نام و کسب امتیاز توسط گروه های حکومتی شده است. در این میان کاهش چشمگیر توان فنی و کارشناسی وزارت اطلاعات به دلیل به حاشیه راندن نیرو های با تجربه نیز نقش دارد.
یکی از وجوه پر رنگ این سناریو که به صورت ناشیانه با ترکیب راست و دروغ تدوین شده ، تاکید بر تلاش دولت های مخالف نظام در برقراری پیوند بین اپوزیسیون داخل و برون مرزی است. صرف نظر از بی پایگی این ادعا که از فرط تکرار حتی برای بنده اجتماعی هواداران نظام نیز قانع کننده نیست ، می توان آسیب پذیری حکومت نسبت به اتحاد اپوزیسیون را دریافت .
رمز گشایی از سناریو های امنیتی حاکمیت و برنامه های سیاسی جناح های مختلف هراس مستتر نسبت به همبستگی نیرو های مخالفان را آشکار می سازد. حکومت نگران است که افزایش خطوط مشترک و گفتگو در بین مخالفان بتواند شکاف دولت – ملت را به نفع تغییر وضع موجود فعال سازد.
از سوی دیگر پروپاگندای تخریبی حکومت با تکیه به سرمشق تمامیت خواهی نمی خواهد واقعیت و اصالت وجود مخالفان را بپذیرد و از این رو به شیوه های گوناگون می کوشد تا آنها را به عوامل بیگانه و مجریان پروژه های سیستم های امنیت غربی منتسب سازد.
از منظری دیگر این برخورد بخشی از سوخت اتحاد نیروهای خودی را نیز تامین می کند و کارکرد وحدت بخش دارد. نظام سیاسی از طریق برجسته سازی تحرکات دشمن خارجی و نیروهای مخالف داخلی و بزرگنمایی آنها می کوشد تا صفوف خودی ها را منسجم تر ساخته و آنها را بر علیه دشمن و جریان غیر خودی بسیج سازد.
نبود سطح مناسب همکاری بین نیروهای اپوزیسیون و جنبش های اجتماعی ،رواج انشعاب و پراکندگی آنان از موانع مهم گذار مسالمت آمیز به دموکراسی است . علاوه بر ضعف فرهنگ کار جمعی ، نبود روحیه مصالحه و سازش و خود محوری ،برنامه های سازمان یافته اخلال گرانه حکومت در تداوم حضور این مشکل نقش دارد. نهاد های امنیتی با اقدامات و برنامه های سازمان یافته گوناگون می کوشند تا با گسترش شایعات به جو بدبینی و بی اعتمادی بین مخالفان دامن بزنند .همچنین تفرقه و چند دستگی را گسترش داده و با شناسایی نقاط حساسیت کنشگران سیاسی آنها را به سمت درگیری با یکدیگر سوق بدهند تا بعضا رویارویی های داخلی در درون اپوزیسیون اولویت بیشتری نسبت به نزاع با حکومت پیدا کند.
البته سیاست جذب حداقلی و دفع حداکثری حکومت به صورت نهادی گفتمان اپوزیسونل را تقویت کرده و از این منظر به عنوان عاملی تسهیل کننده در امر همسو شدن اپوزیسیون و فربه شدن لایه های مخالف با وضع موجود عمل می کند.
اما تحولات دهه اخیر باعث نزدیکی بیشتر اپوزیسیون شده است. از اینرو در شرایط کنونی که حکومت با ریزش مداوم دست و پنجه نرم می کند بیش از گذشته نسبت به اتحاد اپوزیسیون احساس خطر می نماید . لذا می کوشد تا با دادن اخبار غلط و پر رنگ خطوط قرمز گروه ها هم آنها را بر علیه هم تحریک نماید و هم پتانسیل همکاری موثر در اپوزیسیون را نابود سازد.
بنابراین افزایش همسویی و پیوند بین بخش های مختلف اپوزیسیون دموکراسی خواه و وفادار به منافع ملی وسرزمینی ایران در مقطع کنونی ضرورت دارد. این اتحاد باعث افزایش امید در مردم و اعتماد سازی بین نیروهای خواهان تغییر می شود و یدینترتیب می تواند موازنه قوا را به نفع گذار به دموکراسی تغییر دهد.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای “هدیه ۶۰ ” کد “همبستگی هراسی ” حکومت بسته هستند

چرا احتمال جنگ حکومت ایران و غرب بالا نیست ؟

بحث تهاجم نظامی محتمل غرب در طول ۹ سال گذشته به تناوب در فضای سیاسی ایران مطرح بوده است. اگرچه در حال حاضر فتیله جنگ تا حدودی پایین کشیده شده است ،اما نبرد لفظی بر سر بستن تنگ هرمز ، شلیک موشک های میان برد در خلیج فارس ، و مانور نظامی ارتش ایران باز به بحث رویارویی نظامی بین ایران و آمریکا دامن زد. اگر از گمانه زنی های کنونی پیرامون رخ دادن جنگ فاصله بگیریم و بخواهیم خارج از اراده و برنامه های طرفین منازعه هسته ای به صورت کلی سناریو های حمله نظامی محتمل را به تصویر بکشیم. آنگاه می توان سه صورت کلی را در نظر گرفت. در ادامه پس از تشریح هر حالت امکان وقوع و موانع پیش رو نیز مورد تجزیه و تحلیل قرار می گیرد. به باور نگارنده در تمام صورت ها احتمال اینکه بوی باروت در خلیج فارس بلند شود بالا نیست و وضعیت جنگی از حالت تهدید به برخورد نظامی ، رجز خوانی ها و جنگ روانی فراتر نخواهد رفت. مگر اینکه خطای محاسبه وضعیت غافلگیر کننده ای پدید آورد اما به نظر می رسد تحولات اخیر به نوعی حکومت را به ارزیابی مجدد از اوضاع کشانده است. اگرچه بعید است این ارزیابی در افق زمانی قابل تصور به عقب نشینی در مواضع سیاست خارجی حکومت بیانجامد اما این پتانسیل را دارد تا از شدت سیاست تهاجمی بکاهد و از نقطه درگیری فاصله بگیرد.
اما حالت هایی که ممکن است جنگ در بگیرد را در سه گزینه می توان دسته بندی کرد.
۱- اشغال نظامی . در این حالت مشابه حمله به افغانستان و عراق ، زمامداران آمریکا به این نتیجه می رسند که امکان برقراری توازن و یا مصالحه با جمهوری اسلامی وجود ندارد . به عبارت دیگر ظرفیت تحمل حکومت ایران برای غرب تمام شده است. لذا با بهانه جویی از برنامه هسته ای ایران و ابعاد نظامی ادعایی حمله نظامی تمام عیار به ایران شروع می شود و تا سقوط جمهوری اسلامی ادامه می یابد. سپس دولت آمریکا و متحدانش شالوده نظام سیاسی جدید را در ایران می ریزند.
بررسی واقعیت ها و مواضع کانون های اصلی قدرت در غرب چنین اجتمالی را تقریبا تا صفر کاهش می دهد. تجربه جنگ عراق و هزینه های سنگین اقتصادی و حیثیتی برای امریکا این نوع از جنگ ها را حداقل برای مدت زمان مشخصی به محاق برده است. امروز کسی بر مسند ریاست جمهوری عراق قرار دارد که یکی از کارت های اصلی برد او مخالفت با جنگ عراق بود جنگی که وی بدان لقب ” جنگ نابخردانه و سفیهانه ” داده بود. اقدام به جنگ اشغالگرانه و نا محدود برای وی رفتاری خارج از شخصیت و کاراکتر است .شرایط وخیم اقتصاد جهانی و آمریکا نیز تاب تحمل چنین جنگی را ندارد. تجربه جنگ عراق و افعانستان از زاویه دیگر مشکلات راه حل نظامی گری و تنگناهای آن در ایجاد ثبات .مقابله با تروریسم را آشکار کرده است. در حال حاضر جنگ برای همه طرفین درگیر با ماجراجویی هسته ای حکومت ایران اخرین کارت است که باید در شرایط اجتناب ناپذیر به اجبار به بازی گرفته شود. ریسک یک جنگ فراگیر دیگر در خاورمیانه کابوسی است که همه بازیگران منطقه ای از آن گریزان هستند.
۲- در صورت عبور حکومت ایران از خطوط قرمز و نزدیک شدن به نقطه بی بازگشت در فناوری حساس آمیز هسته ای و کسب قابلیت فنی تولید بمب اتم، استارت حمله نظامی محدود با هدف نابودی تاسیسات هسته ای ایران زده می شود. به احتمال زیاد غرب برای خنثی سازی اقدامات تلافی جویانه نظام سیاسی مراکز نظامی را نیز آماج حمله قرار می دهد. اگرچه هدف این جنگ محدود است ولی تضمینی وجود ندارد که زنجیره اقدامات متقابل آن را به سمت نامحدود منحرف نسازد. این حالت در مقایسه با حالت نخست اگرچه اجتمال بیشتری دارد اما ملاحظات و چالش هایی وجود دارد که بروز آن را با تردید های قابل تامل مواجه می سازد. نخستین مانع ،سیاست های کنونی مطلوب غرب در کاربست تحریم های کمر شکن و خرابکاری به عنوان آلترناتیو و بدیل جنگ هست. مسئولان دولت های غربی از نتیجه تجریم ها و خرابکاری نرم افزاری و سخت افزاری در کند کردن آهنگ برنامه هسته ای جنجالی جمهوری اسلامی رضایت دارند. بنابراین امید اول غرب کماکان سیاست نیش و نوش است تا به موازات تشدید فشار ها و استفاده از پشتوانه “تهدید به حمله نظامی”دست اندرکاران اصلی حکومت را به پای میز مذاکره و مصالحه بکشاند. تنها افزوده شدن کمیت و درجه ذخیره اورانیوم غنی شده ایران می تواند معادله کنونی فشار ها را از سمت تحریم به برخورد نظامی تغییر دهد. اما رفتار جمهوری اسلامی در گذشته و در دوران اوج گرفتن تهدیدات خارجی نشان می دهد که حکومت به خط قرمز نزدیک می شود ولی از آن عبور نمی کند و معمولا با اقداماتی عقب نشینی تاکتیکی می نماید تا پس از اینکه آب ها از آسیاب افتاد دوباره بحران سازی را در مسیری جدید و یا شکلی متفاوت ادامه دهد.
جمهوری اسلامی بمانند طالبان و رژیم صدام حسین نیست که بدون مصلحت اندیشی تا آخر پای سیاست های تهاجمی اش بایستد و حاضر باشد تبعات و مخاطرات سنگین آن را در عمل بپذیرد. نوشیدن جام زهر وجه سمبولیک قربانی کردن ارزش ها و اصول سیاسی در پای الزامات بقاء است .ماجراجویی اش بیشتر از آنکه جنبه عملیاتی داشته باشد حالت مانور قدرت و لفاظی دارد و تا جایی جلو می رود که به مانع جدی بر نخورد. این ویژگی باعث شده که تاثیر برخورد محکم و دیپلماسی سخت گیرانه در مهار حکومت در مقایسه با مصالحه و دیپلماسی بیشتر باشد.
۳- در حالتی نیز جنگ متصور است که جنبش دموکراسی خواهی در ایران مجددا اوج گیرد و گسترده تر از ادوار قبلی ملیون ها نفر را به خیابان ها بیاورد و رهبری موثری نیز هدایت اعتراضات مسالمت آمیز را بر عهده بگیرد. حکومت در واکنش برای خاموش ساختن شعله اعتراضات سیاست حمام خون را اجرا کند و با آوردن ادوات سنگین نظامی از زمین و هوا معترضان را آماج حمله نظامی قرار دهد و هزاران نفر را بکشد. جامعه جهانی در واکنش به جنگ حکومت با اتباعش مشابه لیبی با حملات نظامی ماشین نظامی ساختار سرکوب را مورد حمله قرار دهد. در نهایت واکنش نیروهای نظامی وفادار به حکومت فضا را به سمت گسترش و تخطی نیروهای خارجی از موازین دخالت بشر دوستانه سوق دهد.
چنین حالتی نیز بخت زیادی ندارد. اولا بی عملی و موضع گیری متفاوت جامعه جهانی در وضعیت سوریه و تا حدودی بحرین نشان می دهد که لییبایی شدن گزینه قطعی و واکنش اجتناب ناپذیر دنیا به شکل عام و ناتو به شکل خاص نیست. سیاست جانبدارانه روسیه و چین از حکومت ایران نیز مانع جدی برای تصویب اقدام مشابه لیبی در شورای امنیت سازمان ملل است. در چارچوب الگوی رفتاری کنونی غرب بعید است که آنها خارج از موازین قوانین بین المللی تهاجم نظامی سازمان بدهند. اما موانع اصلی پیش روی این حالت بیشتر در داخل ایران قرار دارد. اگرچه به صورت بالقوه ظرفیت خشونت در حکومت به مراتب بیشتر از آنی است که در مهار جنبش سبز بکار گرفته شد. اما این حرف بدین معنی نیست که توانایی حکومت در اعمال خشونت نا محدود است. به عبارت دیگر عواملی وجود دارند که مرز هایی برای سرکوب و خونریزی عوامل استبداد دینی ایجاد می کنند. بنابراین بعید است که در ایران شاهد کشته شدن هزاران نفر مشابه لیبی و سوریه در تظاهرات ها در مدت زمان کوتاه باشیم. ارتش و ماهیت غیر ایدئولوژیک آن می توان بمانند سدی در برابر ساختار سرکوب عمل کند. وقتی عصیان عمومی فراگیر شود هزینه نافرمانی در نیرو های نظامی نیز کاهش می یابد. در شرایط بحرانی مثل تقابل فیزیکی اکثریت مردم با دولت ،معمولا نقش تعیین کننده با بدنه نیروهای نظامی است و فرماندهان ارشد بیشتر در نقشی تبعی قرار می گیرند. مانند زمان انقلاب که فرار سربازان و حمایت صریح اکثریت رده های میانی و پایین از انقلاب نقشی تعیین کننده در بی طرفی ارتش ایفا کرد.
شاکله اصلی قوای نیروی انتظامی از کادر موقت و سربازان وظیفه است. این نیرو ها در موقع شدت یافتن بحران اراده برخورد با مردم را از دست می دهند. تجربه ۱۸ تیرماه ۱۳۷۸ در این خصوص آموزنده است فرمانده وقت نیروی انتظامی رسما به شورای امنیت ملی اعلام کرد که نیرو هایش افت روحیه پیدا کرده اند و نمی توانند با معترضان برخورد نمایند. اکثریت نیروی انتظامی از خود مردم هستند.
اما بافت غیر یکدست سپاه نیز تکیه به آن در شرایط کشت و کشتار زیاد را با مخاطرات جدی همراه می سازد. در این حالت ممکن است بدنه با سرپیچی از دستور بخش رسمی سپاه به سمت نیروهای حاشیه ای شده متمایل شوند که موضعی نزدیک به رهبران سمبلیک جنبش سبز و بیت آیت الله منتظری دارند. بخشی از نیروهای سپاه و بخصوص نیرو های قدیمی آن مستعد جدا شدن از سیاست سرکوب حکومت و زمینه سازی برای گفتگو جهت حل عقلانی منازعه هستند. تنها نیروهای بسیج هستند که بار اصلی قساوت و بی رحمی در قلع و قمع معترضان بر دوش آنان قرار دارد. اما وجود نیرو های فرصت طلب در صفوف آنها نیز می تواند نیروی سرکوبگر بسیج را تحت الشعاع قرار دهد. این نیرو ها بگاه احساس خطر میدان را ترک می کنند و یا تغییر موضع می دهند.
اگر فاکتور واگرایی روز افزون و تشدید درگیری ها در درون بلوک قدرت را نیز به این معادله بیافزائیم آنگاه می توان نتیجه گرفت که در صورت شکل گیری یک جنبش قدرتمند و سازمان یافته مردمی ، احتمال رفتن اکثریت نیروهای نظامی ایران به سمت الگوی رفتاری ارتش مصر کم نیست. در واقع بین شدت سرکوب با تعداد شرکت کنندگان جنبش اعتراضی و میزان درجه سازمان یافتگی آنها ارتباط وجود دارد. همچنین باید توجه داشت در فرهنگ ایران قبح و مذمت قتل عام معترضان مسالمت جو از فرهنگ کشور های عربی بیشتر است.
بنابراین سه حالت توصیف شده ،مسیر های جنگ احتمالی را مشخص می کنند. همانگونه که در متن مقاله توضیح داده شد حالت اول که تقریبا منتفی است و دو حالت دیگر با تردید ها و عوامل بازدارنده جدی مواجه هستند که وقوع جنگ را از حالت قطعی و اجتمال بالا خارج می سازد.
به بیانی دیگر می توان گفت با توجه به سطح اطلاعات در دست احتمال جنگ کماکان پایین است اگر چه غیر ممکن نیست. اصولا در تحلیل های سیاسی و گمانه زنی پیرامون رویداد هایی که اطلاعات کامل پیرامون آنها وجود ندارد و حضور بازیگران مختلف و تاثیرات متقابل واکنش های آنها مسیر های غیر قابل پیشبینی را پدبد می آورد ، نمی توان به قطعیت سخن گفت . همواره رویداد هایی ممکن است رخ دهد که همه را غافلگیر سازد !

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای چرا احتمال جنگ حکومت ایران و غرب بالا نیست ؟ بسته هستند

عوامل درون‌حکومتی زوال اقتدار خامنه‌ای

نتشار حجم وسیعی از نامه‌نگاری‌های انتقادی و مخالفت‌ با رهبر جمهوری اسلامی به شکل بی سابقه‌ای وی را آماج حملات ناراضی‌ها قرار داده است.
این موج رو به گسترش نشانه افول اقتدار آقای خامنه‌ای است. اگرچه شجاعت نیروهای مخالف و منتقد در شکستن هیبت وی و اثبات بیهودگی قداست‌سازی از شخصیت سیاسی‌اش، نقش اصلی را در این روند دارد، اما بروز اشتباهاتی از سوی خود او و حامیان نظامی‌اش نیز در این سقوط بی‌تاثیر نبوده است.
در این یادداشت در میان این اشتباهات دو مورد اصلی مورد توجه قرار می‌گیرد. یک؛ حمایت از تقلب و مهندسی انتخابات ریاست جمهوری دهم و دوم؛ حمایت شدید و غیر متعارف از محمود احمدی‌نژاد که در ماجرای قهر ۱۱ روزه او به بن‌بست خورد.
آقای خامنه‌ای یکی از بزرگ‌ترین خطاهای استراتژیک خود را با دفاع از نتیجه انتخابات مخدوش سال ۸۸ و ایستادگی در برابر خواست ابطال انتخابات انجام داد. در چشم‌انداز میان‌مدت، هزینه‌های ریاست جمهوری میرحسین موسوی برای وی و جایگاه ولایتش کمتر از حفظ پرهزینه احمدی‌نژاد در ریاست جمهوری بود که در ادامه توضیح داده خواهد شد که چگونه سرمایه‌گذاری روی وی به شکست انجامید.
از آنجایی که بخشی از نیرو‌های مدافع نظام نسبت به خشونت گسترده در برخورد با مخالفان و بحث تقلب در انتخابات مسئله‌دار شده بودند، نیرو‌های دخیل در پروژه تقلب برای توجیه کار، مسئله انقلاب مخملی و براندازی نرم را مطرح کردند تا هم زمینه برخورد سنگین‌تر با معترضان را فراهم کنند و هم جلوی ریزش نیرو‌ها را بگیرند، اما چون در میدان واقعیت در اثبات این ادعا نمی‌شد شاهد و مدرکی ارائه کرد، لذا این بحث از سوی عزیز جعفری، فرمانده سپاه مطرح شد که مراد از براندازی محدود، اختیارات رهبری و حوزه اعمال ولایت مطلقه فقیه از سوی رهبران سمبلیک جنبش سبز بوده است.
آنچه میرحسین موسوی و مهدی کروبی طلب می‌کردند خودداری رهبری از دخالت‌های فراقانونی و فرستادن نظامیان به پادگان‌ها بود که خوشایند میل رهبری در اداره اقتدارگرایانه کشور واقع نشد
البته آنچه میرحسین موسوی و مهدی کروبی طلب می‌کردند، خودداری رهبری از دخالتهای فراقانونی و فرستادن نظامیان به پادگانها بود که خوشایند میل رهبری در اداره اقتدارگرایانه کشور واقع نشد.
عزیز جعفری، اخیراً در مصاحبه مشروح با خبرگزاری مهر این دیدگاه را تشریح کرده است. وی که بی‌میل نیست در مقام فرمانده نظامی خارج کردن انتخابات ۸۸ از مسیر طبیعی و سرکوب خونین و خشن معترضان خود را معرفی کند، گفته است: “رهبران جنبش سبز در نهایت می‌خواستند، مدل لیبرال دمکراسی را جایگزین مدل حکومتی مبتنی بر ولایت فقیه کنند.”
وی در فرازی دیگر از مصاحبه می‌گوید: “اصلاح‌طلب‌ها می‌دانستند برای تحقق آرزوهای‌شان در صحنه سیاسی ایران با یک مانع بزرگ به نام ولایت فقیه روبه‌رو هستند و با حضور ولی فقیه نخواهند توانست تغییر بنیادینی در ساختار حکومتی جمهوری اسلامی ایجاد کنند. توطئه قتل‌های زنجیره‌ای، با هدف از کار انداختن وزارت اطلاعات به اجرا درآمد ، اما تلاش‌های اصلاح‌طلب‌های برای حذف نظارت استصوابی شورای نگهبان و افزایش اختیارات رئیس جمهور به شکست انجامید و دولت اصلاحات در پایان دوره هشت‌ساله حضور خود در قدرت علی‌رغم وارد آوردن ضربات سنگینی به انقلاب اسلامی نتوانست تغییرات ساختاری مورد نظر را در جمهوری اسلامی به اجرا درآورد.”
در این زمینه فرماندهان ارشد سپاه، رسانه‌های طیف‌های امنیتی و تندرو به همراه برخی از کارگزاران نظام ولایی این ایده را تبلیغ کردند که معنای براندازی در نظام جمهوری اسلامی کمرنگ کردن ولایت فقیه و مخالفت با مشی حکومتداری آقای خامنه‌ای بوده است.
معنای محصل حرف آنها در میدان سیاست بدان معنی بود که برخی از کارگزاران ارشد سابق جمهوری اسلامی به همراه حداقل ۱۱ میلیون نفر دستکم با تفسیر رهبری از ولایت فقیه موافق نیستند و حتی در عمل در برابر وی نافرمانی پیشه کردند.
نیرو‌های امنیتی و دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی تدابیر و تلاش‌های زیادی انجام داده بود که هزینه انتقاد از رهبری را بسیار بالا ببرد و با رواج سانسور و خود سانسوری موقعیتی ویژه و غیر پاسخگو برای وی مهیا کند
همچنین این حرف تعبیر دیگری را عرضه می‌کند که در نگاه بخشی قابل اعتنا از مردم، کشور می‌تواند بدون رهبری آقای خامنه‌ای مسیر بهتری را برود.
بنابراین طرح این سخنان در این شرایط به موقعیت سیاسی وی آسیب جدی زد و نتیجه معکوس داد، زیرا تا پیش از اوج‌گیری جنبش سبز از شخصیت رهبری افسون‌سازی می‌شد و وی به گونه‌ای توصیف می‌شد که به جز عده‌ای معدود عناصر معاند و ایادی استکبار، آحاد ملت دوستدار وی هستند و هیچ نیرویی در نظام سیاسی شیوه حکمرانی و مراتب ولایت وی را زیر سئوال نمی‌برد.
از این‌رو جناح افراطی اصول‌گرایان ناخواسته و بر اساس برداشت غلط زمینه را برای انتقاد به رهبری و نکوهش شیوه زمامداری وی مساعد ساختند. نیرو‌های امنیتی و دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی تدابیر و تلاش‌های زیادی انجام داده بود که هزینه انتقاد از رهبری را بسیار بالا ببرد و با رواج سانسور و خود سانسوری موقعیتی ویژه و غیر پاسخگو برای وی مهیا کند و تصویری را به پشتوانه زور و پول جا می‌انداختند که گویی وی بهترین و سالم‌ترین گزینه برای رهبری و هدایت مردم ایران است.
بخش مسلط قدرت و فرماندهان ارشد سپاه اما در مقام مقابله با جنبش سبز این تصویر کاذب را را به هم زدند. پیامد ناخواسته اقدام آنان پایین آمدن هزینه ایراد نارضایتی و بیان ارزیابی متفاوت از عملکرد رهبری بود. در نتیجه جسارت مخالفان برای اعتراض مستقیم به رهبری افزایش یافت.
ایستادگی محمود احمدی‌نژاد تمام تصورات آقای خامنه‌ای را در پیدا کردن رئیس‌جمهوری ایده‌آلش برباد داد.
ایستادگی محمود احمدی‌نژاد تمام تصورات آقای خامنه‌ای را در پیدا کردن رئیس‌جمهوری ایده‌آلش برباد داد
آیت‌الله خامنه‌ای پس از تلاش بسیار برای مهار هاشمی رفسنجانی و سیدمحمد خاتمی می‌پنداشت بر کشیدن فردی که موقعیت سیاسی‌اش را مدیون عنایات ویژه ولایی است، به نگرانی‌های وی از تعقیب دیدگاه‌های متفاوت در مدیریت اجرایی کشور و شکل‌دهی حاکمیت دوگانه بر طرف می‌سازد، اما دورکاری ۱۱ روزه احمدی‌نژاد و مقاومت وی برای استفاده از اختیارات ریاست جمهوری بطلان پنداشت رهبری را آشکار ساخت که فکر می‌کرد حضور رئیس‌جمهوری مطیع و دلخواه تضمینی است که تعارض بین خواست رهبری و عملکرد ریاست جمهوری پیش نمی‌آید.
اما اینگونه نشد و فردی که در ابتدا مراتب دست‌بوسی را نیز رعایت می‌کرد، بیش از رئیس‌جمهوری‌های نامقرب قبلی حرمت ولایت مطلقه در مجموعه خودی‌های نظام را شکست.
این اتفاق در ایجاد تردید و نگاه منفی به کفایت رهبری در بدنه مدیریتی نظام شتاب معناداری بخشید. از دید شماری از کارگزاران جمهوری اسلامی این سئوال جدی مطرح است که چطور رهبری حاضر شد برای حمایت از تداوم ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد، این‌قدر از خود هزینه کند و مخاطرات زیادی را نیز بر نظام تحمیل کند.
شدت گرفتن اعتراض‌ها و مخالفت‌ها با رهبری در میان اپوزیسیون و نیروهای جامعه مدنی به موازات افزایش دلخوری‌ها و انتقادات پوشیده و تلویحی به وی در درون جناح‌های حکومتی، انهدام اقتدار رهبری را وارد مرحله تعیین‌کننده‌ای خواهد کرد
در صورتی که فرد منتخب بیشترین بی‌اعتنایی به ولی فقیه را انجام داد. از منظر کنشگران درون نظام سیاسی، ریسک تصمیم‌های فردی رهبری به دلیل تشخیص غلط و اعتماد بی‌جا بالا ارزیابی می‌شود. در کل خطای محاسبه رهبری در خصوص محمود احمدی‌نژاد و پافشاری رئیس‌جمهوری بر استفاده از اختیارات قانونی و مرجح دانستن تشخیص رئیس‌جمهوری بر احکام حکومتی و توصیه‌های پنهان و آشکار رهبری ضربه سهمگینی بر فصل‌الخطابی ولی فقیه زد.
ازاین‌رو به نظر می‌رسد شدت گرفتن اعتراض‌ها و مخالفت‌ها با رهبری در میان اپوزیسیون و نیروهای جامعه مدنی به موازات افزایش دلخوری‌ها و انتقادات پوشیده و تلویحی به وی در درون جناح‌های حکومتی، انهدام اقتدار رهبری را وارد مرحله تعیین‌کننده‌ای خواهد کرد.
اقتدار وی برخلاف ذهنیت دن‌کیشوتیسمی که خود را فاتح خیبر و برنده بحران‌های داخلی و خارجی می‌داند، هر روز بیش از گذشته به زوال نزدیک می‌شود. دیکتاتور‌ها در خاورمیانه در سال ۲۰۱۱ به خود لرزیدند و برخی نیز ناباورانه سقوط از قدرت را مشاهده کردند. آنهایی که پیام تحولات را درک کردند به مراتب سرنوشت بهتری پیدا کردند نسبت به کسانی که با بستن چشم و گوش به روی واقعیت‌ها و ضعیف دانستن مخالفان در پیله توهم‌ غرق شدند.
بنابراین تلاش‌های گسترده حکومتی برای تمجید از بصیرت و درایت آقای خامنه‌ای نه تنها عاجز از ترمیم چینی ترک‌خورده قدرت وی است، بلکه آسیب‌پذیری و موقعیت ضعیف “ولایت استبداد” را در نزد افکار عمومی بیشتر آشکار می‌سازد.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای عوامل درون‌حکومتی زوال اقتدار خامنه‌ای بسته هستند

احیای نظام تک حزبی و تشدید بی ثباتی حکومت

تصمیم حاکمیت در نپذیرفتن شرایط اصلاح طلبان برای شرکت در انتخابات مجلس نهم ،تغییراتی بلند مدت در سیمای سیاسی نظام جمهوری اسلامی پدید می آورد . این تصمیم به همراه بستن تمامی منافذ سیاسی بر روی اصلاح طلبان و سخت گیری امنیتی و سیاسی بر آنان نشان می دهد که عزم رهبران جمهوری اسلامی بر حذف کامل اصلاح طلبان از نقش آفرینی در درون بلوک قدرت جدی است و در این خصوص تصمیمی راهبردی اتخاذ کرده اند.
این اتفاق به یکباره رخ نداد بلکه نقطه عزیمت آن رهبر شدن آقای سید علی خامنه ای بود. وی پس از نشستن بر کرسی رهبری شروع به کاهش قدرت جناح موسوم به خط امام و حاشیه ای کردن آنها نمود. این اتفاق هم دلایل شخصی و هم دلایل سیاسی داشت .رهبر جدید انتقام روزگار ضعف و به تعبیر جناح راست “دوران مظلومیت ” ، تحمل نخست وزیر تحمیلی و حملات افراد جناح چپ را می گرفت. نظریه ولایت فقیه همچنین نیاز به تقدیس ولی فقیه و افسون سازی از شخصیت وی داشت. از این رو لازمه بر کشیدن فردی که دست تصادف وی را بر این جایگاه نشانده بود ، در فاز اول قرار دادن نیرو های همسو و وفادار در پست های ارشد نظام و در فاز دوم تربیت نیرو های مطیع جدید بود تا وامدار رهبری در کسب موقعیت سیاسی و اجتماعی باشند .
منطق ولایت مداری و اقتدار گرایی حکم به طرد و راندن کارگزارانی می دهد که تن به انقیاد کامل نمی دهند. به خصوص که بزرگان جناح چپ در دوره حیات آیت الله خمینی رهبر جدید را بارها سرزنش کرده بودند که درک وی از ولایت فقیه از سوی واضع توسعه نظریه ولایت فقیه به ایدئولوژی قدرت و تئوری حکمرانی، نادرست اطلاق شده بود. طبیعتا وجود این افراد مانع مبسوط الیدی آقای خامنه ای در اعمال ولایت می شد. استبداد و حکومت فردی در سرشت نظریه ولایت فقیه وجود دارد و پذیرای تکثر سیاسی و استقلال در برابر اوامر کسی نیست که در جایگاه ولی امر مسلمین و صاحب اختیار جان ، مال و ناموس مردم قرار می گیرد.
از سویی دیگر جناح راست نیز برای حذف جناح چپ فشار می آورد. رقابت این دو جناح پس از حذف نیروهای غیر خط امام و مخالفت مجلس اول با نخست وزیری علی اکبر ولایتی شروع شد. آیت الله خمینی موازنه قوا را در رقابت دو جناح با برتری نسبی جناح چپ حفظ می کرد و اجازه نداد رقابت دو جناح به حذف دیگری مانند جریان بنی صدر و نهضت آزادی بیانجامد. آیت الله خمینی سیستم دو حزبی را قبول کرد و این سیستم پایه رقابت ها و جابجایی محدود قدرت در حوزه نظام را تشکیل می داد. این سیستم با فراز و نشیب و تغییر جریان مسلط در طول دوران پس از مرگ وی تا سال ۱۳۸۸ ادامه یافت. امتناع اصلاح طلبان از مرزبندی با رهبران سمبلیک جنبش سبز تیر خلاص را به رابطه بحرانی آقای خامنه ای و اصلاح طلبان زد.
اکنون تصمیم حکومت برای اخراج کامل اصلاح طلبان از عرصه سیاست رسمی به معنای پایان نظام دو حزبی اصلاح طلب و اصول گرا و رفتن به سمت نظام تک حزبی اصول گرایان است. این تصمیم تبعات استراتژیک برای نظام سیاسی دارد. رقابت های درونی اصول گرایان فاقد ظرفیت برای پر کردن خلاء اصلاح طلب و باز سازی نظام دو حزبی است. جریان احمدی نژاد نیز توانایی تبدیل به یک نیروی سیاسی مستقل و مقتدر را ندارد . این جریان بیشتر نیرویی دولت ساخته و بدون پشتوانه مشخص در جامعه و پایگاه اجتماعی هوادار نظام است. حتی اگر فرض شود که این جریان بتواند بر بحران ها غلبه نموده و بقای خود را حفظ کند باز به دلیل خصلت تمامیت خواهانه به سمت برقراری نوع دیگری از نظام تک حزبی متمایل می گردد.
اگرچه شبیه سازی تاریخی رهزن حقیقت است و به خودی خود نمی تواند ملاکی برای تبیین مسائل باشد اما از جهاتی می توان تصمیم کنونی رهبری جمهوری اسلامی را با تصمیم شاه مبنی بر تعطیلی احزاب ایران نوین و مردم و اعلام حزب واحد رستاخیز در سال ۱۳۵۳ مقایسه کرد. بنابراین پس از ۳۷ سال به نوعی دوباره نظام تک حزبی سیاسی در ایران احیا می شود. محمد رضا شاه پهلوی در توجیه این سیستم گفت :” “ ما معتقد هستیم همه مردم ایران باید برای رسیده به هدفهای ملی که سعادت و آسایش فرد فرد ما را تامین خواهد کرد متحد باشند و در یک جهت حرکت کنند، همه کوشش ها باید در راه پیشرفت کشور باشد. نه خنثی کردن تلاشهای یکدیگر. در نظام چند حزبی امکان تفرقه و تشتت بسیار است. هر گروه که در حزبی هستند با دیگران بر سر کسب قدرت و به دست گرفتن حکومت ستیز و دعوا دارند. هر گروه می‏خواهد حرفهای خودش را به کرسی بنشاند و در نتیجه اختلافات به وجود می‏آید. در حالی که در حزب رستاخیز از جنگ گروهی خبری نیست.”
اینک نیز آقای خامنه ای ظاهرا وجود اصلاح طلبان و تکثر سیاسی در درون نظام سیاسی را اسباب تشتت و شکستن وحدت جامعه ارزیابی می کند. البته نگرانی واقعی او همانگونه که از زبان سردار عزیز جعفری فرمانده سپاه پاسداران بیان شد ، محدود شدن قلمرو دخالت های فراقانونی و رسمی اش است که امکان تنزل قوای سه گانه به نهاد های مجری فرامین ولی فقیه را دشوار می سازد.
اصول گرایان رسالت خود را در وهله اول ایجاد وحدت در درون نظام سیاسی و در مرحله بعد از بین بردن تفرقه در مردم می دانند. اما آنان تفاوت و دگر خواهی را به تشتت و پراکندگی فرو می کاهند. در حالی که آزادی و اختبار نهفته در سرشت انسان باعث گسترش تفاوت نظر ها و سبک های زندگی می شود . حاکمیت یکپارچه و یکدست تنها در ذهن مستبدان ، هواداران نظام توتالیتر و برخی ساده اندیشان وجود دارد.
اما این تصمیم استراتژیک می تواند همچون تاثیرات نظام تک حزبی در سقوط رژیم پهلوی ، تهدیدی برای بقاء نظام باشد و بر خلاف نظر مدافعان حذف اصلاح طلبان نتیجه بر عکس بدهد. با حذف اصلاح طلبان از نظام نمی توان واقعیت سیاسی را عوض کرد. لذا در نتیجه هم بخشی از بنده هوادار نظام جدا می شود و هم بخشی از طیف خاکستری جامعه که به اصلاح وضع موجود و ظرفیت گردش قدرت در نظام باور داشتند ، نا امید می شوند. در نتیجه رویکرد تغییر بنیادی نظام سیاسی تقویت می گردد و بر شمار کسانی افزوده می شود که نظام سیاسی را اصلاح پذیر نمی دانند.
وجود نظام دو حزبی می تواند بخشی از جامعه را به تغییر سیاست ها از طریق گردش قدرت ترغیب سازد. اما وقتی عملا گزینه ای برای انتخاب وجود ندارد و آنها باید از یین یک کیلو گلابی ،یک کیلو گلابی انتخاب کنند ، دیگر جایی برای مشارکت سیاسی باقی نمی ماند . بی تفاوتی سیاسی و یا عصیان پسامد های محتوم یکپارچه گرایی در قلمرو سیاست است. در دنیای کنونی هر نظامی برای بقاء نیازمند حداقلی از مشارکت سیاسی شهروندان است تا بتواند مشروعیتی برای خود دست و پا کند. اما حاکمیت مطلق اصول گرایان بر کشور به صورت نهادی مجرای مشارکت سیاسی را مسدود می سازد .
از طرف دیگر با نحیف تر شدن راس هرم قدرت و تنگ تر شدن مجاری مشارکت سیاسی ، مسئولیت رهبری و صاحبان اصلی قدرت در نا رسائی ها و مشکلات کشور بیشتر می شود. ماهیت نظام تک حزبی با حاکم شدن سرنوشت کشور و ملت در دستان یک فرد و یا یک گروه پیوند نزدیکی دارد. بنابراین می توان گفت دوره “جمهوری چهارم” در اصل حکومت بلا منازع آقای سید علی خامنه ای است که با اتکاء به حضور فزاینده نظامیان و نیرو های امنیتی در حوزه های سیاسی و اقتصادی اعمال ولایت مطلقه می کند.
اما اقتدار وی با تجمیع قدرت حاصل از کنار زدن رقبا و کسانی که سهمی فرا تر از خواست وی در قدرت طلب می کردند ، ظاهری است. او آینده خود و نظام سیاسی را فدای حکومت مطلقه در حال کرد. در حال حاضر ابهت قدرت وی در جامعه و در متن نیروهای سیاسی حکومت شکسته شده و مشروعیتش در شتابی فزاینده رو به انهدام است. تعارض وجوه ظاهری و واقعی اقتدار وی سنتزی را شکل می دهد که سقوط او را شتاب می بخشد.
محمد رضا شاه با کنار زدن رجال استخوان دار دربار و کاهش آستانه تحمل انتقاد و مخالفت کارگزاران حکومتی و میدان دادن به نیرو های سر سپرده در روز هایی که خود را در اوج اقتدار می دید ، در واقع پایه های حکومتش را متزلزل ساخت. رهبری جمهوری اسلامی نیز مدتی است پا در این راه گذاشته است.
رصد کردن تحولات کنونی سیاسی کشور نشان می دهد که آقای خامنه ای نه تنها کمر به طرد کامل اصلاح طلبان و حلقه نزدیکان هاشمی رفسنجانی گرفته است بلکه در سودای پالایش اصول گرایان از عناصر بی بصیرت و به تعبیر نیروهای افراطی اصول گرایان ” ساکتین فتنه ” است. انتهای طبیعی این روند متمرکز شدن همه مخالفت ها و اعتراضات به سمت رهبری خواهد بود. با توجه به اینکه همه مصادر واقعی قدرت در کنترل اراده ولایی است ، در نتیجه نارضایتی ها در سطح خرد و کلان بر علیه رهبری متجلی می شود.
محمد رضا شاه توصیه ناصحان دربار را ندیده گرفت و فکر کرد قدر قدرتی چاره راه غلبه بر بحران اقتدار است. زمانی در بیان چرایی برکناری سرلشگر فضل الله زاهدی از نخست وزیری به سید جمال امامی از کارگزاران شاخص نظام پهلوی گفت می خواهم عصا در دست خودم باشد. امامی در پاسخ، وی را از روزی بر حذر داشت که عصا از دست وی بیفتد و دیگر کسی نباشد که عصا را در دست بگیرد. اما او به این هشدار وقعی ننهاد و در پنداری غلط فکر کرد که عصا همیشه در دستش باقی می ماند. حال گذشت زمان معلوم می کند که عصای ولایت نیز سرنوشتی مشابه عصای همایونی پیدا خواهد کرد یا فرجامی دیگرگونه می یابد !

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای احیای نظام تک حزبی و تشدید بی ثباتی حکومت بسته هستند

ایرانیان و پارادوکس مواجهه با بیگانه

مسئله بیگانه و چگونگی مواجهه با آن یکی از مباحث رایج و چالش بر انگیز در فرهنگ سیاسی ایران از دیر باز تا کنون بوده است. شرایط اقلیمی و سیر تحولات تاریخی باعث شده است همواره خارجی نقشی پر رنگ در زندگی ایرانیان داشته باشد. چرایی این مساله بر می گردد به موقعیت جغرافیایی ایران و منابع غنی و سرشار آن که همواره مورد طمع هر قدرت جهانی بوده است.
اما همچنین ریشه در برتری طلبی ایرانیان نیز دارد .ایرانیان از پیشگامان تاسیس امپراطوری و نظام سیاسی در آسیا و از بنیان گزاران تمدن در جهان هستند که به نحو شگفت انگیزی توانسته اند از دل هزارتو ها و گذرگاه های سخت تاریخ استمرار خود را حفظ بنمایند. حیات چند هزار ساله پیوسته پیچیدگی و ویژگی های خاصی را برای ساکنین فلات ایران پدید آورده است. البته توجه به گسست ها در طول تاریخ ایران ، هضم کردن قبایل مهاجم و پارادایم های زیست و ساختار های اجتماعی و اقتصادی متفاوت ، یکسان قلمداد کردن سرشت ایرانیان در طول تاریخ کهن را با دشواری های زیادی مواجه می کند. همچنین اساسا اعتبار سرشت گرایی و اعتقاد به وجود ذاتی واحد و تغییر ناپذیر برای یک ملت مورد تردید است. تلقی هگلی از وجود یک روح وحدت بخش در میان ملل با واقعیت ها و پژوهش های علمی سازگاری ندارد . اما اگر همه این ملاحظات را کنار بگذاریم بحث بر ساخته بودگی و نرم افزاری ملت را در نظر نگیریم و تعارض های قومیتی نیز مفروض واقع نشوند ، از منظر ابجکتیویستی ناسیونالیسم ایرانی واقعیتی غیر قابل انکار در حیات سیاسی جامعه ایران است.
ایرانیان عمیقا ملی گرا بوده و از غرور ملی برخوردارند. حضور در صحنه جهانی از سپیده دم تمدن تا کنون حس تبار ویژه به آنها بخشیده است. از این رو در ناخود آگاه جمعی و وجدان اجتماعی ملت ، ایرانی در صدر همه ملل می نشیند و محور و اساس عالم فرض می گردد. دیگر ملت ها نکوهش می شوند و هر یک به دلیلی در مرتبه نازل تری قرار می گیرند و حتی تحقیر می شوند.
شاهنامه ترجمان خود برتر بینی ایرانیان است. حوزه تمدنی ایران و ایران باستان ناب ترین نقطه زمین است که رشک و حسد همه ابنای عالم را بر انگیخته است. لشگر سلم و تور که اقوام کم فرهیخته تر و فرودست عالم را در خود جای داده اند ،همواره در توطئه و دسیسه هستند تا این موهبت یزدانی و اقلیمی ایرانیان را فرا چنگ آوردند. شاهکار حکیم ابوالقاسم فردوسی اگر چه بزرگترین منبع هویت بخشی به فرهنگ و زبان فارسی است اما حس سیادت و سروری ایرانیان را از نسلی به نسل دیگر انتقال می دهد. ایران در منظر اکثریت قاطع ایرانیان “خورشید زمین” تصور می گردد. این حس اگر با واقعیت تطابق داشته باشد ایراد چندانی ندارد اما اگر نشانی از آن نتوان در زمین سرد واقعیت جست و این تصور فقط در آسمان ذهن و آرزو ارتفاع بگیرد آنگاه نتایج منفی برای تحصیل منافع ملی و پیشرفت کشور خواهد داشت.
تمایل به حس برتر بینی در دوران امپراطوری هخامنشیان و ساسانیان با واقعیت ها تا حدودی همخوانی داشت اگر چه هر دو امپراطوری بزرگ سرانجام فرو پاشیدند و نتوانستند شکوه و عظمت خود را در جهان و منطقه نهادینه کنند. اما میراثی را از خود بجای گذاشتند که همه حکومت های بعدی علی رغم منشا غیر ایرانی در آرزوی احیای آن بودند. سلسله صفویه نخستین تلاش پس از اسلام برای احیای شکوه ایران باستان به عنوان موجودیتی مستقل بود که با ترکیب ایران گرایی و فرقه شیعه دولتی را بنیان گذاشت که توانست قدرت منطقه ای را شکل دهد. اما فاصله گرفتن ایران از قافله پبشرفت جهانی بعد از چند قرن اراده برای تبدیل به قدرت جهانی را با ناکامی مواجه ساخت.
آغا محمد خان قاجار اگر چه توانست بعد از دهه ها اقلیم تکه تکه شده و نظام ملوک الطوایفی ایران را یکپارچه سازد و حکومتی مقتدر در حوزه تمدنی ایران تاسیس کند اما تلاش های او به دلیل قسی القلبی نادرش و دست تصادف تاریخ در داخل مرز های کشور متوقف شد و تثبیت اقتدار ایران بر مرز های شمالی نیمه تمام ماند.
شکست های ایران در جنگ های متعدد با روس در دوره فتحعلی شاه شوک سنگینی را به اقتدار ایرانی وارد ساخت. شوکی که بهترین بیان آن در حیرت عباس میرزای ولیعهد متبلور شد که گریبان نظامی خارجی را گرفته بود و با تعجب می پرسید:” فرنگی بگو چی در دنیا عوض شده که شما این قدر قوی شدید و ما ضعیف”. جدا شدن مناطقی که زمانی شوکت تمدن ایرانی را بازتاب می دادند و گسترش نفوذ قدرت های جهانی که کشور را تا آستانه مستعمره سازی به پیش بردند پایانی بود بر احیای قدرت جهانی ایران. زمانی روسیه تزاری و امپراطوری فخیمه بریتانیا ایران را به حوزه نفوذ خود تبدیل کردند بعد شوروی کمونیستی جای روسیه تزاری را گرفت که در تحلیل آخر منافع ملی و برتری طلبی ناسیونالیسم روسی بر انگاره های ایدئولوژیک آن می چربید. “برادر بزرگ ” کد همان امپراطوری ضد خلقی سرنگون شده بود که رویای دستیابی به آب های گرم دنیا را در سر می پروراند. هنگامی که خورشید در سرزمین بریتانیا غروب کرد ، آمریکا جایگزین انگلستان شد.
اما ضعف و فترت ایران در دو قرن اخیر باعث نشد تا حس خود برتر بینی ایرانیان به حاشیه برود. پادشاهان قاجار خود را “قبله عالم ” می نامیدند. محمد رضا شاه پهلوی سودای ایجاد تمدن بزرگ را داشت که آمریکائی ها را نیز کنار می زند. جمهوری اسلامی نیز از ابتدا در اندیشه ام القرایی جهان اسلام بود که در سایه گسترش بیداری اسلامی مقرر است امپراطوری غرب به عنوان کفر جهانی را متزلزل سازد و پرچم اسلام را بر فراز ویرانه های آن به اهتزاز در آورد.
این حس تا آنجایی قوی بود که اعضاء کنفدراسیون دانشجویان در برخوردی که با پلیس آمریکا در خصوص اعتراض به سفر شاه به واشنگتن دی سی در پیش از انقلاب داشتند ، خطاب به پلیس آمریکا فریاد زدند:” یانکی به خانه ات برگرد !”
به عبارت دیگر علی رغم همه مشکلات توسعه نیافتگی کشور ، حکومت های ایران پس از دوره قاجار داعیه جهانی نیز داشتند. رضا شاه از طریق هم پیمانی با قدرت جدید الظهور آلمان نازی می خواست با رها کردن کشور از اعمال نفوذ های بیجا و تمایلات استعماری انگلستان و شوروی ، در قدرت جهانی نیز سهیم گردد. پسرش محمد رضا شاه پس از اینکه اولیای دولت انگلستان با جلوس وی به سلطنت موافقت کردند و در کودتای ۲۸ مرداد نیز دوباره او را به عرصه حکومت اقتدار گرا برگرداندند ، به مرور به این نتیجه رسید که از طریق همکاری با قدرت جهانی و پذیرش نمایندگی آن قدرت منطقه ای ایران را احیا کند. از این رو با ایفای نقش ژاندارم منطقه و اتحاد استراتژیک با آمریکا توانست پس از دهه ها سیطره ایران بر منطقه را با اتکاء به حمایت آمریکا به واقعیت نزدیک گرداند.
اما جمهوری اسلامی از طریق ستیزه جویی خارجی ،گسترش نفوذ در عراق ، لبنان و گروه های ضد آمریکایی در منطقه و دنیا و یاغیگری در برابر نظم جهانی کوشیده است تا قدرت خارجی ایران را افزایش بدهد. امری که علی رغم تحمیل هزینه های سنگین بر کشور ،بی موفقیت نبوده است. اما موفقیتی که شکننده و نا پایدار است.
بنابراین در خلال ادوار مختلف تاریخ ایران بیگانه و تهاجم احتمالی قدرت خارجی واقعیتی بوده است که نسل های مختلف ساکنان ایران زمین با آن مواجه بوده اند و بخشی از زندگی آنها بوده است. به عبارت دیگر زندگی ایرانیان در دو قطب زجر ناشی از حکومت های استبدادی و خطر استیلای بیگانگان در نوسان بوده است. اشتیاق برای سرکردگی جهانی و منطقه ای در کنار این دو ضلع ، هندسه جهان گرایی ایرانیان را شکل بخشیده است. نتیجه این نگرش پارادوکس بیگانه هراسی و انفعال و ضعف در برابر خارجی بوده است.
از یک طرف بازسازی شکوه ایام گذشته میل به تقابل با دنیا را شتاب می داده است و مرتبه نازل بیگانه را بستری برای ندیده گرفتن آن می دیده و غرور و فخری بزرگ را پدید می آورده است. اما از سوی دیگر احساس تنهایی و نا امنی دائمی از همسایگان نوعی انفعال و محافظه کاری را دامن می زده است. شکست های بزرگ از یونانیان ، روم ، اعراب ، مغول ها ، ترک های آسیای میانه ، عثمانی ، افغان ها ، روسیه تزاری و انگلستان تاثیرات عمیقی بر فرهنگ سیاسی ایرانیان پدید آورده است. مهارت در سازگاری و تطبیق پذیری با شرایط جدید ، قدرت هاضمه جذب فرهنگ مهاجم و در هم تنیدن آن با فرهنگ بومی و تسلیم پذیری در برابر قدرت قاهر نتایج این تاثیرات هستند.
در مقاطعی از تاریخ که حکومت ها فاقد مقبولیت مردمی بوده اند مردم در برابر تهاجم قدرت خارجی که نیرویش شکست ندادنی تلقی می شده است ، سکوت ورزیده اند و حتی بعضا به امید رهایی از ستم حاکمان و نجات از قتل و غارت مهاجمان با سپاه خارجی نیز همراه شده اند. به عبارت دیگر در زمان اوج گرفتن ظلم حکومت های ستمگر و بخصوص در تاریخ معاصر و ضعیف شدن ایران در سپهر بین المللی ،این تصور در میان عامه مردم رواج یافته است که زمانی امکان تغییر حکومت وجود دارد که قدرت های جهانی از سیاست پشتیبانی و یا سکوت در برابر حکومت داخلی دست بردارند. در نگرش بخشی از جامعه سرنوشت ایرانی مقهور اراده قدرتمندان عالم است که بدون نظر آنان تغییری اساسی در صحنه سیاسی کشور رخ نمی دهد. رصد رفتار جمهوری اسلامی و بخصوص مواضع رهبری نشان می دهد که آنها نیز دچار این عارضه هستند و از این رو دریافت تضمین امنیتی از دولت آمریکا را از پیش شرط های حل بحران هسته ای اعلام کرده اند.
در این میان فرصت طلبانی نیز بوده اند که برای صعود از نردبان قدرت ننگ وابستگی و هموار کردن مسیر بیگانگان را نیز به جان خریدند. تاریخ ما و بخصوص تاریخ معاصر مشحون از صفحات تاریک خیانت شیفتگان قدرت و ثروت و آستانه بوسی آنها بر درگاه بیگانگان است . البته حساب این افراد جدا از کسانی است که در سایه اجبار قدرت خارجی سعی کرده اند با مصالحه ، مذاکره و نرم خویی کشتی بحران زده کشور را به سلامت از شرایط طوفانی عبور دهند. رفتار آنها و بخصوص مهار فشار های خارجی از طریق خنثی کردن آنها با یکدیگر مصداق شعر سعدی است که می گوید : “در کف نر خونخواره ای جز به تقدیر و رضا کو چاره ای “. همچنین حاکمان نابخردی نیز چون سلطان محمد خوارزمشاه بوده اند که با اصرار بیجا در حفظ جان تاجر خطا کار و نزدیک به دربار و محاسبه غلط از توانایی خود میهن را به ورطه حمله چنگیز خان افکند.
در مقاطعی از تاریخ ترس از بی ثباتی و یاس از حکومت ستمگر داخلی نیز بعضا به منجی گرایی دامن زده است تا دستی از جهان خارج بلند شود و به داد آنها برسد. مانند وضعیت کنونی کشور که شدت سرکوب و خشونت سازمان یافته حکومتی برخی را به غلط به این نتیجه رسانده است که چاره حل مشکل استبداد در ایران حمله خارجی است.
غلبه طولانی غرب و شرق بر فضای سیاسی ایران و محروم کردن آن از گسترش حوزه نفوذ در در منطقه خاور میانه به همراه میراث تاریخی دو گانه “سروری طلبی در جهانی” و “هراس از انقیاد در برابر بیگانه زورگو ” باعث شکل گیری مناسبات بیمار آلود و بحرانی در تنظیم رابطه با دنیا شده است.
سوء ظن افراطی ، رواج عمیق تئوری توطئه ، دشمن پنداری ، نا امنی ناشی از نبود متحد استراتژیک ،عدم شفافیت ، پیچیدگی و چند منظوری در فرایند مذاکرات ، بیگانه ستیزی و توهم آقایی در دنیا ابعاد این بحران را آشکار می سازند.
البته سوابق استعماری و رفتار سلطه آمیز خارجی به خصوص تعدی های روسیه ، اقدامات پیچیده بریتانیا و حمایت دولت آمریکا از استبداد و ایجاد اختلال در روند دموکراتیزاسیون در گذشته و غلبه یکجانبه گرایی در رویکرد های کنونی آنها نقش زیادی در این مناسبات مخرب داشته است. پایان بخشی به بحران در روابط خارجی ایران حرکتی دو سویه را می طلبد و طرف های خارجی نیز باید اقداماتی برای رفع سوء ظن ها انجام بدهند. دیدگاه کلاسیک ضد امپریالیسم در رواج نگاه به دنیا در قالب دو قطب سیاه و سفید نیز موثر بوده است.
البته از نقش مولفه های ژئوپلتیک ، ژئو استراتژیک و ژئو اکونومیک نیز نباید غفلت کرد. موقعیت جغرافیایی ایران در اتصال غرب و شرق در آماج تاخت و تاز قرار گرفتن بی تاثیر نبوده است. به عنوان مثال اگر ایران همسایه جنوبی شوری نبود آنگاه چه بسا حمله متفقین و پل پیروزی قرار دادن آن در جریان جنگ جهانی دوم رخ نمی داد. البته دروازه مهاجرت و تاخت و تاز اقوام بسیار بودن همه اش نتایج منفی نداشته است بلکه به قول داریوش شایگان یکی از صفات برجسته فرهنگ ایران جنبه ارتباطی و میانجیگری آنست. وی می گوید : ” یکی گرایش به ارتباط برقرار کردن با فرهنگ های دیگر ، یعنی تاثیر پذیرفتن و نفوذ بخشیدن ، که ملازم یکدیگرند و دیگر قدرت ” سنتز” . این دو صفت فرهنگ ایران را جهانی کرد. ایران توانست حلقه رابط میان آسیا و دنیای غرب باشد، از یک سو با هند و تمدن های بودایی مرتبط باشد ، ( بلخ مرکز مهم اشاعه دین بودا بود) ، و از یک طرف دیگر ، به غرب روی آورد”
اما درمان این مناسبات بیمارگونه نیازمند تصحیح فرهنگ سیاسی است. تکیه گاه اصلی این مطلب بر ضرورت چنین درمانی است. به عبارت دیگر پیدا کردن جایگاه مناسب منطقه ای و جهانی نیازمند ارائه یک سیاست خارجی آلترناتیو است تا در سایه مشارکت دیدگاه های مختلف بتوان ضمن درمان بحران ، نگاه درست در زمانه کنونی به مناسبات جهانی را مهندسی کرد.
نخست باید توجه کرد پارادایم کنونی دنیا جهانی شدن و کمرنگ شدن مرز های ملی است . در دنیای کنونی تنها برای انسانیت می توان اصالت قائل بود. ملیت و حاکمیت ملی تنها محدوده تصمیم گیری و تعیین سرنوشت را برای جماعتی از انسان ها فراهم می کنند که سابقه زیست مشترک ، سنت ها ،زبان و فرهنگ مشابه و خاطره های جمعی را دارند. اما مرز های جغرافیایی آنها را از دیگر ملل جدا نمی کند. نظام جهانی یکپارچه ، تکنولوژی های پیشرفته اطلاعاتی و ابزار های ارتباطی آنها را مقیم جهان واحد کرده است که هر دم تعامل ها و پیوند ها افزایش پیدا می کند . هر چه می گذرد جهان وطنی از آرمان به واقعیت نزدیک تر می شود.
پس باید توجه کرد که معنای بیگانه و خودی در جهان امروز فرق کرده است. آنها صرفا بر اساس تعلق به سرزمینی واحد تعریف نمی شوند . خودی وقتی خودی است که به حقوق یک ملت ارزش می گذارد . حکومت استبدادی و عواملش دیگر خودی محسوب نمی شوند بلکه از هر بیگانه ای بیگانه تر هستند. سید علی خامنه ای ، عزیز جعفری ، سعید مرتضوی و دیگر ایادی سرکوب برای ملیون ها ایرانی خواهان تحول هم وطن محسوب نمی شوند بلکه غریبه هایی هستند که چونان اشغالگران هستی آنها را به تاراج برده اند . همانگونه که قذافی برای مردم لیبی خودی نبود و بیگانه تر از نیرو های ناتو بود که برای ویران کردن ماشین جهنمی سرکوب او به یاری مبارزین لیبی آمدند. خارجی اگر به حمایت یک ملتی بیاید و استقلال آنها را مخدوش نسازد ، متجاوز بشمار نمی آید.
پس معیار خودی و بیگانه همسویی با خواست ملت ، امنیت کشور ،وفاداری به منافع ملی و سرزمینی و رعایت حقوق سلب ناشدنی مردم است. قطعا وجود دولت ملی و درونگرایی ضروری است و تنها باید عناصر داخلی تصمیم گیر امور باشند اما حکومت و گروهی از عناصر داخلی وقتی به سمت نقض حقوق شهروندی انسان ها رفت دیگر بیگانه است و بر عکس اگر نیروی خارجی به قصد کمک و حمایت از خواست مردم بر آمد غریبه محسوب نمی شود البته در هیچ شرایطی نقشی در تعیین سرنوشت و تنظیم مناسبات داخلی پیدا نمی کند.
بنابراین همسویی و یا مخالفت با خارجی فی نفسه لزوما تعارض و تناسب با ملی بودن ندارد بلکه کیفیت و محتوی موضع و همسویی آن با خواست یک ملت است که عیار ملی بودن را مشخص می سازد.
در این میان کم رنگ کردن بدبینی و سوء ظن مفرط که پایگاه بیگانه هراسی و بیگانه ستیزی است اهمیت مضاعف دارد. بر خلاف تصور دائی جان ناپلئونی نیرویی در دنیا وجود ندارد که شب و روز در حال دسیسه برای زمین زدن ایران و ایرانی باشد. ذهنیت دشمن ساز و خصومت محور باید جایش را به محاسبه عقلانی بدهد. البته هیچ کشوری نیز خیر خواه ایران نیست. اما از دل روابط پیچیده جهانی و فرصت ها و تهدید ها باید کشتی سیاست خارجی را به نوعی هدایت نمود که منافع بیشتر و مضرات کمتر را عاید میهن و ملت نماید. هر کشوری می خواهد جایگاه نخست را از آن خود کند از این رو از رقابت گریزی نیست. اما رعایت قواعد بازی ،پرهیز از دشمن انگاری در دنیا ،مشارکت فعال و سازنده در تحکیم عدالت سیاسی در دنیا و اصول رقابت منصفانه شالوده مناسبی برای تنظیم سیاست خارجی فراهم می نماید.
تا زمانی که ایران در محاصره دشمنان قسم خورده تصور شود و تار های بیشتری دور پیله توهم پیچیده شود ، دشوار بتوان چرخ توسعه کشور را به جلو راند. انداختن بار همه تقصیرات و مشکلات بدوش مداخله بیگانگان ضمن اینکه با واقعیت تناسب ندارد به نوعی بی مسئولیتی و کاهلی نیز دامن می زند.
اما مهمترین عنصر در اصلاح ذهنیت ایرانی به دنیا ، پذیرفتن واقعیت ها است که ایران کشوری در حال توسعه است. اگر چه پتانسیل های زیادی برای بر کشیدن و رشد کشور برای آینده وجود دارد اما موقعیت بالفعل و سرمایه نقد کشور آنی نیست که سودای قدرت جهانی را در سر پروراند. تعلیق باز سازی شکوه دوران باستان ایران تا زمانی که مقدمات این آرزو فراهم شود عاملی اساسی در پیشرفت و توسعه کشور است.
پرهیز از خود بزرگ بینی و در عین حال نیفتادن در بیراهه خود کم بینی و وادادگی نقشی مهم در اعتلای کشور دارد. اولویت کنونی کشور رشد داخلی ،افزایش تولید و تعالی سرمایه های مادی و معنوی برای حل مشکلات کشور و رساندن میهن به مدارج بالای توسعه سیاسی ، اقتصادی ، فرهنگی و اجتماعی است تا در سایه تولید دانش و اطلاعات بتوان کشور را به لحاظ سطح پیشرفت تکنولوژیک ، علم ، تولید و رفاه عمومی به جایی رساند که بتواند الگوی موفقی را به نمایش بگذارد.
رسیدن به این مهم نیازمند تعامل و تعاون با دنیا و پرهیز از ستیزه جویی است. زمانی می توان از امکانات و فرصت های جهانی برای رشد برخوردار شد که ضمن حفظ استقلال و حراست از منافع ملی روابط خارجی را بگونه ای تنظیم کرد که نیاز های کشور و ملاحظات امنیتی ،سیاسی و اقتصادی تامین شود و هم حقوق و منافع مشروع دیگر کشور ها نیز رعایت گردد.
در این راستا داعیه جهانی حاکم بر ذهنیت ایرانی باید تغییر یابد و رسالت گرایی در عرصه بین المللی چه در قالب تبدیل اسلام به قدرت جهانی ،یا ستیز با امپریالیسم و احیای امپراطوری ایران نفی گردد. درعوض بهره جستن از فرصت ها برای بهینه سازی موقعیت بین المللی و جهانی از طریق رایزنی و صلح و دوستی با کشور های منطقه و دنیا در چهارچوبی غیر تهاجمی جایگزین شود. شرایط کنونی محتاج عبور از پارادایم جهان گشایی و جهان گیری به جهان پذیری و داد و ستد عقلانی با دنیا و به تعبیر دکتر حسین سیف زاده ” میهن گرایی جهان وطنی” در محدوده امکانات و توانایی ها است.
ایرانی که بتواند در تولید علم و دانش سهمی در خور در دنیا باشد ، نرخ سرانه تولید ناخالص داخلی آن در جمع برترین های دنیا قرار بگیرد ، مهاجرت نخبگان متوقف گردد ،صادراتش حداقل متوازن با وارداتش شود و اقتصاد آن از وابستگی به بلای سیاه نفت رهایی یابد آنگاه در شرایطی قرار می گیرد که می تواند در دنیا عرض اندام کند و حوزه تمدن ایران بزرگ را به لحاظ سیاسی احیا نماید.

ارسال شده در سیاسی | دیدگاه‌ها برای ایرانیان و پارادوکس مواجهه با بیگانه بسته هستند